Skip to content

مهر

مدلهائی برای رای دادن در انتخابات

شما چگونه به این نتیجه می رسید که در یک انتخابات شرکت کنید یا نه؟ به نظر من سه مدل پاسخ برای این سوال وجود دارد:

۱- مدل ترجیح: یعنی اگر بین گزینه های موجود یکی را به بقیه ترجیح دادید در انتخابات شرکت می کنید. طبعا اگر همه گزینه ها برایتان هم ارزش باشند در انتخبات شرکت نمی کنید. توجه داشته باشید احتمال دارد از همه گزینه ها به یک اندازه متنفر باشید یا به یک اندازه به آنها ایمان داشته باشید اما به دلیل آنکه هیچ یک را بر دیگری ترجیح نمی دهید در انتخابات شرکت نمی کنید.

۲-  مدل تاثیر: ابتدا بررسی می کنید که چقدر نتیجه آرا می تواند در آینده تان موثر باشد اگر احساس کردید که این تاثیر از حداقل مورد نظرتان بیشتر است آنگاه شرکت می کنید. توجه داشته باشید که این حداقل کاملا شخصی است یعنی می تواند برای هر رای دهنده بالقوه یک مقدار منحصر به فرد داشته باشد.

۳- مدل تکلیف: مهم نیست نتیجه آرا چقدر موثر باشد حتی اگر همه گزینه ها برایتان یکسان باشد باز هم در انتخابات شرکت می کنید.

بر اساس این تقسیم بندی سوالات زیر برای تحلیل سرنوشت هر انتخاباتی در ایران باید پاسخ داده شود:

  • مردم فعلی ایران بیشتر بر اساس کدام مدل رای میدهند؟
  • بیشتر کسانی که در آخرین انتخابات رای ندادند بر اساس مدل اول عمل کردند یا مدل دوم؟ یعنی مثلا بیست و دو سه میلیون نفری که در انتخابات ریاست جمهوری رای ندادند به این دلیل بود که به نظر آنها نتیجه انتخابات تاثیری در آینده شان نداشت یا برای آنها معین با احمدی نژاد تفاوتی نداشت؟ توجه داشته باشید بخش مهمی از واجدین شرایط رای دادن چندان اطلاعی از سوابق و تحلیلهای این کاندیداها نداشتند.
  • رسانه های موجود به ویژه صدا و سیما در کدام یک از مدلهای فوق مرجعیت و اثر گذاری بیشتری دارند؟
  • آیا می توان پیش بینی کرد که بعضی گروههای اجتماعی مثلا دانشجویان, زنان یا رای اولیها فعلا بر اساس کدام مدل رای می دهند و اگر آری کدام گروهها بر طبق کدام مدل؟
  • با توجه به این مدلها یک حزب الزاما باید در همه انتخابات فهرست کاندیدا ارائه دهد؟

دهها سوال دیگر می توان به این فهرست اضافه کرد که می تواند در تدوین استراتژی انتخاباتی احزاب ضروری یا موثر باشد.

نوشته شده در یکشنبه 1385/07/30ساعت 21:0


تقدیم به پدر اینترنت ملی ایران

یک خاطره بی مزه:

سال 1378 ما یک دوستی در انجمن اسلامی دانشگاه علم و صنعت داشتیم که عجیب سمپات نهضت آزادی بود. این دوست ما اگر درست یادم باشد دانشجوی کارشناسی ارشد معماری کامپیوتر بود ولی برای شرکت در برنامه های نهضت و جلسات تفسیر قرآن حاج آقا دکتر ابراهیم یزدی بیشتر از درسش وقت می گذاشت. یک روز این دوست ما با قیافه کج و معوج  و لباسهای خاکی و به هم ریخته وارد دفتر انجمن شد. فکر کردیم شاید تصادف کرده یا دزد به او حمله کرده اما اشتباه می کردیم. این دوست ما درحالی که اعلامیه های نهضت را در دانشکده برق پخش می کرده مورد غضب یکی از اساتید راستی قرار گرفته و استاد محترم به جرم پخش بیانیه های شل و آبکی نهضت آزادی با مشت و لگد آن هم در وسط دانشگاه چنان به جان این رفیق ما افتاده بود که بیا و ببین. ما بیشتر خنده مان گرفته بود که آن استاد سالخورده چطور توانسته رفیق قلچماق ما را چنین بتکاند.

جهت اطلاعتان آن استاد محترم بعدها شد وزیر ارتباطات دولت مهرورزی و تصمیم گرفت كه اگر اینترنت در ایران سوهان روح باشد به مصلحت نزدیکتر است.

 نوشته شده در شنبه 1385/07/29ساعت 21:11


احمد زیدآبادی را دوست دارم

احمد زیدآبادی حق بر گردن من دارد. سالها پیش که میز بزرگی در کنج یکی از طبقات همشهری داشت یعنی همان موقع که یادداشتهای ۵۰ کلمه ای معروفش را در صفحه آخر روزنامه شهرداری می نوشت و چه نکته سنجانه هم می نوشت من دانشجوی ترم دوم یا سوم مهندسی بودم و شدید هوس تغییر رشته به علوم سیاسی کرده بودم. عباس عظیمی روزنامه نگار قدیمی که جلای وطن کرده (هر کجا هست خدایا به سلامت دارش) آن روزها واسطه آشنائی من با زیدآبادی شد و من در اولین برخورد یکی از لاغر بودنش جا خوردم که از من هم بدتر بود و یکی از لهجه شیرین سیرجانی اش! زیدآبادی که آن روزها دانشجوی دکترا بود چنان دانشکده های علوم سیاسی را از نظر من انداخت که دیگر حتی اسم علوم سیاسی را هم بر زبان نیاوردم. تا آنجا که یادم است اولین بار ما در دانشگاه علم و صنعت او را برای سخنرانی دعوت کردیم و لحن شوخ و تیز و در عین حال منسجم و منطقی او بسیار در آن دوران جذاب بود. بعد از مدتی زیدآبادی پای ثابت اغلب میزگردها و سمینارهای دانشجوئی شده بود دیگر همه می دانستند پویا احمدزاده که در ایران فردا می نوشت همین زید خودمان است و پویا نام پسر اول اوست. در تشییع پیکر مرحوم سحابی او را با همسرش دیدم که یکی پویا و دیگری کودک تازه وارد یعنی پارسا را در آغوش گرفته بودند و فاصله دانشگاه تهران تا تالار وحدت را به گپ و گفت گذراندیم همان روزهائی بود که زیدآبادی دیگر از پیشرفت امور ناامید شده بود.

زیدآبادی از معدود روشنفکران ایرانی است که هم شجاعت روشنفکرانه برای شنا کردن در خلاف جریان آب را دارد و هم تخصص نظر دادن در حوزه ای که در آن نظر می دهد. از آنها نیست که تابع مد روشنفکری شود و در قبال جلب توجه رسانه ها حرفهای خوش آمد روزگار بگوید در عین حال از اقیانوسهای به عمق یک وجب نیست که معتقدند روشنفکر باید در مورد هر چیزی نظر دهد بی آنکه در مورد آن چیزی زیادی بداند. در سالهای اول دولت خاتمی مد شده بود که همه کسانی که به نحوی نقشی در اصلاحات داشتند در مورد جامعه شناسی و کلام و فلسفه و سیاست و اقتصاد و … نظر بدهند. جامعه شناسی سیاسی دکتر بشیریه و یکی دو کتاب دکتر غنی نژاد و مجله کیان و راه نو را تورقی می کردند و آنگاه به خود حق می دادند که در مورد همه چیز نظر دهند. یادم هست میثم سعیدی که بعدها نماینده تهران شد در اوائل تشکیل جبهه مشارکت ادعای تخصص در جامعه شناسی سیاسی را پیدا کرده بود (جالب آنکه درس شیمی خوانده بود) یک بار بچه های یک دانشگاه او را برای تدریس جامعه شناسی سیاسی دعوت کرده بودند در همان جلسه اول حمید ابک چنان بلائی بر سر سعیدی آورد که او جلسه را نیمه کاره رها کرد و دیگر در این مورد ندیدم جائی حرف بزند. امثال رئیس دانا اقتصاد دان شده بودند و بلبشوئی شده بود در حوزه نظر که نمی فهمیدی چه کسی متخصص چه موضوعی است. در آن دوران امثال زیدآبادی کمیاب و غنیمت بودند. بیخود نبود آدمهای فرصت طلبی نظیر مهاجرانی با او به شدت بد بودند. شهامت و تحلیل منطقی او از اوضاع خاورمیانه به گمان من در ایران منحصر به فرد است. صفحه تاریخ شرق به وجود او رونق گرفته بود و همین امید را در مورد روزگار داشتم اما خواندم که او را مجبور به کناره گیری کرده اند. این یادداشتی که در روز نوشته از یک سو دل آدم را به درد می آورد که در عجب خراب آبادی زندگی می کنیم و از سوی دیگر دلگرمی می دهد که هنوز هستند آدمهائی که اصول دارند و آرمان فروشی نمی کنند. چون روز در ایران فیلتر شده متن کامل یادداشتش را در ادامه تکرار می کنم:

دايره‌اي براي انعطاف، دايره‌اي براي مقاومت

دو تن از دوستاني كه اخيرا پايشان از زندان 209 به بيرون باز شده است، از قول بازجوهايشان براي من پيغام آوردند كه به فلاني – نگارنده اين سطور – بگوييد كه «تنش مي‌خارد، پرونده‌اي برايش درست كرده‌ايم كه رويش يك وجب روغن است و به زودي با او برخورد خواهيم كرد.» نمي‌دانم كه اين، يك تهديد به منظور ارعاب است يا اينكه واقعا نقشه‌اي برايم دارند…

ادامه مطلب 

 نوشته شده در جمعه 1385/07/28ساعت 17:5


بارانی باید …

برای دلخوش کردن خودم و همه آنها که احساس می کنیم فردای مان تلختر از امروزمان خواهد بود و به ویژه دوستان دیده و نادیده ام در روزنامه هائی که این روزها وجود ندارند. شعری از کالین مک کارتی، ترجمه مهدی مقصودی:

 بارانی باید…

همه چیز گاه اگر تیره می نماید

باز روشن می شود زود

تنها فراموش مکن این حقیقتی است:

بارنی باید، تا که رنگین کمانی برآید

و لیموهائی ترش تا که شربتی گوارا فراهم شود

و گاه روزهائی در زحمت

تا که از ما انسانهائی تواناتر بسازد

خورشید دوباره خواهد درخشید، زود

خواهی دید

 

و همان مضمون از کلام شفیعی کدکنی:

 ایستاده

« ابر و

باد و

ماه و

خورشید و فلک» از کار

زیر این برف شبانگاهی

بدتر از کژدم

می گزد سرمای دی ماهی.

کرده موج برکه در یخ برف

دست و پای خویشتن را گم.

زیر صد فرسنگ برف،

اما

 در عبور است از زمستان دانه گندم

 نوشته شده در پنجشنبه 1385/07/27ساعت 23:30


روزگار کوتاه پائیزی تهران

این تهران می توانست شهر خیلی قشنگی باشد اگر این همه آدم در او نبود. هر وقت باران می آید حس می کنم چقدر این شهر کوچک است. آنچنان چراغهای شیرپلا و کلک چال و دارآباد نزدیک هستند که هوس میکنی پیاده با کت و شلوار به سوی قله توچال راه بیفتی که نیم ساعته فتحش کنی. به ویژه آن رنگ خاکستری تمیز و باران خورده ای که زیر سایه ابرهای پاره پاره  روی دامنه کوههای شمال تهران ولو می شود و همه برجها و ساختمانهای پولدارهای بالای شهر را دست یافتنی می کند، حس شیرینی از پائیز را درون آدم ایجاد می کند. دیروز بعد از ظهر که باران نم نم پائیزی می آمد از در شمالی نمایشگاه در بزرگراه چمران تا میدان ونک پیاده آمدم. آفتاب کم رمق پائیز که می افتد لای برگهای باران خورده و سبز و زرد چنارهای ولیعصر،آسمان ولیعصر را یک تلالو شفاف سبز کم رنگ در برمیگیرد که دل آدم را شاد می کند. جام جم را که رد می کنی صدای آب که با شدت و گل آلود در جوب جریان دارد و جماعتی که از قدم زدن و نرم دویدن در پارک ملت حال می کنند، نسیم خردک خنکی که آب بینی را روان می کند را از یادت می برد. دم افطار که می شود ریتم رهگذران خیس هم تندتر شده و صدای مسافرکشها که مسافر می طلبند میدان را بر می دارد و چه بد که دیگر صدای اذان موذن زاده اردبیلی در غروب نارنجی تهران پائین تر از ونک شنیده نمی شود. با این حال هنوز هم « روزگار» در پائیز تهران کوتاه است و کوتاهتر هم میشود. به ونک که رسیدم تهران تاریک شده بود.

به قول دکتر شفیعی کدکنی:

آخرین برگ سفرنامه باران این است

که زمین چرکین است

 نوشته شده در پنجشنبه 1385/07/27ساعت 12:15


فقر با تن فروشی چه رابطه ای دارد؟

اگر کتابهائی که در مورد تاریخ ایران نوشته شده اند را خوانده باشید حتما دیده اید که معمولا ایرانیها برای توصیف دوره های رکود اقتصادی از دو واژه فقر و فحشا استفاده می کنند. مثلا هنگامی که می خواهند بگویند در دوران فلان پادشاه اوضاع اقتصادی خیلی خراب بوده می گویند در دوران او مملکت را فقر و فحشا برداشته بود. آیا حقیقتا این گونه است یعنی در ایران با افزایش فقر آمار تن فروشی (من این واژه را به فحشا ترجیح می دهم) افزایش یافته است؟ معمولا در دوران رکود اقتصادی درآمد سرانه کاهش می یابد که می توان آن را نشانه افزایش فقر دانست. طبعا در چنین شرایطی به دلیل اینکه مردم پول کمتری خرج می کنند انتظار می رود که همه کسب و کارها دچار رکود شوند اما چرا تن فروشی این گونه نیست؟ می توان استدلال کرد که در این شرایط زنان ناچار به تن فروشی برای افزایش درآمد می شوند اما وقتی تعداد زنان تن فروش افزایش یابد به دلیل آنکه بر تعداد مردان متقاضی افزوده نشده منطقا باید قیمت زنان تن فروش کاهش یابد به ویژه از آن جهت که اغلب این تن فروشان جدید به دلیل فقر و سو تغذیه، تن فروشان ارزان قیمتی خواهند بود. علاوه بر این در دوران رکود اقتصادی مردان هم درآمد کمی دارند و طبعا یکی از اولین هزینه هائی که از سبد مصرفشان حذف می شود هزینه س.ک.س است. این یعنی که بخش عرضه با آهنگ بالائی افزایش می یابد و بخش تقاضا هم با همان آهنگ کاهش می یابد پس بازار تن فروشی هم باید مثل همه بازارهای دیگر گرفتار رکود شود. پس چرا در متون فارسی تا این حد از فقر و فحشا همزمان با هم سخن گفته شده است؟ آیا در خارج از ایران هم این گونه است یعنی با افزایش سطح درآمد تن فروشی کاهش می یابد؟

 نوشته شده در سه شنبه 1385/07/25ساعت 19:44


آقای احمدی نژاد! به آینده این مملکت رحم کنید

نمی دانم این دغدغه های عصا قورت د اده من چقدر با فضای وبلاگ تناسب دارد اما هر کاری می کنم نمی توانم ننویسم. هنوز از بهت خبر مضحک و تاسف آور کاندیدای طرفداران دولت برای شهرداری تهران  خارج نشده بودم که خبر جدیدی را در ایسنا خواندم: با دستور رييس‌جمهور، ‌سازمان مديريت و برنامه‌ريزي استان‌ها به زيرمجموعه استانداري‌ها ملحق شد. این چند روزه که خبر استعفای جمعی و همزمان معاونان و مدیران کلیدی سازمان مدیریت و برنامه ریزی  را در روزنامه ها دیدم و حتی انتقاد تند برخی محافظه کاران نظیر خوش چهره و حتی فرهاد رهبر معاون احمدی نژاد و رئیس سازمان مدیریت برنامه ریزی را از این طرح خواندم مطمئن شدم که احمدی نژاد این تصمیم فاجعه بار را نخواهد گرفت اما انصافا احمدی نژاد پدیده ای است در مخالفت با اجماع عقلا!

اگر بخواهم مختصر ایرادات این تصمیم را بگویم اینها می شود:

۱-   نظام بودجه ریزی در ایران یک ساله است. یعنی هر سال بر اساس برنامه های پنج ساله و سیاستهای دولت و ظرفیتهای موجود در مناطق یک بودجه یک ساله تنظیم و با نظارت سازمان مدیریت پرداخت می گردد. این فرایند در عمل اشکالات زیادی دارد و سازمان مدیریت هم در این مورد بی تقصیر نیست اما اساس آن غلط نیست. معمولا مدیران دستگاههای دولتی تمایل دارند بودجه های بیشتری را در هر سال گرفته و آن را صرف پروژه های زودبازده کنند که در دوران مدیریتشان به بهره برداری برسد این کار باعث  می شود این مدیران به سرعت مشهور و خوشنام شده و عملا پلکان ترقی را به سرعت طی کنند. در مقابل سازمان مدیریت  بازتاب دهنده خواست نظام برنامه ریزی کشور برای  نگاه دورنگر در انجام طرحهاست. مثلا اگر اختیار در دست مدیران استانها باشد مطمئن باشید آنها خیلی دنبال مثلا ساخت راه آهن نخواهند رفت زیرا پروژه ای زمان بر است و احتمال دارد در دوران مدیریت آنها خاتمه نیافته و امتیازش در کارنامه مدیر بعدی ثبت شود. اما در مقابل آنها تلاش می کنند تا می توانند جاده و بزرگراه بکشند و آسفالت بریزند و تابلو بزنند و فواره و آب نما در میدانها علم کنند. این بخشنامه احمدی نژاد عملا دادن چراغ سبز به انجام طرحهای زودبازده و تبلیغاتی است. یعنی همان کاری که در سفرهای استانی هم انجام می شود.

۲-  در هر کشوری معمولا طرحی وجود دارد به نام آمایش سرزمین که بر اساس آن معلوم می شود که هر منطقه ای در کدام زمینه ها مزیت سرمایه گذاری دارد. یعنی مثلا کجا فرودگاه می خواهد و کجا نیروگاه یا کجا باید کشاورزی توسعه یابد و کجا گردشگری، تخصیص اعتبارات به طرحها بر اساس این مبنا و با نظارت سازمان مدیریت انجام می شود. اما این بخشنامه عملا به استانداران این اختیار را می دهد که بر اساس سلیقه و فهم خود طرحهای آمایش سرزمین را نقض کنند.

۳-   معمولا طرحهای بزرگ و ملی، پروژه های فرابخشی و فرا منطقه ای هستند مثلا پروژه انتقال آب زاینده رود از اصفهان به یزد طرحی است که بین استانها و دستگاههای اداری مختلف بر سر آن اختلاف نظر وجود دارد زیرا منافع متضاد دارند. سازمان مدیریت به عنوان یک نهاد برنامه ریز و بی طرف مسئول نظم دهی و ایجاد یکپارچگی در میان دستگاهها و استانها در مورد چنین طرحهائی است که تلاش می کند به نحوی برنامه ریزی کند که حاصل جمع نتایج برای کل کشور مثبت باشد و ادارات استانی مدیریت و برنامه ریزی، ظیفه نظارت بر پایبندی استانها به این یکپارچگی مورد نظر دولت هستند. اما بخشنامه دولت عملا نظارت را از بین می برد و استانها را تشویق به بخشی نگری می کند.

به نظر من این بخشنامه نقطه عطفی در فروپاشی بنای سست و نوپائی است که عده ای دانشگاهی اغلب بی نام و نشان بر اساس تصوری که از توسعه در ایران داشته اند بنا گذاشتند. بنائی که نه محصول دوران پهلوی است نه محصول جمهوری اسلامی، در معماری این بنا امثال ابتهاج که اولین رئیس سازمان برنامه در زمان پهلوی بود همانقدر نقش داشت که مثلا هاشمی رفسنجانی. مهم این نیست که این آدمها چقدر خطا کردند و چقدر اشتباه داشتند مهم آن است که تصور کلان آنها از توسعه مشابه بود و خود را متعهد به آن می دانستند. اما احمدی نژاد معلوم نیست از آینده این مملکت چه تصوری دارد، سودان؟ کره شمالی؟ آمریکا؟ صحرای محشر؟ جمکران؟ کدام؟ مجموعه کارهائی که این آقا کرده و می کند عملا انقلابی در ساختار مدیریت کشور است که تمام تجربیات و دانشی را که خود از گرانترین راه یعنی آزمون و خطا به دست آمده را به زباله دانی می فرستد. نمی توانم حسم را خوب منتقل کنم این حسی است که باید تجربه و آشنائی کامل با دیوانسالاری حکومتی در ایران داشته باشی تا بتوانی درکش کنی.  

 

 نوشته شده در دوشنبه 1385/07/24ساعت 23:33


چرا دختران ایرانی هنوز جهیزیه می آورند؟

مشهد هستم. منزل مادرزن نازنین. این پست حامد و کامنتها را  دیدم گفتم تجربه خودم را بنویسم. شرایط  من و نسرین وقتی که ازدواج کردیم خیلی جالب بود. من دانشجوئی بودم که 40 واحد از درسم مانده بود و سربازی هم نرفته بودم این یعنی که کار نداشتم و نمی تونستم تا مدتی هم کار کنم. سرمایه شخصی هم ریالی نداشتم و پدر و مادرم هم که دو کارمند بازنشسته بودند امکان حمایت مالی من را نداشتند. طبعا نمی توانستم برای شروع زندگی سرپناهی تهیه کنم و اعتباری هم نداشتم که به اتکای آن قرض کنم. این یعنی اینکه آورده من در این بده و بستان صفر بود. از آن طرف نسرین هم درس و شرایط خانواده اش مثل من بود. در چنین اوضاعی هر دو نفر هم پیله کرده بودیم که سریع ازدواج کنیم و بلافاصله هم زیر یک سقف برویم!

در یک محضر عقد کردیم بدون مراسم و با فاصله چند ساعت برای انتخاب واحد ترم بعد به تهران آمدیم. تنها امیدمان خوابگاه متاهلین بود که دانشگاه می داد البته با دردسرهای زیاد. نسرین جهیزیه نیاورد من هم ریالی برای مراسم و یا خانه و این حرفها هزینه نکردم. من انتظار داشتم هنگامی که این داستان را برای دیگران می گویم واکنش منفی نشان دهند (همان تعارض با عرف) اما اتفاقا برعکس شد. گذشته از پرستیژ روشنفکرانه ای که این ساز مخالف زدن برایمان ایجاد کرد اغلب هنگامی که می فهمیدند نسرین حق طلاق و حضانت و به خصوص تنصیف اموال را گرفته و مهریه اش را هم بخشیده این شرایط را معقول ارزیابی می کردند.

تصور می کنم بر خلاف نظر حامد این عرف نیست که دختران تحصیل کرده و امروزی تر را به گرفتن مهریه و آوردن جهیزیه سوق می دهد صورتبندی ازدواج و طلاق در چهارچوب شرایط قانونی و حقوقی کشور شرایط فعلی را باعث شده. مثلا اگر تنصیف اموال در هنگام طلاق قانون بود باز هم وضعیت جهیزیه این گونه بود؟ به نظرم حامد در تک پارامتری کردن قضیه اندکی اشتباه کرده است. اگر کسی احساس می کند کنجکاوی در تجربه ما به حالش مفید است یا به کارش می آید آماده هستم که بیشتر توضیح دهم.

ضمنا این بلاگفا دیگر شورش را درآورده. مدتی است کامنتها مشکل دارد. از دوستانی که کامنتهایشان دیده نمی شود عذر خواهی می کنم من آنها را دیده ام اما نمی دانم چرا منتشر نمی شوند.

 نوشته شده در پنجشنبه 1385/07/20ساعت 14:3


دیو امروز, دلبر دیروز

در خبرها خواندم که حزب اعتماد ملی در لیست انتخاباتی خود برای انتخابات تهران حجت الاسلام مجید انصاری را در  فهرست نگذاشته و به جایش حجت الاسلام علی رازینی را در فهرست گذاشته است. مجید انصاری از اعضای اصلی مجمع روحانیون مبارز است که سوابقش در مجلس و مجمع تشخیص نشان دهنده موضع گیریهای منطقی و اصلاح طلبانه اوست ( واضح است که این یک قضاوت نسبی است) به خصوص نقشش را در تصمیمات اقتصادی اصلاح طلبان می پسندیدم. در مقابل علی رازینی همان رئیس دادگستری معروف تهران در زمان شیخ محمد یزدی است که کارنامه اش مملو از توقیف مطبوعات، بازداشت های سیاسی و … است. چه شده که شیخ مهدی کروبی به عنوان پدرخوانده حزب اعتماد ملی رازینی اقتدارگرا را به انصاری اصلاح طلب ترجیح میدهد؟ پاسخ را باید در دفاع صریح انصاری از کاندیداتوری هاشمی رفسنجانی و انتقادش از نامزدی و شعار ۵۰ هزار تومان کروبی جست و جو کرد.

اما برای من یک نکته جالب در این بین وجود دارد. تجربه سیاسی من پر است از نمونه های مشابه که رقابتهای درون گروهی منجر به چنان منازعاتی شده که اختلاف با رقبای برون گروهی را تحت تاثیر قرار داده. زمانی که من در دفتر تحکیم وحدت بودم شاهد بودم دو فراکسیون معروف به طیف علامه و طیف شیراز چنان بلاهائی سرهم می آوردند که تصورش غیرممکن بود. در حالی که همه با بچه های بسیج و گروههای راست رفتاری محترمانه داشتیم اما رکیک ترین دشنامها و حتی زد و خوردهای فیزیکی شدید بین فراکسیونهای داخلی دفتر تحکیم وحدت این اواخر پدیده ای معمول شده بود. نمونه های بیرونی هم زیاد دیده ایم تاریخ معاصر ایران پر است از انشعابهای درون گروهی که منجر به منازعات گاه خونین شده است. بلائی که حزب توده بر سر عضو سابقش خلیل ملکی آورد را هیچ دشمنی نمی توانست بر سر شخصیت خوشنامی چون ملکی بیاورد. یا قتل فجیع مجید شریف واقفی عضو مذهبی مانده سازمان مجاهدین خلق که به دستور تقی شهرام رهبر شاخه مارکسست شده مجاهدین خلق اتفاق افتاد.

همین الان فضائی که میان دو جریان اصلی جنبش زنان (منظورم جریان مرکز فرهنگی زنان یا همان زنستان است و جریان دیگری که  فعالانش را می توان در مجله زنان و سایتهای میدان و کنشگران و زنان ایران دید) در حال شکل گیری است هم چنین وضعیتی دارد. برخی از افراد معروف جنبش زنان که تا یک سال پیش با هم دوستان صمیمی بودند چنان با یکدیگر دشمن شده اند که حتی حاضر نیستد روی یکدیگر راببینند. ریشه این دوستیهای دیروز و دشمنیهای امروز چیست؟ چه می شود که متحد و یار دیروز ناگاه چنان منفور می شود که دشمن مشترک را بر او ترجیح می دهیم؟ آیا این قضاوت من درست و قابل تعمیم دادن است؟ آیا مختص ایرانی ها است؟

 نوشته شده در یکشنبه 1385/07/16ساعت 23:14


چرا روشنفکران ایرانی در مورد فاجعه دارفور سخن نمی گویند؟

 {این پست زیادی طولانی است ولی لطفا به احترام ۲۰۰هزار کشته و۲میلیون آواره در دارفور آن را تا انتها بخوانید}

چند وقت پیش که حامد از بی توجهی دولت و روشنفکران ایرانی به بحران دارفور انتقاد کرده بود من در کامنتی به قصد دفاع از آرمان گرائی و انسان دوستی این جماعت علت سکوتشان را، بی خبری از دنیا به دلیل ناآشنائی با زبانهای بین المللی دانستم. اما امروز رسما این حرف خام و ناشیانه خود را پس می گیرم. تصور می کنم دیگر به اندازه کافی در مورد این فاجعه مطالب فارسی نوشته شده اما دریغ از کوچکترین واکنشی! چندان با این پاسخ بیگانه نیستم که ما خودمان آنقدر بدبختی داریم تا دیگر حال و حوصله غصه خوردن به حال بدبختیهای دیگران را نداشته باشیم. اما نمی توانم فراموش کنم در همین وبلاگ نویسان چه موجی برای غصه خوردن به حال لبنان و فلسطین به راه افتاده بود. من مخالف نگرانی برای لبنانیها و فلسطینیها نیستم اما ابعاد آن قضیه آنقدر در برابر فاجعه دارفور کوچک است که انسان از این سکوت امروز شرم می کند. به هر حال هنگامی که بخش مهمی از لبنانیها برای حزب الله هلهله می کشند و کارناوالهای چند صد هزار نفری راه می اندازند به دنیا پیام می دهند که راه ماجرا جویانه این گروه نظامی را پذیرفته اند و از گروگان گیری بدون دلیل  حزب الله که بهانه اسرائیل برای حمله شروع حمله به جنوب لبنان بود دفاع می کنند. یا وقتی که مردم فلسطین به حماسی رای می دهند که صریحا مشی نظامی را به مذاکرات سیاسی ترجیح می دهد خود عواقب این تصمیم شان را بر عهده گرفته اند. اخیرا دبیرکل اتحادیه عرب در مصاحبه با الشرق الاوسط فاجعه دارفور را برای اعراب مهمتر از بحران اعراب و اسرائیل دانسته بود.

اما مگر در سودان چه خبر است؟ عده ای مردم بیگناه که هیچ گونه نقشی در تعاملات سیاسی سودان ندارند صرفا به دلیل وابستگیهای قومی و قبیله ای سوژه پاکسازی قومی دولت سودان شده اند. خلاصه داستان این است که در سال ۲۰۰۳ سه گروه از قبایل سیاه پوست و آفریقائی تبار سودان در اعتراض به نقض حقوق انسانی قبایل خود توسط دولت عرب تبار سودان به چند پاسگاه دولتی حمله کردند دولت سودان هم در مقابل ابتدا با استفاده از نیروهای نظامی خود این شورش محدود و کم سرو صدا را سرکوب کرد سپس با مسلح کردن و حمایت از قبیله بزرگ و قدرتمند عرب جانجوید آنها را تشویق به پاکسازی سودان از آفریقائی تبارهای مسلمان کرد. در نتیجه در سه سال گذشته شبهه نظامیان جانجوید با حمایت دولت سودان بیش از ۲۰۰ هزار نفر را کشته و ۲میلیون نفر را آواره کرده اند. امسال سازمان ملل پس از تاخیری سه ساله (که به دلیل انتظار برای ارزیابی نتایج ایفای نقش اتحادیه آفریقا بود) در قطعنامه ای مصوب کرد که نیروهای حافظ صلح سازمان ملل در دارفور مستقر شوند که البته دولت سودان با حمایت چین و روسیه تا کنون به بهانه مذاکره، عملا از ورود این نیروها جلو گیری کرده و با سکوت در مقابل نسل کشی در حال انجام در دارفور عملا برای اتمام این پروژه فجیع و غیر انسانی زمان می خرد. تمام سازمانها بین المللی شرایط دارفور را فاجعه انسانی و جنایت علیه بشریت ارزیابی می کنند. کوفی عنان دبیرکل سازمان ملل اخیرا فاجعه دارفور را تلخ ترین تجربه ناموفق دوران مدیریت خود عنوان کرده است.

 ۱۷سپتامبر سال جاری از سوی گروههای حقوق بشر در دنیا به عنوان روز جهانی اقدام برای صلح در دارفور اعلام شد و موج گسترده ای از سوی رسانه ها و گروههای غیردولتی و نیز روشنفکران و شخصیتهای سیاسی علیه دولت سودان به راه افتاد. اما در ایران حتی یک خط در این مورد نوشته نشد و حتی کلمه ای از زبان کسی شنیده نشد. از دولت ایران که معمولا ارزشهای انسانی و اخلاقی را در قیاس با منافع سیاسی خود می سنجد انتظار ندارم که علیه اصلی ترین متحد خود در شمال آفریقا یعنی دولت ژنرال عمر البشیر موضع گیری کند اما از دوستان مذهبی که مدام نگران ظلم علیه مسلمانان دنیا هستند و حتی از اخراج یک دختر دانش آموز در پاریس به دلیل حجابش (که من هم آن را محکوم می کنم) کف بر دهان می آورند انتظار دارم از این جنایت  آن هم علیه عده ای مسلمان ساده نگذرند، نکند از نگاه این دوستان، آن حدیث معروف نبوی که بر مسلمانان چنانچه ندای کمک خواهی مسلمانی را بشنوند و به یاری او نشتابند خواب را حرام کرده صرفا برای اهالی خاور میانه مصداق دارد!

روشنفکران ما چرا سکوت کرده اند؟ آیا مردم دارفور به اندازه مردم لبنان و عراق و فلسطین انسان نیستند که حتی جمله ای از زبان هیچ کس در دفاع از آنها نمی شنویم. حتی امثال خانم عبادی هم که وجهه ای بین المللی یافته اند و طبعا انتظار می رود در قبال همه موارد نقض حقوق انسانی و جنایت علیه بشریت موضع گیری کنند هم در این مورد سکوت کرده اند این در حالی است که اغلب برندگان جایزه صلح نوبل در این مورد بیانیه داده و اسقف دزموند توتو رهبری یک برنامه صلح طلبانه در این مورد را پذیرفته است. حتی امثال جورج کلونی هم در این مورد فعال شده اند. تعجب می کنم برخی روشنفکران ما که مدام ژستهای ضد آمریکائی و ضد لیبرالی می گرفتند برای کشته شدن ۳هزار نفر در یازده سپتامبر کلی احساساتی شدند اما کشته شدن ۲۰۰هزار نفر را به هیچ می انگارند. تصور می کنم مشکل آنجاست که روشنفکران وطنی آنقدر عمیق نیستند که ما می پنداریم. آنها هم مثل همه مردم نمی داننددر دنیا چه می گذرد زیرا اهل پیگیری رسانه های بین المللی نیستند و تنها آن هم به ندرت اخبار ساعت 9 شب تلویزیون ایران را می بینند البته اگر شبکه های دیگر سریال یا فوتبال نداشته باشند و از روزنامه هم بیشتر صفحه حوادث را می خوانند و شاید ستون تلفنهای خوانندگان را، آنها نه می دانند در دنیا چه می گذرد و نه علاقه دارند سری که درد نمی کند را دستمال ببندند. آن ژستهای دفاع از مظلوم در داستان لبنان هم بیشتر نوعی جو زدگی ناشی از تبلیغات رسانه های داخلی بود.

 از دست من بیشتر از نوشتن همین چند خط ساخته نیست و تنها برای اتمام حجت با خود بخشی از گزارشی که در یکی از سایتهای فیلتر شده فارسی در این مورد منتشر شده را در اینجا تکرار می کنم:

ادامه مطلب 

 نوشته شده در جمعه 1385/07/14ساعت 10:54


افتخارات ایرانی

به نظرمن سایت بازتاب یک رسانه صد در صد غیرحرفه ای است که به دلیلی اخبار پشت پرده ای که گاهی درز می دهد خواننده پیدا کرده است. اما اخیرا یک مطلبی را روی این سایت دیدم که دیگر مغزم سوت کشید. بازتاب از « به زانو درآوردن تحريمات آمريكا توسط محققان ايراني » خبر داده. حالا بی خیال اینکه واژه تحریمات دیگر چه صیغه ای است فقط برخی از افتخارات محققان ایرانی را ببینید:

  • به دست آوردن تجارب ارزشمند براي مقابله با بيماري‌هاي ناشي از عوامل شيميايي
  • قرار گرفتن در رديف كشورهاي برتر پيوند كليه
  • ريشه‌كني فلج اطفال و ديگر بيماري‌هاي فراگير
  • افزايش و توسعه كارخانجات خودروسازي با انواع خودروهاي سبك و سنگين و صدور اتومبيل به کشورهاي جهان
  • افزايش تعداد مشتركين تلفن ثابت (خطوط تلفني مشغول به كار) از ۸۵۰ هزار اشتراك در پيش از انقلاب به ۱۸‏ميليون اشتراك در حال حاضر
  • تعداد روستاهاي برخوردار از شبكه مخابراتي از ۳۱۲روستا به ۴۴ هزار روستا
  • خودكفايي ۱۰۰درصد در توليد برق و گستردگي قابل توجه شبكه برق
  • روستاهاي برخوردار از برق از چهار هزار روستا به ۴۷ هزار روستا
  • استقرار همه مراكز استان‌ها و بسياري از شهرهاي بزرگ و كوچك به فرودگاه

جالب است کشیدن سیم برق و خط تلفن و مونتاژ پراید و سمند چه آقایان را هیجان زده کرده؟ یا به دست آوردن تجارب ارزشمند در نمی دانم چه و ساختن فرودگاههای غیر استانداردی که سال به سال در آنها هواپیمائی نمی نشیند. مثل اینکه این توهم پیشرفت علمی و تحقیقاتی را خودشان باور کرده اند و با این توهم دارند مملکت را به آستانه تحریم و جنگ می برند.

اصلا حوصله بحث منطقی و این حرفها را در مقابل چنین شعر گونه هائی ندارم. فقط حیفم آمد به روی دیگر سکه یکی از این افتخارات محققان ایرانی اشاره ای نکنم. این رکورد ایران در پیوند کلیه را راست گفته اند فقط نگفته اند ایران تنها کشور دنیا است که نسبت پیوند کلیه از فرد زنده به بیمار در آن بیشتر از پیوند از جسد به بیمار است. درستش را بخواهید ۹۵ درصد کلیه های پیوندی در ایران از سوی فرد زنده اهدا شده. می دانید چرا؟ به دلیل اینکه یک کلیه سالم را در بازار بین ۲ تا ۳ میلیون تومان می خرند! از قبل صف طولانی متقاضیان فروش کلیه در ایران این خاک پر گهر تنها کشور دنیا است که در آن صف انتظار برای پیوند کلیه به بیماران کلیوی وجود ندارد. انجمن حمایت از بیماران کلیوی از فروش روزانه بین ۲۰۰ تا ۳۰۰ کلیه در ایران خبر می دهد کلیه ای که در تمام دنیا از پیکر مرده به بیمارپیوند زده می شود! 

 نوشته شده در چهارشنبه 1385/07/12ساعت 16:38


در نقد رادیو وبلاگستان

چند روزی است رادیو زمانه را از روی ماهواره گوش میکنم بد ندیدم نظراتم را بنویسم:

۱- تنوع و دلپذیری موسیقیهای رادیو زمانه عالی است. به خصوص آهنگهای زیرخاکی اش که انسان را به خاطرات اردوهای دانشجوئی و شبهای خوابگاه می برد.

۲- گویندگان و مجریهای رادیو زمانه اشتباههائی فراتر از تصور دارند. به نظر می رسد اغلبشان برای اولین بار پشت میکروفون قرار گرفته اند. تپقهای زیاد، تلفظ اشتباه کلمات و جمله بندیها و از همه بدتر لحن یکنواخت و نپخته گویندگان به هبچ وجه آدم را جذب نمی کند. فراز و فرود جملات و استفاده از لحنها و تونالیته های متناسب با متن ضمن جذب شنونده باعث می شود خواب آلودگی به او دست ندهد. به ویژه از آن جهت که احتمالا مخاطبان اصلی رادیو جوانها فرض شده اند هیچ نوع شور و هیجان متناسب با جوانان در لحن گویندگان نیست. نمی گویم مثل بهزاد در برنامه روز هفتم  رادیو BBC  باشند، می توانند از رادیو فردا الگو گیری کنند.

۳- کارگردانی برنامه ها هم اشکالاتی دارد. تداخل صدا و زمان گیریهای اشتباه گه گداری شنیده می شود.

۴- رادیو زمانه زیادی رادیو وبلاگستان شده. مثلا وقایع وبلاگیه محمود فرجامی اگرچه برای من خیلی دلنشین بود اما احتمالا مخاطب خارج از وبلاگستان را جذب نمی کند. همینطور بسیاری از موضوعات و بحثها تا حدودی مبتنی بر فضای داخلی وبلاگستان است که طبعا برای شنونده نا آشنا با وبلاگها که تصور می کنم اکثریت قاطع مخاطبان بالقوه رادیوها هستند خیلی جذاب نیست.

۵- کلاغستون نیک آهنگ کوثر چندان موفق از کار درنیامده. به خصوص صدای کاراکتر کلاغ که خیلی نچسب شده است. به نظر من کلا کوثر خیلی طنز پرداز شفاهی نیست، البته با توجه به محدودیتهای یک رسانه عمومی که او را از استفاده از شوخیهای جنسی و … منع می کند.

 نوشته شده در یکشنبه 1385/07/09ساعت 16:55


هاشمی رفسنجانی و ناگفته های جنگ از زبان امام

دوران کودکی من در استان لرستان گذشته است که یکی از نزدیکترین مناطق به مرزهای جنگ ایران و عراق بود. هنوز خاطره تلخ سالهای آوارگی از ترس بمباران، بمبهای هر روزه در کوچه و خیابانهائی که در آنها بزرگ شده بودی، از دست رفتن عزیزان و … تازگی سوزناکش را برایم حفظ کرده است. در سالهای اخیر هیچ گاه فرصت نقد و تحلیل تجربه مدیریت جنگ در ابعاد سیاسی، اقتصادی، نظامی و فرهنگی در بستری عمومی فراهم نشده و بهانه های واهی مانع هرگونه نگاه موشکافانه به واقعه ای شد که سرنوشت چند نسل ایرانیان را تغییر داده است. کار به جائی رسید که حتی رزمندگان و وارثان شهدا هم به صورت رسمی از هرگونه نقد و نگاه متفاوت منع شدند. سالها پیش که سعید حجاریان از استراتژی «قربانی کردن امواج انسانی» در طول جنگ انتقاد کرد بلافاصله اخطار شدیدی از بالاترین سطوح حاکمیت دریافت کرد. حتی هاشمی رفسنجانی هم که خود فرمانده جنگ بود هنگامی که اخیرا در مصاحبه ای از ضعفها و کاستیهای مدیریت جنگ سخن گفت با نقد محافظه کاران روبرو شد تا جائیکه محسن رضائی فرمانده وقت سپاه پاسداران در سخنانی برداشت هاشمی از پذیرش قطعنامه را زیر سوال برده و مقصر شکست در جنگ را سیاسیونی نظیر هاشمی معرفی کرد. اما این بار گویا هاشمی قصد دارد حرفهائی جدیدی بزند . دفتر او بلافاصله پس از مصاحبه محسن رضائی متن کامل نامه امام به مسئولان نظام را منتشر کرد که اطلاعات جالبی از شرایط ایران در آستانه پذیرش قطعنامه 598 ارائه می دهد:   

حال كه مسوولين نظامي ما اعم از ارتش و سپاه كه خبرگان جنگ مي‌باشند صريحا اعتراف مي‌كنند كه ارتش اسلام به اين زوديها هيچ پيروزي به دست نخواهند آورد، و نظر به اين كه مسوولين دلسوز نظامي و سياسي نظام جمهوري اسلامي از اين پس جنگ را به هيچ وجه به صلاح كشور نمي‌دانند و با قاطعيت مي‌گويند كه يك دهم سلاحهايي را كه استكبار شرق و غرب در اختيار صدام گذارده‌اند به هيچ وجه و با هيچ قيمتي نمي‌شود در جهان تهيه كرد و با توجه به نامه تكان‌دهنده فرمانده سپاه پاسداران كه يكي از دهها گزارش نظامي سياسي است كه بعد از شكستهاي اخير به اينجانب رسيده و به اعتراف جانشيني فرمانده كل نيروهاي مسلح ، فرمانده سپاه يكي از معدود فرماندهاني است كه در صورت تهيه مايحتاج جنگ معتقد به ادامه جنگ مي‌باشد و با توجه به استفاده گسترده دشمن از سلاحهاي شيميايي و نبود وسايل خنثي‌كننده آن، اينجانب با آتش بس موافقت مي‌نمايم و براي روشن شدن در مورد اتخاذ اين تصميم تلخ به نكاتي از نامه فرمانده سپاه كه در تاريخ ‪ ۶۷/۰۴/۰۲نگاشته است، اشاره مي‌شود ، فرمانده مزبور نوشته است تا پنج سال ديگر ما هيچ پيروزي نداريم، ممكن است در صورت داشتن وسايلي كه در طول پنج سال به دست مي‌آوريم قدرت عمليات انهدامي و يا مقابله به مثل را داشته باشيم و بعد از پايان سال ‪ ۷۱اگر ما داراي ‪ ۳۵۰تيپ پياده و دو هزارو ‪۵۰۰ تانك ، سه‌هزار توپ و ‪ ۳۰۰هواپيماي جنگي و ‪ ۳۰۰هلي‌كوپتر و قدرت ساختن مقدار قابل توجهي از سلاحها … – كه از ضرورتهاي جنگ در آن موقع است – داشته باشيم مي‌توان گفت به اميد خدا عمليات آفندي داشته باشيم. وي مي‌گويد قابل ذكر است كه بايد توسعه نيروي سپاه به هفت برابر و ارتش به دو برابر و نيم افزايش پيدا كند، او آورده است البته آمريكا را هم بايد از خليج فارس بيرون كنيم والا موفق نخواهيم بود. اين فرمانده مهمترين قسمت موفقيت طرح خود را تهيه به موقع بودجه و امكانات دانسته‌است و آورده است كه بعيد بنظر مي‌رسد دولت و ستاد فرماندهي كل قوا بتواند به تعهد خود عمل كنند. البته با ذكر اين مطالب مي‌گويد بايد بازهم جنگيد كه اين ديگر شعاري بيش نيست. آقاي نخست وزير از قول وزراي اقتصاد و بودجه وضع مالي نظام را زير صفر اعلام كرده‌اند، مسوولين جنگ مي‌گويند تنها سلاحهايي را كه در شكستهاي اخير از دست داده‌ايم به اندازه تمام بودجه‌ايست كه براي سپاه و ارتش در سال جاري در نظر گرفته شده بود. مسوولين سياسي مي‌گويند از آنجا كه مردم فهميده‌اند پيروزي سريعي به دست نمي‌آيد شوق رفتن به جبهه در آنها كم شده‌است. شما عزيزان از هركس بهتر مي‌دانيد كه اين تصميم براي من چون زهر كشنده است ولي راضي به رضاي خداوند متعال هستيم و براي صيانت از دين او و حفاظت از جمهوري اسلامي اگر آبرويي داشته باشم ، خرج مي‌كنم.

 آیا این نامه بهترین دلیل برای اتخاذ رویکردی جدید در نگاه به جنگ ایران و عراق نیست؟

 نوشته شده در جمعه 1385/07/07ساعت 15:9


باز هم قطار مگلو

خبر کشته و مجروح شدن ۳۲ نفر در حادثه قطار در آلمان را دیدم. حادثه در نوع خاصی از قطار به نام مگلو رخ داده که من چند وقت پیش در مورد آن نوشته بودم.در آن پست از پروژه ای نوشته بودم که با فشار شخص احمدی نژاد در حال شکل گیری است. راه اندازی قطار سریع السیر الکترومغناطیسی موسوم به مگلو در مسیر تهران مشهد از آن کارهائی است که فقط از دولت فعلی برمیآید. می دانم که در وزارت راه و ترابری بدون استثنا همه مخالف طرح هستند اما به دلیل فشار ریاست جمهوری سکوت کرده اند. داستان شبیه تجربه تلخ راه اندازی منوریل در تهران است. مگلو تا کنون در هیچ جای دنیا در مسیرهای بین شهری و بالای ۲۰۰ کیلومتر راه اندازی نشده و به لحاظ اقتصادی هم به صرفه بودن آن محل تردید جدی است. شنیده ام حامی اصلی پروژه بعد از رئیس جمهور، محمدی زاده استاندار فعلی خراسان و معاون سابق خدمات شهری احمدی نژاد در زمان شهرداری تهران است. البته سرمایه گذار آن هم فردی به نام شهرستانی است که در اوایل انقلاب مدتی وزیر راه و ترابری بود و روابط نزدیکی با مدیریت فعلی اتاق بازرگانی ایران دارد.

 نوشته شده در یکشنبه 1385/07/02ساعت 22:36


شاخصهاي توسعه انساني سازمان ملل در مورد زنان ايراني چه مي گويد؟(2)

 ۱– تمام شاخصها نشان ميدهد هنوز در تمام دنيا نابرابري ميان زنان و مردان وجود دارد حتي در كشورهائي كه سياست تبعيض مثبت اعمال مي شود هنوز هم زنان نسبت به مردان فرصتهاي كمتري براي رشد دارند. البته سرعت كاهش اين شكاف در كشورهاي توسعه يافته به مراتب از كشورهاي جهان سوم بيشتر است. 

۲- اگر رده بندي HDI و GDI را با رده بندي درآمد سرانه و توليد ناخالص ملي سرانه مقايسه كنيد پي مي بريد كه به سياستهاي متداول توسعه اقتصادي هر ايرادي وارد باشد دست كم بي توجهي به وضعيت زنان واردنيست. تقريبا هرچه كشورها به لحاظ اقتصادي توسعه يافته تر هستند از حيث توسعه جنسيتي هم شرايط بهتري دارند. توجه داشته باشيد من نمي گويم كه توسعه اقتصادي عامل توسعه جنسيتي است بلكه بر اساس اين اطلاعات مي توان گفت دست كم توسعه اقتصادي (البته به معناي متداول آن كه ريشه در اقتصاد بازار دارد) مانع توسعه جنسيتي نبوده است.

۳- زنان ايراني عليرغم نسبت بالاي باسوادي و سهم قابل توجه از نيروي كار ماهر و متخصص، سهم ناچيزي از مديريت و حكومت را به خود اختصاص داده اند. تصور مي كنم جنبش زنان توانسته به اهداف اوليه خود در زمينه ارتقا دانش عمومي زنان دست يابد و بهتر است اولويتهاي خود را به توانمند سازي زنان براي ورود به  مشاغل مديريتي و تاثير بر تصميم گيريهاي حاكميتي تغيير دهد.

۴- زن ايراني بايد بيشتر به فعاليتهاي اقتصادي بپردازد. تعداد  فعالان اقتصادي زن در ايران معادل ۳۹ درصد فعالان مرد است اين عدد حتي از ميانگين كشورهاي مشابه ما (در حال توسعه) هم بسيار كمتر است. از سوي ديگر درآمد سرانه فوق العاده پائين زنان در ايران (در حدود يك سوم مردان ايراني و يك دهم زنان نروژي) نشان مي دهد حجم كمي از درآمد ملي در اختيار زنان است كه خود اين موضوع باعث كاهش اثرگذاري زنان در فرايندهاي تصميم گيري حاكميت ميشود.

 نوشته شده در یکشنبه 1385/07/02ساعت 14:22


شاخصهاي توسعه انساني سازمان ملل در مورد زنان ايراني چه مي گويد؟(1)

از سال ۱۹۹۰صندوق توسعه ملل متحد ( UNDP) اقدام به تهيه گزارشي كرد كه گزارش توسعه انساني ناميده مي شود. اين گزارش بر اساس برخي شاخصها نظير دسترسي به امكانات آموزشي، بهداشت، اميد به زندگي، نابرابريهاي درآمدي، مرگ ومير نوزادان و … به ارزيابي وضعيت توسعه انساني و روند تغييرات آن در كشورهاي مختلف مي پردازد. اين گزارشها از آنجا كه بر اساس اطلاعات داده شده از سوي دولتها تهيه مي شود الزاما نمي تواند معيار دقيقي براي سنجش عملكرد كشورها در ارتقا سطح توسعه انساني باشد اما تجربه سالهاي گذشته نشان داده كه تقريبا تصوير واقع بينانه اي از وضعيت كشورها در قياس با هم ارائه مي دهد. در سالهاي اخير برخي شاخصهاي جنسيتي هم به اين شاخصها اضافه شده  كه در نوع خود جالب است. اخيرا ديدم گزارش سال ۲۰۰۵منتشر شده بد نديدم به برخي شاخصهاي آن در مورد وضعيت زنان در ايران اشاره كنم البته با اينكه گزارش مربوط به سال ۲۰۰۵ است اما از آخرين آمار موجود استفاده شده كه در اغلب موارد مربوط به سال ۲۰۰۳ است.

رتبه كلي ايران در شاخص توسعه انساني(HDI) بين ۱۷۷كشور ۹۹است در حاليكه نروژ، ايسلند، استراليا، لوكزامبورك، كانادا و سوئد بالاي رده بندي نشسته اند. آمريكا دهم و بالاترين كشور آسيائي هم ژاپن است كه بعد از امريكا قرار دارد. آخر جدول هم مالي، بوركينافاسو، سيرالئون و چاد قرار گرفته اند. در مورد شاخص توسعه جنسيتي (GDI) ايران در بين ۱۴۰كشور رتبه ۷۸ را دارد كه در مقايسه با شاخص كلي توسعه انساني يك پله افت كرده است. همينطور در سنجش ميزان توانمند سازي زنان (GEM) رتبه ايران بين ۸۰ كشوري كه اطلاعاتشان موجود بوده ۷۵ شده است كه در هر دو شاخص اخير هم نروژيها صدرنشين هستند. برخي از پارامترهائي كه در محاسبه اين شاخصها استفاده شده اند اينها هستند:  

۱- اميد به زندگي در بدو تولد: ايران زنان ۹/۷۱ سال و مردان ۶۹سال (نروژ زنان ۹ /۸۱ و مردان۸/۷۶)

۲- نسبت باسوادي بزرگسالان: ايران زنان ۴/۷۰ درصد و مردان ۵/۸۳ درصد (نروژ زنان و مردان ۰درصد)

۳- تخمين درآمد سالانه: ايران زنان ۳۰۹۴ دلار آمريكا  و مردان ۱۰۸۵۶ دلار (نروژ زنان ۳۲۲۷۲ و مردان ۴۳۱۴۸ دلار)

۴- سهم زنان از كرسيهاي پارلمان: ايران ۱/۴ درصد (نروژ : ۲/۳۸ درصد)

۵- سهم زنان از حكومت در سطح وزارت : ايران ۷/۶ درصد (نروژ :۴/۴۴ درصد)

۶- سهم زنان از مقامهاي عالي مديريتي : ايران ۱۳ درصد ( نروژ : ۳۰ درصد)

۷- سهم زنان از نيروي كار ماهر و متخصص :  ايران ۳۳ درصد ( نروژ : ۵۰ درصد)

۸- ميانگين نسبت درامد زنان به مردان:  ايران ۲۸/۰  (نروژ :۷۵/۰ )

۹- سهم زنان داراي فعاليت اقتصادي از كل زنان : ايران ۵/۳۰ درصد (نروژ : ۳/۶۰ درصد متوسط كشورهاي در حال توسعه ۵۶ درصد )

۱۰- نسبت تعداد فعالان اقتصادي زن به مرد : ۳۹/۰(نروژ : ۸۶/۰ متوسط كشورهاي در حال توسعه ۶۷/۰)

۱۱- سهم زنان و مردان از شاغلين در فعاليتهاي اقتصادي مشترك خانوادگي : ايران۴۶ درصد زنان و ۵۴ درصد مردان (نروژ : ۶۲ درصد زنان و ۳۸ درصد مردان)

۱۲- سال كسب حق راي توسط زنان : ايران ۱۹۶۳ ( نروژ ۱۹۱۳)

۱۳- سال حضور اولين نامزد زن در انتخابات : ايران ۱۹۶۳( نروژ ۱۹۱۷ )

اين آمار نكته هاي جالبي دارد كه در پست بعدي بيشتر در موردشان خواهم نوشت. متن كامل گزارش را اينجا ببينيد.

 نوشته شده در شنبه 1385/07/01ساعت 18:52

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: