Skip to content
12 اکتبر 2013 / نيما نامداري

دلتنگ تنها

هر چه هوا سردتر، دل‌ آدم تنگ‌تر!

قطار به مرور خالی شد، در سالنی که من درش هستم فقط من مانده‌ام. هوا سردتر از عصر شده، در تاریکی شب چیزی از بیرون معلوم نیست، نه دشت‌ها و جنگلهای سبز و نارنجی، نه پلهای چوبی، نه خانه‌های شیروانی‌دار بزرگ سفید و خاکستری، همه در دل شب  گم شده‌اند و من مانده‌ام و صندلی‌های خالی و ایستگاه تاریک در دقایق آینده. گاهی دل‌تنگی آدم را مچاله می‌کند.

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: