Skip to content
13 آوریل 2014 / نيما نامداري

مای ما و مای اینها

یکی از جاهایی که درآمریکا بسیار دوست دارم کتابخانه‌های عمومی است. گذشته از آرشیو عالی کتاب و موزیک و فیلم در این کتاب‌خانه‌ها آنچه برای من خیلی جذاب است کارکرد پاتوقی این کتاب‌خانه‌ها است. آدم‌ها کتاب‌خانه می‌روند برای اینکه کمی در سکوت روزنامه بخوانند، فیلم ببینند، اینترنت‌گردی کنند، کتابی ورق بزنند، یا اینکه در ده‌ها گونه کلاس و گروه و برنامه‌ای که برای آدم‌های مختلف پیش‌بینی شده از آموزش کامپیوتر به سالمندان گرفته تا دور هم جمع شدن و جک گفتن، از همه اینها لذت ببرند. همین باعث می‌شود کتاب‌خانه‌های عمومی به پاتوق محله تبدیل شوند و آدم‌ها به محله خود فراتر از یک آدرس، وابسته شوند.  محله بخشی از هویت بسیاری از آمریکایی‌هاست.

این را می‌شود گسترش داد. عناصر متعددی هستند که در هویت یک آمریکایی نقش ایفا می‌‌کنند: محل زندگی، مذهب، نژاد، محل تحصیل، انجمن و کلوپی که عضوش هستند، ملیت، تبار، جنسیت، محل کار، نوع کار، سیاست، تیم ورزشی مورد علاقه، فیلم‌های مورد علاقه، گروه‌های کتاب‌خوانی و … شاید به نظر ما احمقانه بیاید که مثلا طرفداری از یک تیم چرا باید بخشی از هویت یک فرد باشد ولی من آمریکایی‌هایی را دیدم که اگر از آنها بخواهی خودشان را معرفی کنند می‌گویند فلانی هستم طرفدار فلان تیم! یا اینکه صرف دوست داشتن یک ستاره سینما می‌تواند منجر به عضویت در کلوپ هواداران شود و کارت عضویت و برنامه‌های معاشرت و … مساله مهم این است که این هویت‌های چندگانه به آمریکایی‌ها امکان می‌دهد با هم سریع‌تر و راحت‌تر پیوند برقرار کنند.  این هویت‌های متنوع مثل چسبی است که این جامعه چهل تکه را درلایه‌های متعدد به هم پیوند داده‌است. درست است که یک هویت مشترک همه جامعه را به هم پیوند نداده اما هزاران هویت کوچک، شبکه‌ای از هویت‌های تودرتو را ایجاد کرده که استحکام اجتماعی و احساس تعلق به یکدیگر را در بین آنها قوی کرده‌است. به همین دلیل تعارض‌ها و تضادها سریع‌تر و مسالمت آمیزتر حل می‌شوند و آدم‌ها خود را متعلق به جامعه‌ای می‌دانند که  برای بهتر شدنش باید احساس مسئولیت کرد. دو آمریکایی هر قدر هم با هم متقاوت باشند خیلی بعید است که در هویت‌شان جز مشترکی پیدا نکنند و به واسطه همین اشتراک تلاش نکنند به هم مرتبط شوند.

در ایران اما سایه هویت‌های فراگیر خیلی سنگین است و هویت‌های فرعی و محلی و کوچک معمولا مجال عرض اندام ندارند. شخصا وقتی می‌خواهم خودم را توصیف کنم می‌بینم غیر از ملیت، در مابقی عناصری که برای توصیف خودم استفاده می‌کنم «دیگران» نقشی ندارند، نه عضویت در جایی، نه وابستگی به روندی، نه تعلق خاطر به نماد مشترکی و … اینها در سطح تمایل و نظر شخصی می‌ماند و به تعلق به یک گروه یا مجموعه منجر نمی‌شود. به همین دلیل نقشی در احساس وابستگی من به جایی که از آن می‌آیم ایفا نمی‌کنند. گاهی فک می‌کنم اگر نوستالژی و خاطره را از ما بگیرند به چه چیز جایی که از آن می‌آییم وابسته‌ایم؟

البته مذهب داستانش فرق دارد. مذهبی بودن با نبودن به نظرم تنها عاملی است که ذیل ملیت، هویت‌های ما را شکل داده‌ و از بخت بد این عامل بیش از آنکه پیوند دهنده باشد تعارض ساز است. وقتی به خودم نگاه می‌کنم می‌بینم مهم‌ترین پیش‌قضاوت شکل دهنده به تعامل من با دیگر ایرانی‌ها، همین است که مذهبی هستند یا نه، و بسیار متاسفم که در اعلب اوقات این پیش‌قضاوت درست عمل می‌‌کند. به هر حال فکر می‌کنم این دو هویت فراگیر (ملیت و مذهب) عملا باعث شده‌اند که هویت‌های محلی و کوچک دیگر (قومیت، محل زندگی، سیاست، علایق، کار و …) سرکوب شوند و به همین دلیل از خودم می‌پرسم ما ایرانی‌ها اگر مجبور به هم‌زبانی نبودیم و اگر تجربه مذهبی (له یا علیه) مشترک نداشتیم دیگر چه تعلقی به هم داشتیم؟

پ.ن: واضح است که در این نوشته از یک برداشت شخصی درباره یک وضعیت غالب حرف می‌زنم نه استثناها و موقعیت‌های خاص، چه در اینجا چه در آنجا.

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: