Skip to content
24 دسامبر 2013 / نيما نامداري

تباهی هنر به دست ثروتمندان

این مقاله درباره تباهی هنر به دست ثروتمندان ‍حرف می‌زند به دلیلی که در مورد ایران هم صدق می‌کند و شاید خیلی بیشتر از غرب هم صدق کند. مقاله با این قضاوت شروع می‌شود که این روزها کسی از اهالی هنر از شنیدن اخبار رکوردهای فروش محصولات هنری در حراجها خوشحال نمی‌شود. تابلوی فرانسیس بیکن در حراج کریستی ۱۴۲ میلیون دلار فروخته شده و یک کار از اندی وارهول هم در حراجی ساثبی به  قیمت ۱۰۴ میلیون دلار خریده‌شده‌است. هنرپیشه‌هایی مثل لئوناردو دی‌کاپریو هم از بازی در فیلم‌های جدیدشان در همین حدود درآمد دارند. نویسنده معتقد است که پولدارهایی که به چیزی جز پول فکر نمی‌کنند در حال تباه کردن یکی از آخرین امیدهای ما به تعالی جامعه هستند. آنها تفاوت میان حرص و شوق را نمی‌فهمند، چرا وقتی می‌شود با خوردن یک نوشیدنی ۱۰۰۰دلاری، چشم دوست و دشمن را از حدقه درآورد به یک بطری مشروب ۳۰ دلاری قناعت کرد؟
متهم کردن این ثروتمندان و مشاوران و کسانی که آنها را تشویق به این رفتار می‌کنند ساده‌انگاری است. وقتی هنرمندان واقعی و آدم‌هایی که دستی در هنر دارند تلاشی نمی‌کنند که این رفتار ثروتمندان نقد شود یا دست کم بحث درباره آن عمومی شود طبیعی است که آنها از این رفتار خود نه تنها احساس شرمندگی نمی‌کنند بلکه لذت بیشتری هم می‌برند. هنر به ابزار تفنن و فانتزی طبقه مرفه بدل شده‌است. اما هنگامی که هنر در قرن نوزدهم عمومی و همگانی شد طبقه متوسطی که در حال رشد بود می‌توانست در اینه هنر غنا و پیچیدگی باورها، آمال و آروزهای خود را به خوبی و زیبایی مشاهده نماید. اما این روزها با رویگردانی طبقه متوسط از هنر دیگر از آن کیفیت عالی خبری نیست. هنر هم به امیدی از دست رفته بدل شده، یا با منطقی منفعت‌طلبانه که هنر را صرفا ابزاری آموزشی برای ترقی می‌داند، مثلا موسیقی یاد بگیریم که ریاضی را بهتر بفهمیم، از معنا تهی شده‌‌است.  نویسنده توضیح می‌دهد که چگونه اینها هنر را تباه کرده‌است.
درچنین فضایی استانداردهای هنری هم بر اساس پول تعریف می‌شوند اگر کسی بگوید کار فلان نقاشی که آثارش را چند هزار دلار می‌خرند بهتر است از کار آن یکی نقاشی که قیمت تابلوهایش چند میلیو دلار است به چشم یک احمق به او نگاه خواهدشد. رابطه هنر و تجارت یک رابطه یک‌طرفه شده‌است: همیشه حق با تجارت است! گالری‌دارها و برخی مدیران و متخصصان موزه‌ها هم به کمک این وضعیت آمده‌اند. نویسنده مثالهای جالبی ارائه می‌دهد که چگونه برخی متخصصان هنری به خاطر پول به این رقابت بوالهوسانه کمک کرده‌اند. نویسنده در نهایت می‌خواهد نشان دهد هنر وقتی عمومی و همگانی است که بر اساس معیارهای طبقه متوسط  جلو برود اما وقتی رقابت  کلکسیونرهای ابرثروتمند برای خودنمایی به معیار خوب و بد هنری تبدیل می‌شود این هنر دیگر آن کیفیت تعالی‌بخشی را نخواهد داشت که از آن انتظار می‌رود.
Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: