Skip to content
13 ژوئن 2013 / نيما نامداري

برگه راي من چشمهاي مادرم است

شب پنج شنبه 23 خرداده، من و مامان عصر رفتيم بهشت زهرا، سالگرد دايي بهزاد هفته ديگه‌است، پنج‌شنبه30 خرداد ولي مامان ترجيح داد در خلوت امروز بره پيش برادر جوان‌مرگ شده‌اش، هفته ديگه احتمالا اون يكي دو قطعه بهشت زهرا پادگان ميشه، سري هم به ديگر آشنايان درگذشته زديم از جمله عمويي كه در مرداد 67 اعدام شد، اونم جوون‌مرگ‌ شد. در مسير برگشت و غروب غمگين بهشت زهرا به اين فكر مي‌كردم كه نسل مادر من كه تا اين حد درد كشيده‌تر و سختي‌كشيده‌تره از نسل منه چرا انقدر اميدوارتره. مادر من تجربه دهه 60 و سختي جنگ و آوارگي، فقر و سختي و ظلم و … رو داشته، مرگ عزيز ديده، بي‌عدالتي ديده، ظلم ديده، هنوز داغ گلوله‌اي كه سينه برادرش رو در 30 خرداد 88 شكافت تازه‌است. دو هفته پيش در همدان خواسته بودنش، تهديد كرده بودن، تحقير كرده بودن، تا بترسه و در انتخابات كاري نكنه، حالا همين مادر من بلند شده اومده تهران و رفته در دل اين شهر بزرگ كه كسي نمي‌شناسدش براي روحاني تبليغ كرده، مادر من اصلا اهل سياست نيست، يك معلم بازنشسته است كه نگران بچه‌هاشه، نگران آينده مملكته و تجربه بهش ياد داده هميشه شرايط مي‌تونه بدتر از ايني كه هست بشه و بايد از هر منفذي استفاده كرد. مگه ميشه در چشمهاي روشن و زيبا و خيس مامان نگاه كرد و خلاف ميلش عمل كرد؟

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: