Skip to content
24 مارس 2011 / نيما نامداري

حسادت

ساعت حدودا 10 صبح بود. كنار جاده در شهر كوچكي (يا شايد روستاي بزرگي) ايستاده بودم. منتظر بودم چاي در ليوان يك بار مصرف خنك شود. گرماي دلنشين افتاب فروردين را روي پوستم با لذت حس مي‌كردم. آن طرف جاده يك رديف خانه بود. پشت رديف خانه ها دشت تا دوردست سبز بود. از آن سبزهاي درخشان كه محصول تلاقي آقتاب صبح‌گاهي و جوانه‌هاي گندم است. از يكي از خانه‌ها زن و مرد جواني بيرون آمدند. لباس نوي ساده داشتند. ترگل ورگلي روستايي از آنها كه احترام آدم را جلب مي‌كند توي چشم مي‌زد. يك جور هوسناكي پنهان دست هم را گرفته بودند. معلوم بود اولين نوروز با هم بودن را تجربه مي‌كنند يعني يك جور احساس بزرگ شدگي از طرز راه رفتن‌شان پيدا بود كه خاص ديد و بازديدهاي نوروز اول است آنها كه زود ازدواج كرده‌اند مي‌فهمند چه مي‌گويم. شاد بودند، دست‌كم لبخند گرمي روي صورت داشتند. با چشم دنبال‌شان كردم تا انتهاي رديف خانه‌ها رفتند.

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: