Skip to content
25 سپتامبر 2014 / نيما نامداري

عاشقانه در صبح

برخلاف بسیاری از آدم‌ها که حملات دلی و رعشه‌های عاشقانه‌‌شان در حزن غروب و سکوت شب اتفاق می‌افتد برای من صبح و سرزندگی ابتدای روز، آبستن دلتنگی و حس فقدان است. در آن لحظات باز کردن چشم که سعی می‌کنم از شدت نور در اتاق، زمان را حدس بزنم، روشن کردن شعله زیر کتری، خزیدن به حمام، ایستادن زیر دوش و رفتن خواب با قطرات آب، لغزاندن تیغ روی پوست و نقاشی کردن با کف ریش روی صورت، پیچیده حوله دور تن، پر کردن ماگ از قهوه یا لیوان از چای، انتخاب لباس امروز و پوشیدن، نم نم خوردن چای یا قهوه در بین این کارها و به تنظیم بودن یا نبودن مقدار شکر فکر کردن، به خود یادآوری کردن که «مشکل» را فراموش نکنی (یعنی موبایل، شارژر، کلید و لپ‌تاپ را خانه جا نگذاری!) در تمام این لحظات جانکاه آماده شدن برای هجرت روزانه از خلوت و امنیت خانه به ناامنی و آشوب بیرون، حواس من به کسی بوده که روی تخت خوابیده و روز من با نگاه به روی ماه او آغاز شده، خورشیدی که هر روز با باز شدن چشم من طلوع می‌کرد، منشا حرارت و روشنایی و شروع هر روزه. چه در روزهایی که در تمام این لحظات خواب بود و من آهسته و آرام در خانه را باز می‌کردم و می‌بستم و حال خوش بودنش را با خودم می‌بردم به کار و زندگی و شلوغی بیرون، چه روزهایی که وقتی از حمام بیرون می‌آمدم صدای صبحانه مفصل درست کردنش را می‌شنیدم. از خانه که بیرون می‌آمدم ماشین را که روشن می‌کردم، راه که می‌افتادم، رادیو یا ضبط را که روشن می‌کردم، در طول مسیر و در فرایند پریدن در امواج زندگی روزمره، در تمام این لحظات آن که مرا جلو می‌برد به من امید می‌داد به من میل بیدار شدن و آماده شدن و روز را آغاز کردن و تا شب پیش بردن می‌داد او بود. گمان می‌کنم من هم همین اوی او بودم و این خوش‌حال‌ترم می‌کرد. به هر حال خوشحالم که برای من هیچ وقت هم‌خانه-هم‌خوابه نبوده حتی این روزها که صبح‌های من خالی و غمزده و بی‌ امید شده‌.

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: