Skip to content
29 دسامبر 2013 / نيما نامداري

فرسودگی نهادهای سیاسی در آمریکا

فرانسیس فوکویاما نام اشنایی در ایران است. او اخیرا مقاله‌ای نوشته و نقد تندی به سیستم سیاسی آمریکا وارد کرده و در نهایت با نگاهی بدبینانه بهبود اوضاع را ماموریت غیرممکن دانسته است. اسم مقاله «فرسودگی نهادهای سیاسی در آمریکا» است و خلاصه‌اش به این شرح است:
نهادهای سیاسی در آمریکا فرسوده و ناکارآمده شده‌اند. معنای این حرف این نیست که آمریکا دچار یک انحطاط سیاسی پایدار شده یا برتری سیاسی خود را از دست داده‌است اما  فرایندهای سیاسی در آمریکا درست عمل نمی‌کنند. این وضعیت بیش از هر چیز ناشی از تعصب روشنفکرانه و نیز رشد قدرت بازیگران سیاسی مشخصی است که سالها است در صحنه سیاسی آمریکا وضعیت تثبیت شده‌ای دارند و مانع هرگونه اصلاح و بازآرایی در عرصه سیاسی می‌شوند. سیاست در آمریکا در گذشته دارای سه ویژگی ساختاری بود که به این کشور در قیاس با دیگر دموکراسی‌های لیبرال برتری می‌داد. اما این سه ویژگی هم اکنون نه تنها عامل برتری نیستند بلکه مایه زوال شده‌اند.
نخست، شکل خاص قانون‌گذاری و نظام قضایی امریکا و ترکیب آن با نظام دوحزبی در این کشور است. به دلیل بی‌اعتمادی تاریخی مردم آمریکا به دولت، نظام قضایی قدرت زیادی دارد تا در تصمیم‌گیری‌های اداری و اجرایی مداخله کرده و قدرت دولت را کنترل کند دادگاه‌های می‌توانند بر اساس شکایت ساده افراد معمولی در فرایندهای اداری و اجرایی مداخله کرده و قوانین و ضوابط اجرایی را لفو کنند. جنبش حقوق مدنی درآمریکا با استفاده از همین ویژگی و به اتکای احکام دادگاه‌ها (و نه قوانین مصوب کنگره) موفق به پیشبرد اهداف خود شد. اما نویسنده توضیح می‌دهد که چرا این شیوه اکنون دردسرساز  شده و دیگر کارآمد به نظر نمی‌رسد.
دوم، به رسمیت شناختن لابی‌گری و چانه‌زنی در دموکراسی آمریکایی است. نویسنده به وقایع متعددی در تاریخ قانون‌گذاری امریکا اشاره می‌کند که اهمیت لابیها را نشان می‌دهد و توضیح می‌دهد چرا نظام سیاسی آمریکا که بر اساس توافق ایالتهای مستقل خلق شده نیازمند به رسمیت شناخت لابی‌ها و گروه‌های فشار بوده‌است تا بتواند ثبات و پایداری خود را حفظ کند. این گروه‌ها به ایجاد مصالحه و توافق بین گروه‌های سیاسی متفاوت که از ایالتهایی با شرایط کاملا متقاوت آمده بودند کمک می‌کردند. اما هم اکنون تعداد و نقش این گروه‌ها بی نهایت زیاد شده بی آنکه دیگر ضرورتی به ایفای نقش آنها باشد. در سال ۲۰۰۹ بیش از ۱۳۷۰۰ لابیست ثبت شده در واشنگتن فعال بوده‌اند و فقط در یک سال ۳/۵ میلیار دلار خرج لابی‌گری کرده‌اند. رشد پیوسته قدرت لابی‌ها و گروه‌های فشار باعث شده فرایندهای دموکراتیک تضعیف شوند و قابلیت مدیریت کارآمد کشور به تدریج کاهش یابد. این لابیها به خصوص از طریق تاثیرگذاری بر فرایند بودجه‌ریزی در کنگره هدف خود را تعقیب می‌کنند. گاهی هم با استفاده از احکامی که از دادگاه‌ها گرفته‌اند تصمیم‌های دولتی را دست‌کاری می‌کنند. این وضعیت باعث ایجاد «بحران نمایندگی» شده یعنی مردم عادی احساس می‌کنند منافع آنها در فرایندها و نهادهای دموکراتیک نمایندگی نمی‌شود و لابیها و گروه‌های فشار نقش بیشتری در فرایندهای دموکراتیک دارند.
سومین ویژگی وجود مکانیزم چک و بالانس بین اجزای قدرت سیاسی (عمدتا دولت و کنگره) است که به ساختار دو حزبی گره خورده و مانع ایجاد دیکتاتوری رئیس جمهور می‌شود. این موضوع به خصوص در گذشته اهمیت داشت که همه ایالتها نگران بودند دولت فدرال اختیارات آنها را محدود کند. به همین دلیل این امکان را به کنگره منتخب ایالات داده بودند که دولت را مهار کند. قانون اساسی آمریکا بر اساس این مکانیزم طراحی شده و فلسفه طراحی ساختار تصمیم‌گیری و مدیریت کشور در سطوح فدرال و ایالتی بر اساس اعمال همین مکانیزم است. اما این مکانیزم در شرایطی که فضای  واشنگتن به دلایل ایدئولوژیک کاملا قطبی شده، دموکراسی را به وتوکراسی (حاکمیت کسانی که توانایی وتوی تصمیمات را دارند) تبدیل کرده‌است. بازیگران سیاسی زیادی به راحتی می‌توانند مانع توافق جمعی شده و تصمیم‌گیری‌های دولتی  را معطل نگاه دارند. ضمن اینکه به دلیل متصلب شدن نهادهای سیاسی درآمریکا عملا این مکانیزم‌ها صرفا بر ایجاد بالانس تمرکز کرده‌اند و کارایی وچابکی فراموش شده‌است.
نکته نگران کننده اینجا است که مردم عادی برای اینکه بر قدرت لابیها غلبه کنند چاره‌ای جز مراجعه به نظام قضایی ندارند. این اقدام باعث گسترش مداخله دادگاه‌ها در تصمیمات اداری و اجرایی می‌شود و خود این کار، کارایی و سرعت تصمیم‌گیری را بیشتر کاهش می‌دهد. یعنی تلاش برای ممانعت از تاثیر مخرب لابی‌ها، خود منجر به کاهش کارایی به شکل دیگری می‌شود. در حالی که مردم عادی عموما دولت را مقصر این وضعیت می‌دانند اما در اصل این کنگره و دادگاه‌ها هستند که با دخالت در فرایندهای اداری و اجرایی بحران کارایی در اداره کشور را ایجاد کرده‌اند. به عبارت دیگر دموکراسی زیاده از حد که باعث افزایش قدرت و مسئولیت کنگره و دادگاه‌ها و در نتیجه  وضع انبوهی از قوانین و احکام قضایی شده دولت فدرال را بیش از اندازه محدود و ناکارآمد کرده‌است.
دولت مرکزی ضعیف، فرایندهای تصمیم‌گیری کند و تصمیمات پرهزینه نتیجه این وضعیت بوده‌است. طبعا مالیات دهندگان وقتی می‌بینند دولت منافع آنها را به درستی نمایندگی نمیکند و تصمیمات پرهزینه و اشتباهش می‌گیرد تمایل کمتری به پرداخت مالیات خواهندداشت. دولتی که بودجه کمتری دارد و منابع در اختیارش محدود است طبعا قدرت کمتری خواهد داشت و این گونه می‌شود که فرسودگی نهادهای سیاسی به یک روال پایدار و گریزناپذیر بدل می‌شود. متوقف کردن این روال غیرممکن نیست اما دو مانع اصلی در مقابل آن قرار دارد. نخست بی‌میلی بازیگران سیاسی به تغییر این وضعیت است. همه می‌دانند و معترف هستند که وضعیت خوب نیست و سیستم فعلی کار نمی‌کند. اما هیچ کس توان مقاومت دربرابر لابی‌ها و گروه‌های فشار را ندارد و خود لابی‌ها هم چون می‌دانند قضاوت‌ها درباره‌ عملکرد آنها منفی است پول بیشتری خرج می‌کنند تا وضعیت فعلی را حفظ کنند. غلبه بر این مانع با سازوکارهای موجود ممکن نیست. لازم است به سیستم یک شوک شدید وارد شود ( مثلا شوکی شبیه رکود بزرگ پس از جنگ جهانی دوم در امریکا) و همزمان یک رهبری مقتدر و صبور و با دستور کار مشخص لازم است که با اتکا به شرایط شوک، سیستم را بازسازی کند. مانع دوم یک مانع ذهنی است. کمتر کسی در امریکا معتقد است ساختار سیستم سیاسی درست کار نمی‌کند و نظام بروکراسی پارلمانی آمریکا نیازمند اصلاح و بازنگری است. همه بازیگران را متهم می‌کنند اما کسی به ساختار توجه نمی‌کند. به همین دلیل پذیرش اصلاح قانون اساسی و تغییر ساختار سیستم سیاسی امریکا دور از ذهن به نظر می‌رسد.
Advertisements
24 دسامبر 2013 / نيما نامداري

تباهی هنر به دست ثروتمندان

این مقاله درباره تباهی هنر به دست ثروتمندان ‍حرف می‌زند به دلیلی که در مورد ایران هم صدق می‌کند و شاید خیلی بیشتر از غرب هم صدق کند. مقاله با این قضاوت شروع می‌شود که این روزها کسی از اهالی هنر از شنیدن اخبار رکوردهای فروش محصولات هنری در حراجها خوشحال نمی‌شود. تابلوی فرانسیس بیکن در حراج کریستی ۱۴۲ میلیون دلار فروخته شده و یک کار از اندی وارهول هم در حراجی ساثبی به  قیمت ۱۰۴ میلیون دلار خریده‌شده‌است. هنرپیشه‌هایی مثل لئوناردو دی‌کاپریو هم از بازی در فیلم‌های جدیدشان در همین حدود درآمد دارند. نویسنده معتقد است که پولدارهایی که به چیزی جز پول فکر نمی‌کنند در حال تباه کردن یکی از آخرین امیدهای ما به تعالی جامعه هستند. آنها تفاوت میان حرص و شوق را نمی‌فهمند، چرا وقتی می‌شود با خوردن یک نوشیدنی ۱۰۰۰دلاری، چشم دوست و دشمن را از حدقه درآورد به یک بطری مشروب ۳۰ دلاری قناعت کرد؟
متهم کردن این ثروتمندان و مشاوران و کسانی که آنها را تشویق به این رفتار می‌کنند ساده‌انگاری است. وقتی هنرمندان واقعی و آدم‌هایی که دستی در هنر دارند تلاشی نمی‌کنند که این رفتار ثروتمندان نقد شود یا دست کم بحث درباره آن عمومی شود طبیعی است که آنها از این رفتار خود نه تنها احساس شرمندگی نمی‌کنند بلکه لذت بیشتری هم می‌برند. هنر به ابزار تفنن و فانتزی طبقه مرفه بدل شده‌است. اما هنگامی که هنر در قرن نوزدهم عمومی و همگانی شد طبقه متوسطی که در حال رشد بود می‌توانست در اینه هنر غنا و پیچیدگی باورها، آمال و آروزهای خود را به خوبی و زیبایی مشاهده نماید. اما این روزها با رویگردانی طبقه متوسط از هنر دیگر از آن کیفیت عالی خبری نیست. هنر هم به امیدی از دست رفته بدل شده، یا با منطقی منفعت‌طلبانه که هنر را صرفا ابزاری آموزشی برای ترقی می‌داند، مثلا موسیقی یاد بگیریم که ریاضی را بهتر بفهمیم، از معنا تهی شده‌‌است.  نویسنده توضیح می‌دهد که چگونه اینها هنر را تباه کرده‌است.
درچنین فضایی استانداردهای هنری هم بر اساس پول تعریف می‌شوند اگر کسی بگوید کار فلان نقاشی که آثارش را چند هزار دلار می‌خرند بهتر است از کار آن یکی نقاشی که قیمت تابلوهایش چند میلیو دلار است به چشم یک احمق به او نگاه خواهدشد. رابطه هنر و تجارت یک رابطه یک‌طرفه شده‌است: همیشه حق با تجارت است! گالری‌دارها و برخی مدیران و متخصصان موزه‌ها هم به کمک این وضعیت آمده‌اند. نویسنده مثالهای جالبی ارائه می‌دهد که چگونه برخی متخصصان هنری به خاطر پول به این رقابت بوالهوسانه کمک کرده‌اند. نویسنده در نهایت می‌خواهد نشان دهد هنر وقتی عمومی و همگانی است که بر اساس معیارهای طبقه متوسط  جلو برود اما وقتی رقابت  کلکسیونرهای ابرثروتمند برای خودنمایی به معیار خوب و بد هنری تبدیل می‌شود این هنر دیگر آن کیفیت تعالی‌بخشی را نخواهد داشت که از آن انتظار می‌رود.
18 دسامبر 2013 / نيما نامداري

کتابی درباره روتین روزمره زندگی هنرمندان مشهور

Rise and Shine

این مقاله مروری است بر کتابی درباره روتین روزمره زندگی هنرمندانی که شاهکار خلق کره‌اند و تحلیلی بر سبک زندگی آنها.اسم کتاب Daily Rituals: How Artists Work است. البته این موضوعی نیست که من چندان علاقمندش باشم ولی دیده‌ام که خیلی‌ از دوستانم به این موضوع علاقه دارند. فکر میکنم همشهری داستان هم بخشی با این مضمون داشت که پرطرفدار هم بود. این مقاله به بعضی نکات جالب کتاب اشاره کرده و بر اساس یافته‌های کتاب تاکید کرده درمجموع آغلب هنرمندان نابغه یک زندگی بورژوایی متعارف داشته‌اند و عمدتا خبری از زندگی‌های عجیب غریب و مجنون‌وار نیست و البته همه می‌دانیم پروست استثنا است!
نکته مهمی که به نظرم باید توجه کرد این است که برای اغلب این آدم‌ها آفرینش اثر هنری دقیقا یک شفل بوده که نظم مشخصی داشته و مثلا هر روز از صبح ساعت ۷ پشت میز کار یا پیانو یا در هر جای دیگری که باید کار می‌کرده‌اند حاضر می‌شده‌اند و خیلی کارمندوار عرق می‌ریخته‌اند و اصلا خبری از انتظار برای الهام هنری و لحظات وحیانی کشف و شهود و این قبیل کارها نیست. از روی قیمت کتاب می‌شود حدس زد کتاب حجیمی نیست به نظرم ترجمه‌اش به فارسی، خواهان خواهدداشت.
16 دسامبر 2013 / نيما نامداري

خودکشی بس است!

Stopping suicide

این مقاله نگاه جدیدی ندارد اما در مورد موضوعی حرف می‌زند که تکرار کردنش می‌تواند مفید و تامل برانگیز باشد. خلاصه‌اش را در ادامه بخوانید و اگر حوصله داشتید اصل مطلب و به خصوص کامنتهایش را هم بخوانید (البته مقاله درباره خودکشی ناشی از ناامیدی حرف می‌زند و با خودکشی ناشی از استیصال در برابر بیماریهای صعب‌العلاج و اتانازی کاری ندارد). اما خلاصه آن:

آمارها نشان می‌دهد خودکشی در حال زیاد شدن است. سالانه ۱ میلیون نفر در دنیا خودکشی می‌کنند تعداد ادم‌هایی که خودشان را می‌کشند از تعداد آدم‌هایی که به دست کس دیگری به قتل می‌رسند بیشتر شده‌است. این آمار در امریکا تقریبا ۴۰ هزار نفراست در حالی که ده سال پیش در حدود ۳۰هزار نفر بود. یک تحقیق در سال ۲۰۰۶ در دانشگاه‌ها و کالجهای آمریکا نشان داد نیمی از دانشجویان، حداقل یک بار به خودکشی کردن فکر کرده‌اند.. در سال ۲۰۱۱ خودکشی، دومین عامل مرگ در دانشجویان سطوح کارشناسی و پایین‌تر بوده‌است. این وضعیت باعث شده بحث درباره «حق خودکشی» دوباره بالا بگیرد. در حالی که اغلب مذهبی‌ها معتقدند مرگ دست خدا است خیلی‌ها هم اعتقاد دارند حق مالکیت بر بدن خود منشا حق خودکشی است. بحث اخلاقی بودن خودکشی هم مطرح است. عده‌ای این عمل را از نظر اخلاقی خنثی می‌دانند. در مسیحیت خودکشی حرام است و به همین دلیل مسیحیان، سکولارها را متهم می‌کنند که با دفاع از حق خودکشی به توجیه یک عمل جنایت‌کارانه می‌پردازند.
البته مسیحیت درابتدا تا این حد علیه خودکشی نبود. مسیحیان هم مانند بسیاری از فرهنگهای باستانی خودکشی را در مواردی تحسین می‌کردند (مثل خودکشی سقراط) حتی عده‌ای مرگ عیسی را هم نوعی خودکشی می‌دانستند. در سه قرن اول بعد از میلاد خودکشی مومنان که عمدتا به دلیل استیصال از درد و فشار سرکوب حکومت‌ها بود به عنوان شهادت در راه خدا تمجید می‌شد. اما در سال ۳۱۳ آگوستین قدیس علیه خودکشی فتوا داد. او از یک سو به دنبال متمایز کردن فرهنگ مسیحیت از فرهنگهای یونان و روم بود و از سوی دیگر خودکشی را از نظر انسانی به نفع جامعه مسیحی نمی‌دانست. از آن به بعد خودکشی به گناهی نابخشودنی در میان مسیحیان بدل شد. کار آنقدر بالا گرفت که در دوره‌هایی اگر کسی خودکشی می‌کرد جنازه او را هتک کرده و اموالش را مصادره می‌کردند گاهی حتی بازماندگانش را از خانه و زندگی آواره می‌کردند.
یکی از اولین کسانی که به دفاع از حق خودکشی پرداخت شکسپیر بود او در برخی اشعارش (مثلا رومئو و ژولیت) تصویری همدلانه و خوشایند از خودکشی ارائه کرد. اگرچه نگاه او تا حدود زیادی رمانتیک بود ولی به هر حال اولین کسی بود که «بودن یا نبودن» را به مساله تبدیل کرد. در اوان عصر روشنگری در اروپا در اغلب کلوپهای آزاداندیشی (freethinking clubs) مخالفت با حرمت خودکشی یکی ازنقدهای رایج به مسیحیت و کلیسا بود. دیوید هیوم انگلیسی و بارون هولباخ فرانسوی دو فیلسوفی بودند که گام نخست در تئوریزه کردن دفاع از حق خودکشی را برداشتند. هیوم به تمسخر میگفت اگر واقعا عمر دست خدا است حتما  جاخالی دادن در برابر سنگی که به سوی ما پرتاب شده هم گناه کبیره است! به مرور مخالفت با ایده مذهبی حرمت خودکشی به یکی از مهم‌ترین اصول سکولاریزم بدل شد بیشتر به این دلیل که مذهبی‌ها به شدت با آن مخالف بودند.
اما این واکنش منجر به فراموش کردن این موضوع شد که اگرچه آدم‌ها حق دارند خودشان را بکشند اما کماکان خودکشی غیراخلاقی است. برتراند راسل سالها قبل پیش‌بینی کرده بود که با زوال تدریجی باورهای مذهبی در مردم رابطه تک‌همسری به مرور منسوخ خواهدشد. اما سالها بعد از این نظر خود عدول کرد و پذیرفت که تک‌همسری به این دلیل تدوام نیافته که مذهب آن را تجویز می‌کند بلکه دلایل عقلی و اخلاقی بشری پشت آن است. بر همین قیاس می‌شود گفت که فقط از حق خودکشی نباید دفاع کرد چون مذهب با آن مخالف است.
یکی از نشانه‌های افسردگی این است که احساس می‌کنی افسردگی‌ات پایانی ندارند و همیشه همه چیز همین طور خواهدماند. اما در عمل زندگی هیچ وقت همان طور باقی نمی‌ماند. گاهی تنها حسی که می‌تواند ادامه دادن زندگی را ممکن سازد این است که بدانی روزهای بهتری خواهد آمد. نمی‌شود تصمیم گرفت درد نداشت نمی‌شود تصمیم گرفت به خودکشی فکر نکرد. اما می‌شود تصمیم گرفت این فکر را عملی نساخت. مطالعات متعدد نشان داده‌است اکثریت کسانی که خودکشی کرده‌اند و زنده مانده‌اند از اینکه زنده مانده‌اند خوشحال هستند. یک تحقیق بر روی ۵۱۵ نفر از کسانی که به قصد خودکشی خود را از پل Golden Gate پایین پرتاب کرده‌اند نشان می‌دهد ۹۴ درصد آنها تا ۲۵ سال بعد از خودکشی هنوز زنده بوده یا به دلیلی غیر از خودکشی درگذشته‌اند. این مطالعه همچنین نشان می دهد اکثریت قاطع این افراد در لحظه‌ای که خود را پرتاب کرده و در حال سقوط بوده‌اند از اقدام خود پشیمان شده‌اند.
مطالعه دیگری نشان می‌دهد تنها ۱۳ درصد از کسانی که اقدام به خودکشی می‌کنند در نهایت خود را می‌کشند و یک سوم افراد مطالعه شده بدون برنامه‌ریزی و در شرایط خاص روانی دفعتا اقدام به خودکشی کرده‌اند. یک بررسی دیگر نشان می‌دهد اغلب افرادی که با خوردن مواد خطرناک خودکشی می‌کنند بلادرنگ به ۹۱۱ زنگ زده و درخواست کمک می‌کنند.
مطالعات دیگر نشان داده سخت شدن فرایند خودکشی می‌تواند آمار آن را کم کند. در دهه ۹۰ که خودکشی با خوردن تعداد زیادی قرص استامینوفن در بریتانیا رایج شده بود داروسازها موظف شدند هر قرص را درون یک لفاف جداگانه قرار داده تا باز کردن تعداد زیادی قرص سخت و وقت‌گیر شود. همین طور برای تعداد استامینوفنی که یک نفر می‌توانست از یک فروشگاه بخرد محدودیت گذاشته شد. این کارها باعث شد فاصله بین تصمیم به خودکشی تا اقدام به آن بیشتر شود. جالب اینکه این روش کارگر افتاد و آمار خودکشی در کل کاهش پیدا کرد. به عبارت دیگر تعداد بیشتری از کسانی که تصمیم به خودکشی می‌گرفتند در وسط راه پشیمان می‌شدند زیرا راه طولانی‌تر شده‌بود. جالب است که اغلب این آدم‌ها تصمیم نمی‌گرفتند روش دیگری را برای خودکشی امتحان کنند. یکی از استدلال‌های موافقان ممنوعیت حمل سلاح گرم در آمریکا این است که نیمی از خودکشی‌ها در آمریکا با سلاح گرم است و جالب اینکه نیمی از قتل‌های انجام شده با سلاح گرم در امریکا هم خودکشی است. به همین دلیل خیلی‌ها معتقدند ممنوعیت حمل سلاح می‌تواند نرخ خودکشی در آمریکا را کاهش دهد.
این موارد نشان می‌دهد تصمیم به خودکشی اغلب ناشی از یک تصمیم آنی در دقایق سختی است که زندگی تیره‌تر از آن به نظر می‌رسد که قابل تحمل باشد. اگر بتوان این دقایق را از سر گذراند و در مقابل این حمله آنی مقاومت کرد معمولا میل به خودکشی محو می‌شود. به همین دلیل اقداماتی که خودکشی را از یک کار ساده به کاری پردردسر بدل کنند می‌توانند تعداد کل خودکشی‌ها را کاهش دهند.
یکی از این اقدامات سخت کننده، اعتقاد به باورهای مذهبی است که خودکشی را گناه می‌دانند. افراد مذهبی در لحظاتی که در معرض حمله تصمیم به خودکشی هستند گرفتار جدالهای درونی با خود و خدا شده و همین تردید داشتن درارتکاب معصیت می‌تواند فرایند خودکشی را برای مذهبی‌ها طولانی کند. البته برخی فلاسفه سکولار هم خودکشی را رد کرده‌اند. ویتگنشتاین در بیشتر عمرش با فکر خودکشی دست به گریبان بود. سه برادر او خودکشی کرده بودند. ولی او در نهایت به علت بیماری از دنیا رفت. او معتقد بود اخلاق با انکار خودکشی آغاز می‌شود. شوپن‌هاور هم یک قرن قبل از ویتگنشتاین علیه خودکشی استدلال کرده بود.
اما در واقع با اینکه ما در عصر داروهای ضدافسردگی و ضداضطراب زندگی میکنم و کیفیت خدمات سلامت روانی هم به شدت افزایش پیدا کرده‌ اما هنوز هم نرخ خودکشی به سرعت در حال افزایش است. اگرچه نیمی از یک میلیون نفری که سالانه خودکشی می‌کنند به خدمات روان‌درمانی دسترسی خوبی ندارند اما نیم دیگر که دارند باز هم خود را می‌کشند. به نظر می‌رسد در دنیای سکولارباید به فکر استدلال‌های قوی و منسجم علیه خودکشی باشیم تا آدم‌ها بپذیرند که زندگی حتی‌مهم‌تر از فردیت است. تقبیح خودکشی باید با همان شفافیت و شدتی باشد که تقبیح کشتن آدمی دیگر. نقد باور مذهبی معصیت بودن خودکشی، به معنای رد غیراخلاقی بودن آن نیست. ما نیاز داریم غیراخلاقی بودن خودکشی را اثبات کنیم و اخلاقی بودن عمل آدم‌هایی که به خودکشی فکر کرده‌ اما تعهد به امید را برگزیده‌اند را گرامی داریم.

14 دسامبر 2013 / نيما نامداري

از نظر آماری، بهترین آدم تاریخ کیست؟

?Statistically, who’s the greatest person n history

مقاله جالبی است. ابتدا توضیح میدهد مردم چطور بهترین ورزشکار سال در بیس‌بال رو انتخاب می‌کنند و به نقش ورزشکار در موفقیت‌های تیمش به عنوان مهم‌ترین عامل اشاره می‌کند طبیعی است که این شاخص با مقایسه ورزشکاران در شرایط مشابه محاسبه می‌شود یعنی شما یک ورزشکار را با ورزشکار دیگری در همان فصل مقایسه کرده و می‌گویید یکی بهتر از دیگری بوده‌است. پس انتخاب «بهترین» دو بازیکن که در دو لیگ متقاوت یا در دو زمان متقاوت بازی کرده‌اند بی‌معنا است.

حالا چطور می‌شود شخصیتهای تاریخی را بر همین اساس رده‌بندی کرد مثلا بهترین رئیس جمهور آمریکا چه کسی بوده؟ پاسخ این سوال عملا ممکن نیست چون هر رئیس جمهوری در دوره خودش با شرایط متفاوتی روبرو بوده و نمی‌شود هیچ شاخصی را پیدا کرد که مستقل از شرایط نشان دهنده صرفا توانایی و عملکرد خود رئیس جمهور باشد. به همین دلیل هم جز مقایسه محبوبیت روسای جمهور در نظرسنجی‌ها شاخص دیگری برای رده‌بندی آنها نداریم. همین وضعیت درباره دانشمندان، هنرمندان، فلاسفه، نویسندگان و دیگر شخصیتهای تاریخی وجود دارد. چه کسی بهترین یامهم‌ترین است؟ شاید این سوال احمقانه به نظر بیاید ولی واقعیت این است که ما برای اینکه بتوانیم تحولات تاریخی و تاثیرات اجتماعی آنها را درک کنیم خیلی وقت‌ها چاره‌ای جز این گونه مقایسه‌ها نداریم.
فرض کنیم بتوانیم شاخصی به عنوان «اهمیت» (Significance) هر فرد داشته باشیم به معنای میزان مشارکتی که یک فرد در عالم داشته در مقایسه با متوسط تاثیر آدمهای معمولی،  آن وقت با چالشهای مفهومی و عملی زیادی برای سنجش این شاخص روبرو خواهیم شد. اینجا است که پای Culturonomics (البته رایجش Culturomics است) وسط می‌اید که روش تازه‌ای است برای بررسی موضوعات فرهنگی بر اساس تحلیل ریاضی متون دیجیتال. دو محقق به اسم  Ward و Skiena نشسته‌اند و بر اساس یک الگوریتم ریاضی، متون دیجیتال روی اینترنت را تحلیل کرده‌اند تا بتوانند آدم‌های مهم را رده‌بندی کنند. الگوریتم آنها بر اساس چند شاخص تعریف شده که ترکیبی از تعداد لینک به صفحه آدم‌ها در ویکی‌پدیا، تعداد لینک از صفحات ویکی‌پدیا به اسم این آدم‌ها، تعداد بازدید هر صفحه، تعداد کلمات هر صفحه و تعداد دفعات ویرایش هر صفحه است. چالش اصلی آنها تعریف روشی بود که سلبریتی و آدم مهم را از هم تفکیک کند. یعنی بتواند ضمن اینکه شهرت را در نظر می‌گیرد تاثیرگذاری را هم به آن اضافه کند آن هم با وزن بیشتر. همین طور آنها باید به پایداری و زوال شهرت هم توجه می‌کردند کسی که قرنها شهرت دارد از کسی که شهرتش چند سالی بیشتر دوام نمی‌اوردم اهمیت بیشتری دارد. نتیجه کار در قالب یک کتاب منتشر شده و به تفکیک در حوزه‌های مختلف، آدم‌های مهم رده‌بندی شده‌اند از سیاستمدار و رهبر مذهبی گرفته تا خواننده و هنرپیشه.
نویسنده مقاله ایرادات کار را ذکر کرده مثلا اینکه به دنیای انگلیسی زبان محدود است و یا به خوبی نتوانسته شهرت را از تاثیرگذاری تمیزدهد. یا اینکه در حدود ۱۱۶۰۰۰ نفر در ویرایش متون ویکی‌پدیا نقش داشته‌اند و این ۱۱۶ هزار نفر هیچ وقت نمی‌توانند نمونه خوبی از کلیت قضاوتهای ۷ میلیارد بشر باشند. اما آن چیزی که در مقاله برای من جالب بود نتیجه کار نبود بلکه روش انجام آن بود. فرض این است که دانش و اطلاعات بشری کمابیش دیجیتال شده و به همین دلیل امکان تحلیل آماری دانش بشر فراهم شده‌است. در این صورت یک روش تحقیق جدید در مطالعات فرهنگی و اجتماعی ایجاد شده که شاید خیلی دقیق‌تر از روشهای قبلی باشد. طبیعی است این تازه اول داستان است و هنوز خیلی راه مانده تا Culturomics به یک متدولوژی جاافتاده بدل شود (اگر کلا شکست نخورد البته) ضمنا آدم‌های بالای لیست مهم‌ترین‌های تاریخ که با این روش به دست آمده اینها هستند:
مسیح
ناپلئون
محمد
شکسپیر
آبراهام لینکلن
جورج واشنگتن
هیتلر
ارسطو
الکساندر کبیر
توماس جفرسون
هنری هشتم
داروین
الیزابت اول
مارکس سزار
ملکه ویکتوریا
مارتین لوتر
استالین
انیشتین
کریستف کلمب

12 دسامبر 2013 / نيما نامداري

همراهی با اعتراض منطقی دکتر یارشاطر

مدتی پیش  شارمین و بیژن مصور رحمانی مبلغی در حدود ۱۰ میلیون دلار به دانشگاه پرینستون کمک می‌کنند. بخشی از این مبلغ به ایجاد یک کرسی استادی برای مطالعات ایران پیش از اسلام اختصاص یافته و به افتخار دکتر پورداود که متخصص مطالعات زرتشتی و زبان اوستایی بود به اسم او نام‌گذاری می‌شود. اخیرا دانشگاه پرینستون برای تصدی این کرسی فردی را انتخاب کرده که به جای تخصص در ایران پیش از اسلام در حوزه مطالعات عربی- یونانی کار کرده‌است.
این تصمیم با اعتراض دکتر احسان یارشاطر روبرو شده تا جایی که پیرمرد در این سن و سال نامه‌ای خطاب به رییس دانشگاه نوشته و اعتراض تندی کرده‌است. برای من ایران پیش‌از اسلام و قبل از اسلام فرق چندانی ندارد و به هیچ وجه هم با اعراب مشکلی ندارم. اما با این هضم شدن مطالعات ایران در مطالعات اسلامی – عربی که اتفاق رایجی در آمریکا است واقعا مشکل دارم. این تصمیم پرینستون هم به نوعی زیرمجموعه همین اتفاق است، ایران به عنوان بخشی از کلیتی به نام «اسلامی عربی» دیده می‌شود و این به دلایل مختلف، اشتباه و گمراه کننده‌است. تبعات منفی سیاسی و فرهنگی ندیدن تفاوت این دو مجموعه برای ما کم نبوده و نیست. من با اینکه اهل پتیشن امضا کردن نیستم، پتیشنی که به خواست و در حمایت از نامه دکتر یار شاطر ایجاد شده را امضا کردم شما هم پیشنهاد می‌کنم این کار را بکنید.
11 دسامبر 2013 / نيما نامداري

روشنفکران تکنولوژی

The tech intellectuals

این مقاله طولانی به نظرم نمونه خوبی از یک نقد منسجم و موثر با خاستگاه کمابیش چپ است به شیفتگی در برابر تکنولوژی‌. با اینکه با بخشی از مضمون مقاله موافق نیستم اما ایده کلی آن مهم و مفید است.

مقاله ابتدا نشان می‌دهد چطور گونه جدیدی از روشنفکران خلق شده‌اند که آنها را technology intellectuals  می‌نامد. نویسنده معتقد است در اواخر قرن گذشته و با توسعه دانشگاه‌ها عمر روشنفکران عمومی به سرآمد. دانشگاه‌ها شروع به جذب روشنفکران با حقوقهای مناسب کردند، کسانی که تا قبل از آن شغل مناسبی که شکم‌شان را سیر کنند نداشتند. اما این بهبود معیشت مستلزم دور شدن آنها از فضاهای عمومی  و رفتن به تاریکی آزمایشگاه‌ها و کتاب‌خانه‌ها بود. آنها به جای ارتباط با مردم و صحبت در رسانه‌های عمومی به گپ زدن با همکاران ونوشتن در مجلات تخصصی مشغول شدند. اما با ظهور اینترنت وضعیت تغییر کرد و دوباره روشنفکران به عرصه عمومی برگشتند. اما این روشنفکران چون به واسطه تکنولوژیهای جدید احیا شده‌بودند شیفته تکنولوژی شده و شروع به صحبت کردن درباره تاثیر تکنولوژی در وجوه مختلف زندگی انسان کردند.
اینها برخلاف اسلاف شان در قرن گذشته دانشگاهی نیستند و تخصص‌گرایی را هم رها کرده‌اند. این روشنفکران جدید ترجیح می‌دهند به جای نوشتن رساله‌ها و ریویو‌های علمی در مجلاتی با مخاطب چند هزار نفر، در TEDسخنرانی کنند که میلونها نفر مخاطب عام دارد. برخلاف آکادمیسین‌های قدیمی و روشنفکران قدیم اینها بیش از آنکه نگران حریم خصوصی و امنیت باشند دغدغه آزادی و رها کردن مردم برای انجام هر آنچه دلشان می‌خواهد را دارند و بیشتر به دنبال تنوع و نسبی‌گرایی و مدارا هستند. نکته مهم درباره روشنفکران جدید این است که به شدت نیازمند جلب نظر و توجه هستند. موفقیت آنها و رضایت‌شان در گروی جلب توجه مخطاطبان بالقوه شان است. به همین دلیل اینها نمی‌توانند مانند روشنفکران عمومی قرن گذشته در سکوت و عزلت بنویسند و تولید کنند. اما مشکل اینجا است جلب توجه، بیشتر از اینکه به محتوای پیام بستگی داشته باشد به بخت و اقبال ربط دارد.
نویسنده مقاله معتقد است علیرغم رتوریکهایی که درباره آزادی و تنوع عرضه اطلاعات در اینترنت می‌شود کماکان در اینترنت هم مانند بازار محصولات کاغذی، تعداد بسیار اندکی از محصولات هستند که مخاطب زیاد دارند و اکثریت مطلق آنچه منتشر می‌شود مخاطبان بسیار اندکی دارند. یعنی اکثریت مخاطبان کماکان مصرف کننده اطلاعات از منابع محدودی هستند.
به همین دلیل امروز برای اینکه موفق شوید لازم نیست استاد معتبر دانشگاه یا سردبیر فلان مجله باشید کافی است بتوانید توجه بیشتری را جلب کنید: توجه بیشتر، درآمد بیشتر! اما رقابت به همان سختی سابق است و بخش اعظم کسانی که تلاش می‌کنند در رقابت برای صعود از قله‌ی جلب توجه برنده شوند شکست می‌خورند و سقوط می‌کنند اما کسانی هم که موفق شده و بالا رفته‌اند به این راحتی‌ها پایین نمی‌آیند و جا برای دیگران باز نمی‌کنند. هر چه به قله جلب توجه، نزدیک‌تر باشی تامین مالی بهتری خواهی داشت و می‌توانی برای در کانون توجه ماندن خرج بیشتری کنی. این چیزی است که نویسنده مقاله اسمش را اقتصاد توجه (Economy of Attention) گذاشته‌است.
به دلیل همین قاعده است که بسیاری از روشنفکران جدید سخنرانی در سمینارهای عمومی مانند TEDx را که نه حق‌الزحمه‌ای به آنها پرداخت می‌شود و نه با مخاطب متخصصی روبرو می‌شوند که فرصت نقد به آنها بدهد به شرکت در سیمنارهای علمی و دانشگاهی محدود که هم پرداخت دارند هم بحث و تبادل نظر، ترجیح می‌دهند. چون اولی جلب توجه عمومی دارد ولی دومی ندارد. پس اولی است که درآمدبلندمدت ایجاد می‌کند و راه صعود به قله را هموار می‌کند. در این شرایط عجیب نیست که نوشتن کتاب هدف روشنفکران تکنولوژی زده جدید نیست. کتاب شروع راه است. نوشتن یک کتاب کمک می‌کند شما لوازم جلب توجه را فراهم کنید اما بعد از آن، سخنرانی‌ها و پرزنتیشن‌های شما است که ثروت شما را افزایش می‌دهد.
نکته مهم دیکر این است که این روشنفکران جدید، تکنولوژی را به مثابه قوی‌ترین نیروی مقابل حکومت‌هایی که می‌خواهند همه چیز را کنترل کنند تقدیس می‌کنند. آنها علاقه‌ای هم ندارند که از شرکتهای تکنولوژی انتقاد کنند برای آنها مهم نیست که قدرت کنترل زندکی خصوصی ما از دولت به گوگل و فیس‌بوک منتقل می‌شود. مقاله با ارائه مثالهای متعدد نشان می‌دهد این روشنفکران جدید بیشتر از آنکه دارای ایده‌های مشخص و مستقل باشند دنباله روی جو و وام‌دار شرکتهای تکنولوژی هستند و به همین دلیل صلاحیت نقد تکنولوژی را از دست داده‌اند. مقاله خوبی است اگرچه من با بخش قابل توجهی از ایده‌های آن موافق نیستم.