Skip to content
30 اوت 2010 / نيما نامداري

سر درد

روزهايي هست كه دلم مي‌خواهد از روي آنها بپرم. يعني آن لحظه صبح‌گاهي كه هوش به سر آدم برمي‌گردد و مي‌فهمي بيدار شده‌اي قبل از اينكه چشم را به سختي باز كني در همان دم اول، دلم مي‌خواهد امروز آغاز نشده تمام شود. يعني اگر چشمم را باز كردم امروز نباشد فردا باشد. يكي از چنين روزهايي، آن روزهايي است كه با سردرد بيدار مي‌شوم. ديشب به اين اميد خوابيده‌اي كه تا فردا صبح اين سردرد لعنتي رفته، اما از خواب كه بيدار مي‌شوي درد اولين حسي است كه در مغزت فرياد مي‌كشد. اي كاش مي‌شد از روي اين روزها پريد.

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: