Skip to content
1 نوامبر 2013 / نيما نامداري

خسته از خود

از خودم ناراضی‌ام و این عذابم می‌دهد. پرفکشنیزم شدید دارم. مدام به خودم سرکوفت می‌زنم و خودم را از دورن تحقیر می‌کنم به خاطر کارهایی که نکرده‌ام. مدام خودم را مقایسه می‌‌کنم. هر کار خوبی، هر آدم خوبی، هر جای خوبی برای من ترکیبی از خوشی و غم دارد. خوشی از خود آن کار یا آدم یا جا و غم اینکه چرا من آن آدم نیستم، چرا من‌ آنجا نیستم چرا من‌  آن کار را نمی‌کنم. دنیای امروز هم پر است از آدم‌ها و کارها و جاهای عالی و حسرت‌برانگیز. این بیماری باعث می‌شود آدم‌های عزیزی که در زندگی‌ام هستند گاهی فکر کنند من قدرشان را نمی‌دانم. چون مدام در حال انتقاد هستم. 

 همیشه اینطور بوده، خیلی جاها نمی‌رفتم چون می‌دانستم اگر بروم پرفکشنیزم درونم فعال می‌شود. خیلی کارها را شروع نمی‌کردم چون می‌دانستم اگر شروع کنم پدر خودم را در می‌آورم که به بهترین شکل ممکن انجام بدهم و اگر شروع می‌کردم سرانجام انقدر انجام کار برایم سخت می‌شد که گاهی اصلا قیدش را می‌زدم. در محیط کار وقتی  پروژه‌ای را آغاز می‌کردم بدترین بخش کار، شروع پروژه بود چون به شدت به جزئیات کار فکر می‌کردم و ایده‌ال برنامه‌ریزی و طراحی می‌کردم با اینکه خودم می‌فهمیدم عملی نیست ولی غیر آن ممکن بنود و این شکاف میان وضعیت مطلوب و وضعیت مقدور فقط استرس ایجاد می‌کرد. به همین دلیل تقریبا همه پروژه‌هایی که در ایران انجام دادم را با بی‌میلی و اضطراب آغاز کردم.

حتی نوشتن یک متن ساده گاهی برایم انقدر سخت می‌شود که بیخیال نوشتن می‌شوم. وقتی قرار می‌شود چیزی بنویسم انقدر به خودم سخت می‌‌گیرم که از شروع کردنش می‌ترسم. اگر هم بنویسم بعد که می‌خوانمش از نوشته خودم بدم می‌آید. جمله‌های کلیشه‌ای، رتوریک‌های لوس، دانای کل بازی‌های مهمل و … اولین چیزهایی است که در نوشته‌های خودم پیدا می‌کنم. اینکه می‌بینید مدتی است دارم تندتند وبلاگ می‌نویسم نوعی تلاش برای غلبه به این بیماری است.

دوستان نزدیک من می‌دانند که هیچ کاری به قدر تمیز کردن مرا آرام نمی‌‌کند. وقتی حالم خراب است دوست دارم دستمال دست بگیرم و همه شیشه‌های عالم را تمیز کنم، هر چه سرامیک و سینک ظرف‌شویی و کف و سقف است را آنقدر بسابم و بشورم که برق بزند. این کار آرامم می‌کند. ریشه این لذت بردن از تمیز کردن احتمالا همین پرفکشنیزم است. ظاهرا تنها کاری که  در انجامش پرفکشنیزم من ارضا می‌شود همین نظافت و تمیزکاری است. تلافی حس عقب بودن و ناکام ماندن را بر سر اشیا بی‌جان در می‌آورم. 

گاهی حمله‌های پرفکشنیستی دارم. یک اتفاق یا یک جمله یا یک حرف می‌تواند ماشه را بچکاند، درونم از سرکوفت‌ها به خودم پر می‌شود و ناگهان مغز و قلبم قفل می‌شوند وفلج ذهنی می‌‌‌شوم.  حس می‌‌کنم انقدر آدم بیچاره‌ای هستم که دیگر با هیچ تقلا و معجزه‌ای به تحقق ایده‌آل‌هایم امیدی نیست. اینطور وقتها اولش گریه می‌‌‌‌کنم بعد سردرد می‌‌گیرم و پرخاشگر می‌شوم. در نهایت چند ساعت و گاهی چند روز در خودم فرو می‌روم. دیدن یک فیلم ساده و روان اما با داستان‌‌گویی خوب، یا موقعیت‌هایی که حس بی‌کرانگی را در من القا کند مثل رانندگی در جاده‌ای که منظره دوردست دارد (مثلا جاده الموت)، روی قله ایستادن و شنیدن صدای سکوت کوه، دیدن خط تلاقی دریا و آسمان، موزیک‌هایی که این حس را می‌دهد (مثلا بعضی ترانه‌های سیاوش قمیشی، یا موزیک‌های جاده‌ای کانتری) و … می‌توانند مرا از این وضعیت خارج کنند.

واقعا خسته شده‌ام از این وضعیت و از این همه سرکوفتی که به خودم می‌زنم و باری که بر دوش خودم می‌گذارم زیر این بار له شده‌ام. دوست دارم دیگر به خودم نگاه نکنم و انقدر خودم را قضاوت  نکنم اما نمی‌شود، لعنت به پرفکشنیزم!

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: