Skip to content
26 اوت 2010 / نيما نامداري

بغض

ظلم كهنه كه مي‌شود و از تروتازگي مي‌افتد ديگر توجه آدمها را جلب نمي‌كند.كاش يكي دستگاهي اختراع كند كه ظلم را هميشه تازه نگه‌دارد مثل يخچال كه ميوه‌ها را تازه نگه مي‌دارد. اينطوري موقع خواندن اخبار زندان‌ها و اعدام‌ها و شكنجه‌ها و بي‌عدالتي‌ها انقدر راحت از روي تيترها عبور نمي‌كرديم: هر چه سوژه گمنام‌تر، عبور و فراموشي سريع‌تر. همزيستي با ظلم آن را براي‌مان عادي كرده، ظلم وقتي مزمن شد واقعيتي مي‌شود كه فقط به درد تحليل مي‌خورد. چشمه شرم‌مان خشكيده، قهرمانان من اين روزها آدم‌هايي هستند كه هوز از زيستن در فضاي ظالمانه شرم‌شان مي‌آيد، بيرق اين قهرمانان بغضي است كه در گلو دارند.

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: