Skip to content
7 ژانویه 2011 / نيما نامداري

اعترافات

چرا اين وبلاگ سوت و كور شده؟

اول – تنبلي : يك زماني فكر كنم آق بهمن نوشته بود كه وبلاگ نويسي اينرسي دارد. يعني وقتي روي دور نوشتن هستي مدام مي‌نويسي و وقتي مدتي نمي‌نويسي از سرت مي‌افتد.

دوم – ترس : هميشه سياست، بيش از آنكه برايم يك وظيفه يا تعهد اخلاقي باشد يك علاقه و اشتغال لذت‌بخش بوده‌است. طبيعي است براي چنين آدمي وبلاگ‌نويسي يك كار سياسي هم هست. اگر نوشته‌هاي اين وبلاگ اثر سياسي به درد بخوري داشت شايد به هزينه‌اش مي‌ارزيد اما در شرايط فعلي زندان رفتن براي نوشته‌هاي اين وبلاگ، نوعي شجاعت ابلهانه است كه من ندارمش.

سوم – توي ذوق خوردگي : وقتي بلاگفا وبلاگ  قبلي را پاك كرد و من اين وبلاگ را راه انداختم تعداد مشتركان فيد اين وبلاگ به يك دهم قبلي كاهش يافت. توي ذوقم خورد. آدم مي‌نويسد كه ديگران بخوانند.

چهارم – بيزاري از نقد : هر آدمي عيبي دارد، من هم ده‌ها عيب و ايراد دارم يكي هم اينكه مغرور و متكبر هستم. تعارف نداريم اين ايراد من است و تلاش هم كرده‌ام از شدتش بكاهم اما ظاهرا هنوز هم توي ذوق مي‌زند. در اين يكي دو سال اخير تقريبا هر كسي مي‌خواست نوشته‌هاي وبلاگ را نقد كند يك كنايه‌اي هم به اين ايراد من مي‌زد. ادمهايي كه برخي از انها را اصلا نمي‌شناختم ايميل مفصل زده بودند كه شما چرا اينقدر متكبر هستي و از موضع بالا مي‌نويسي (فكر مي‌كنم حق هم داشتند) اما اين بازخوردها عوض اينكه اوضاع را بهتر كند كم كم اعتماد به نفس مرا از بين برد. فهميدم چقدر فراري‌ام از اينكه نقد شوم. ابتدا با بستن كامنتها واكنش نشان دادم اما به مرور كار به ننوشتن رسيد. فكر كنيد وبلاگي كه قرار بود با جلب توجه ديگران، خودارضايي ذهني شما را سبب شود به عامل سركوب عقده‌ جلب توجه و تحسين شما بدل شود.

پنجم – باز هم ترس: من قرار بود ساز مخالف باشم. بعد از وقايع انتخابات ديدم جرات مخالفت با تصورات و قضاوتهاي حاكم بر ذهن اكثريت خوااندگانم را ندارم. اين اصلا خوب نبود.

نتيجه :  وقتي كسي چنين اعترافاتي مي‌نويسد معنايش اين است كه ديگر نمي‌خواهد وبلاگ بنويسد؟ نه! صرفا معنايش اين است مي‌خواهد دوباره شروع به نوشتن كند.

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: