Skip to content
18 اوت 2012 / نيما نامداري

حسرت

نشسته‌ام روي كاناپه، بيرون باران مي‌آيد اما من از گرما بي‌حالم. لپ‌تاپ روي پايم است و دارم كارهاي شركت را انجام مي‌دهم. او خوابيده روي تخت، از جايي كه من نشسته‌ام پاهايش معلوم است و رد غلت‌هايش بر روتختي به هم ريخته.  تنبلي مي‌كنم فكري براي ناهار كنم. خواب بعد از ظهر شرجي تابستان نبايد سنگين باشد منتظر مانده‌ام بيدار شود تا ناهار بيفتد گردن او. دير شده عصر است شايد رفتم بيدارش كردم.

يك موقيت ساده زندگي دو نفره كه دو سال در حسرتش بودم.

 

 

 

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: