Skip to content

شهريور

تلخیهای وبلاگستان  

بچه که بودیم جمعی از همکلاسیها بودند که همیشه زنگ تفریح جایشان کنار نرده ها بود از کنارشان اگر رد می شدی بمب خنده پشت سرت منفجر می شد. حس تلخی بود اینکه چیزی در وجود یا رفتارت باتشد که مایه خنده و تمسخر آنان شود. بعدها که دانشجو شدیم باز هم همانها بودند اما این بار روی پله های جلوی دانشکده لم داده بودند و می خندیدند و بعد هم … بعدها فهمیدیم این مهم نبود که ما سوژه ای برای خنداندن آنها داشتیم یا نه (که اغلب داشتیم) مهم این بود که آنها هنری جز خندیدن به ما نداشتند! ترجیح می دهم به جای خندیدن به یک نوجوان، بر کارنامه بزرگان ( آخرین هایش + و + و + ) گریه کنم. گوشزد و پارسا هم خوب نوشته اند.  

 نوشته شده در جمعه 1385/06/31ساعت 22:45   


وبلاگ امیررضا خادم  

استفاده از محبوبیت ستاره های ورزشی یا هنری برای مقاصد سیاسی را کار غلطی می دانم و با همین نگاه مخالف نامزد شدن ستاره ها در انتخابات بوده و هستم حال می خواهد آرنولد باشد در انتخابات فرمانداری ایالت کالیفرنیا یا برادران خادم باشد در انتخابات مجلس و شوراهای ایران. این کار به نظر من نوعی عوامفریبی است که هیچ ربطی هم به لیاقت و توانمندی ستاره ها ندارد. حتی اگر یک ستاره مدیر یا نماینده مدبری باشد به نظرم باید برای ورود به سیاست از جائی غیر از اتخابات شروع کند زیرا در صورت شرکت در انتخابات و رای آوردن او از نقطه ضعف دموکراسی استفاده کرده و با استفاده از محبوبیت غیرسیاسی و غیر مرتبط خود به اداره امور کشور یا شهر رای آورده است. علیرغم این موضوع نگاه من نسبت به برادران خادم پس از رای آوردنشان مثبت بوده است . رسول که عضو شورای شهر تهران است از نظر من تنها عضو شورای شهر است که خود را نماینده مردم می داند و تلاش می کند به وظایف قانونی اش عمل کند و خیلی دنبال سیاست نیست. جلسه های ساعت ۶:۴۵ دقیقه صبح خادم در دفتر شورا معروف است که مدیران شهرداری را محبور می کند برای بحث در مورد موضوعات مربوط به کمیسیون اجتماعی شورا که رئیسش خادم است از خیر خواب دم صبح بگذرند. من که از نزدیک با بیشتر اعضای شورای شهر ارتباط داشته ام (و اغلبشان هم نگاه مثبتی به من ندارند) در مجموع رسول خادم را می پسندم.  

اما غرض از این نوشته چیز دیگری بود. چند روز پیش دوستی از حواشی مصاحبه با امیر رضا خادم نوشته بود که او از قرق کردن بخشی از مجموعه ورزشی انقلاب برای ورزش کردن خاتمی آن هم در بهترین ساعات روز انتقاد کرده بود. جالب بود که خادم برای این پست دوستمان کامنت گذاشته بود. تعجب کردم که دیدم خادم نه تنها وبلاگ خوان است بلکه خودش وبلاگ هم دارد که اتفاقا بر خلاف وبلاگهای اغلب سیاسیون بسیار دلنشین و متناسب با مقتضیات وبلاگستان است. از عصا قورت دادگی و منبر رفتنهای متداول و درعین حال خودپسندانه دیگر سیاسیون وبلاگ نویس در وبلاگش خبری نبود و نثرش هم بسیار خودمانی و البته با غلطهای املائی و انشائی بود. نمونه اش مطلبی که در مورد سینما در گناباد نوشته است. از آنها جالبتر دو پستی بودند که در مورد فاضلاب و قیمت بنزین نوشته بود و نگاه منطقی او به اقتصاد را نشان می داد. خیلی برایم جالب بود که او از منطقه ای کردن و آزادسازی هزینه های خدمات شهری با لحن موافق نوشته که علیرغم متداول بودن در بسیاری از کشورها هنوز در ایران جا نیفتاده است. همچنین موضوعی که برای تز دکترایش با عنوان مدیریت فاجعه انتخاب کرده هم برایم جالب بود. ضمنا سلام ابتدای پستهایش خوشایند و صمیمانه به نظرم آمد.  

 نوشته شده در پنجشنبه 1385/06/30ساعت 21:39   


آیا باید رفت؟  

ديگر به هر روز شنيدن خبر مهاجرت يكي از دوستان عادت كرده ام. اگر بگويم نيمي از دوستان دوران دانشگاهم رفته اند يا دارند مي روند اغراق نكرده ام و بقيه هم در حال تقلا هستند كه راهي و روزني براي رفتن بیابند. رفتن را الزاما بد نمي دانم اما به هر حال آنها كه من مي شناسم اغلب رفته اند كه بمانند و اينها سرمايه هاي انساني مملكت هستند. كشور  به هرحال بر روی اين افراد كم يا زياد سرمايه گذاري كرده است. اما همواره از خودم مي پرسم بمانند كه چه شود؟ تقريبا همه مي دانيم كه در اغلب سازمانهاي ايراني ( تعمدا نگفتم دولتي) به نيروي انساني بها نمي دهند. تجربه ساعتها بي هدف در اينترنت گشتن، روزنامه و مجله خواني، گپ و گفتهاي از سر بيكاري، جلسات باري به هر جهت، بي انگيزگي و غر زدن و … براي هيچ كس ناآشنا نيست. اگر بخواهي ريسك كني و دنبال كارآفريني و نهادسازي هم باشي چنان گرفتار بروكراسي اداري، رقابتهاي ناعادلانه و ناسالم  و روح  محافظه كارانه نظام اداري مي شوي كه عطايش را به لقايش مي بخشي. دست كم براي امثال من كه نه پسرخاله رئيس جمهوريم نه رفيق همسايه فلان نماينده مجلس كه اوضاع تا به حال اين گونه بوده شايد اگر حوصله كنم تجربه ام را از كار در ايران در وبلاگ بنويسم.  

همه اينها را گفتم كه بپرسم این روزها در دانشگاهها چه مي گذرد؟ از نظر من تنها مزيت دانشگاه در ايران دو چيز است يكي آن پيشوند دكتر و مهندس كه قبل از اسمت مي آيد و ديگري تنفس در فضائي كه من اسم آن را فضاي تعامل نسبتا آزاد مي نامم. تقريبا تمام دانش آموزاني كه وارد دانشگاه مي شوند در دوران دانش آموزي فرايند رشد معقولي را نگذرانده اند. از نظر اطلاعات آموزشي، مهارتهاي ادراكي، توانمنديهاي تحليلي و ارتباطي، تجربه ارتباط  با جنس مخالف و دهها زمينه ديگر خام اند و دانشگاه امکان درک مستقیم دنیای بیرون را به آنها میدهد. حالا یکی دنبال فیلم می رود و سینما  یکی ادبیات, یکی  سیاست و یکی هم دنبال عشق و حال. به هر حال همه به طریقی دنیائی را که دوست دارند تجربه میکنند. من معتقدم این دانشگاههای نصف و نیمه ایرانی که در آنها علم و دانش تقریبا در مرخصی است اگر همین حداقل کارکرد را هم نداشته باشند بهتر است تعطیل شوند . اما خبرهائی که از محدودیت در دانشگاهها می آید روز به روز آدم را بیشتر نگران می کند. همین چند هفته پیش بود که مرحوم شرق از محدودیت اردوهای دانشجوئی خبر داد. همزمان از دوستان می شنیدم که کار بر شوراهای صنفی و گروههای فرهنگی و فکری هم سخت شده است و این آخرین خبر که دیگر کار را تمام می کند. ثبت نام نکردن دانشجویان و اخراج و تعلیق آنها سیگنالی است که مدیریت دانشگاهها به دانشجویان می دهد که با هر گونه کنش اجتماعی آنها مشکل دارد. من قصد ندارم در این وبلاگ سیاسی بنویسم اما این کارها وقتی در کنار سخنان اخیر رئیس جمهور در مورد دانشگاه قرار می گیرد نگرانم می کند که چه بر سر نخبگان مملکت قرار است بیاید؟ این حرف سیاسی نیست من نگران سرمایه انسانی مملکت هستم که این گونه در دانشگاهها و بعد بازار کار به هدر می رود. این روزها مدام از خودم می پرسم آیا دیگر برای ماندن بهانه ای دارم؟ این خبرها بهانه ها را از من می گیرد.    

 نوشته شده در چهارشنبه 1385/06/29ساعت 19:33   


آلودگی هوای تهران   

 این خبر و این خبر را خواندم یاد جلسه ای افتادم که علیرغم تاثیر حیاتی بر روی زندگی مردم تهران مضحک ترین تجربه ام از شرکت در جلسات اداری بود. من پس از اينكه يك بار در جلسات كميته اجرائي كاهش آلودگي هوا شركت كردم تصميم گرفتم وقت خود را در اين جلسات تلف نكنم. اين كميته بالاترين مرجعي است كه مسئول كاهش آلودگي هوا در تهران و ايجاد هماهنگي ميان دستگاههاست . اما در تمام طول سال خبري از آن نيست مگر در روزهاي اوج آلودگي كه براي اعلام تعطيلي و زوج و فرد كردن حركت ماشينها فعال مي شود. نمي دانم چقدر براي مخاطب اين وبلاگ جالب باشد اما بد نيست مشاهداتم از همان يك جلسه را اجمالا بنويسم.  

در اين جلسه مديران حدود ۲۰ دستگاه مختلف از شهرداري، سازمان حفاظت محيط زيست، وزارت صنايع، وزارت نفت، وزارت بهداشت و وزارت كشور و نيروي انتظامي شركت مي كنند. اما جالبترين اعضاي آن خبرنگاران هستند. من به عمرم نديده بودم كه در يك جلسه كارشناسي و فني خبرنگاران به صورت كامل به عنوان عضو دعوت شوند. اين كار عملا جلسه را به ميتينگ تبديل كرده بود همه طوري حرف مي زدند كه خبرنگاران از حرفهاي آنها تيتر معروف كننده اي درآورند. البته پيشتاز اين تلاش هم مهندس ميرسليم ( وزير سابق ارشاد كه از طرف مجمع تشخيص مصلحت در جلسات شركت مي كند و نمي دانم آلودگي هوا چه ربطي به او و مجمع دارد؟) و آقاي فتح الله امي (مشاور رئيس سازمان محيط زيست) هستند كه جز حرفهاي هيجان آور و دادن گزارشهاي ترساننده هيچ كار ديگري نمي كنند. برايم جالب بود در اين جلسات حتي در مورد مسائل اوليه هم به اتفاق نظر نرسيده بودند. مثلا هنوز معلوم نيست آيا موتور گازوئيل سوز آلوده كننده است يا نه؟ و يا گازسوز كردن خودروهاي سواري كاهش محسوسي در آلايندگي خودروها مي دهد؟ خودروسازها بايد براي ساخت موتور روي خودروهاي دوگانه سوز سرمايه گذاري كنند يا خودروهاي صرفا گاز سوز؟ و …  .  

عمده اطلاعات موجود و سياستهاي اتخاذ شده در اصل متعلق به طرحي است كه توسط آژانس همكاريهاي بين المللي ژاپن (جايكا) به صورت رايگان براي كمك به ايران انجام شده و عملا خود ايرانيها كار جدي و قابل اتكائي در اين زمينه انجام نداده اند. به نظر من با توجه به اينكه منبع ۸۸ درصد آلودگي هواي تهران خودروها و موتورها هستند راه حل بلند مدت كاهش آلودگي هواي تهران اينهاست:  

۱-     كاهش جدي يارانه هاي جابجائي در تهران (شامل يارانه بنزين، پاركينگ و …) كه باعث كاهش تردد مي شود  

۲-     سرمايه گذاري خودروسازها براي كاهش مصرف سوخت خودروهاي داخلي و تسهيل واردات خودروهاي خارجي با آلايندگي كمتر   

۳-     ساماندهي وضعيت موتور سیکلتها زيرا يك موتور دوزمانه نو حداقل هفت برابر يك پیکان ۱۰ سال کار کرده توليد آلودگي ميكند   

۴-     جدي گرفتن معاينه فني خودروها   

آلودگی هوای تهران کاملا مهار شدنی است به شرط آنکه شجاعت مدیران بر عوامفریبی هایشان غلبه کند. در این مورد بیشتر خواهم نوشت.  

 نوشته شده در سه شنبه 1385/06/28ساعت 11:6 


نوستالژی کودکی  

امروز دو خبر تلخ خواندم که یاد شیرین کودکیهایم را زنده کرد. خبر بد اول مرگ اوریانا فالاچی بود. تا آنجا که یادم می آید یکی از اولین کتابهای جدی دوران کودکیم کتاب زندگی، جنگ و دیگر هیچ فالاچی بود. احتمالا سوم دبستان بودم اولین بار که آن را خواندم من بیشتر مسحور عکسی شده بودم که انتشارات امیرکبیر روی جلد کتاب کنار عکس فالاچی چاپ کرده بود، همان عکس معروف که دو ویتنامی کنار هم ایستاده اند و یکی کلتش را روی شقیقه دیگری که ویت کنگ است گذاشته و آماده شلیک است. جلوه عزرائیل در سیمای ویت کنگ حلول کرده بود. کتاب را خواندم اگرچه بعضی جاهایش برایم گنگ بودند اما آنقدر جذابیت داشت که بلافاصله اگر خورشید بمیرد را دست بگیرم و با فاصله ای یک ساله یک مرد را هم بخوانم که از همه برایم جذابتر بود شاید به دلیل روایت داستانی ترش که برای آن سن و سال من جذابتر بود تا یکی دو سال بعد مصاحبه با تاریخ و به کودکی که هرگز زاده نشد را هم خوانده بودم. هنوز آن طرح جلدهای سفید و ساده انتشارات امیرکبیر و نوار نارنجی روی آن برایم احترام بر انگیز است و ترجمه های درخشان لیلی گلستان که محصول دوران درخشان امیر کبیر در پیش از انقلاب بودند هم، من سپاسگذار پدرم هستم که گنجینه کتابهایش شیرین ترین لحظات کودکیم را در تخیل و تصویر سازی رقم زدند. سالهای بعد همه کتابهای فالاچی را به غیر از یک مرد بار دیگر خواندم که این بار از زندگی جنگ و دیگر هیچ بیشتر خوشم آمد شاید به خطر تلخی بیشترش که به ذائقه امروزم نزدیکتر است. همین پارسال تلاش کردم یک مرد را هم دوباره بخوانم که از ترجمه جدید یغما گلروئی خوشم نیامد و ترجیح دادم همان طعم خوش و کهنه (که نمی دانم آن هم ترجمه گلستان بود یا کس دیگر) را زنده نگاه دارم. آخرین کاری که از فالاچی خواندم جنس ضعیف بود که ای کاش نخوانده بودم زیرا نثر شعاری و عصبی اش برایم دیگر جذابیتی نداشت.   

خبر دوم توقف پخش برنامه قصه ظهر جمعه بود که حتی کمی اشکم را هم درآورد. اغراق نیست اگر بگویم در تمام دوران دبستان و راهنمائی بیش از ۷۰ درصد قصه های ظهر جمعه را شنیده بودم. اگرچه دیگر ۱۵سالی می شد که شنونده جدی آن نبودم اما قصه ظهر جمعه را از درخشان ترین برنامه های رادیو می دانستم که باعث بهبود قدرت تخیل و سخنگوئی کودکان می شد. صدای گرم و روایت زیبای رضا رهگذر(سرشار) هم برایم خاطره شده بود بگذریم که اولین بار که او را در اردوگاه رامسر در مقام داور مسابقات شعر وقصه دانش آموزان کشور دیدم به یک باره نگاه مثبتم به او، گرفتار تلخی گفتار و چهره عبوس او شد. شنیدم که این اواخر گوینده قصه ها کس دیگری بوده اما مدیر رادیو به این بهانه که در عصر اینترنت کودکان از رادیو قصه گوش نمی دهند جلوی پخش آن را گرفته است. من نمی دانم چطور در عصر اینترنت این همه برنامه های مزخرف و ابلهانه برای بزرگسالان پخش می شود اما قصه شیرین ایرانی در رادیو عقب افتاده تلقی می شود. کودکان ما بهتر است برنامه های قشری و به نظر من ضد مذهبی مداحیهای پاپ و یا سریال نرگس و مسابقه قویترین مردان ایران را تماشا کنند اما پای نقل قصه ایرانی ننشینند. یادم می آید مدتی پیش به ساختمان قدیمی رادیو در میدان ارگ رفته بودم وقتی وارد استودیو شدم ناخودآگاه از تهیه کننده سوال کردم آیا قصه ظهر جمعه هم در اینجا ضبط می شود؟ طرف از سر بی حوصلگی پاسخ داد که اوائل انقلاب چند سالی در اینجا ضبط می شد و من در حالی بحث در مورد آلودگی هوا را با مجری آغاز کردم که تا آخر برنامه صدای رضا رهگذر در گوشم زنگ می زد.  

نوشته شده در جمعه 1385/06/24ساعت 17:18 


اصلاح یک اشتباه  

در مطلب قبلی به اشتباه نام روزنامه آینده نو را نگاه نو نوشته ام که دوست خوبی تذکر داده اند. فکر می کنم این اشتباه به علت عادت ذهنی به نام فصلنامه خواندنی نگاه نو باشد که آقای علی میرزائی منتشر می کنند.  

 نوشته شده در جمعه 1385/06/24ساعت 15:37   


خوانندگان شرق اکنون چه می خوانند؟  

عصر پنج شنبه به دلایلی مجبور به سه ساعت خیابان گردی شدم و از این فرصت استفاده کردم تا پاسخ سوالی رابیابم که چند روزی است به آن فکر می کنم. اینکه خوانندگان روزنامه شرق اکنون چه می خوانند؟  

برای پیدا کردن پاسخ از حدود ۲۰ دکه روزنامه فروشی در مرکز و شرق تهران در این مورد سوال کردم. نتیجه شامل دو بخش است که یکی را از قبل حدس می زدم و دیگری برایم تازگی داشت. گزینه های محتمل اینها بودند: نخواندن هیچ روزنامه دیگر یا خواندن یکی از روزنامه های اعتماد ملی، سرمایه، کارگزاران، آینده نو و اعتماد. همان گونه که حدس می زدم اکثر دکه داران کاهش فروش محسوسی را بعد از توقیف شرق تجربه کردند پس نتیجه تاسف آور اول این است که بخش مهمی از خوانندگان شرق فعلا روزنامه را از سبد خرید روزانه خود حذف کرده اند. اما بخش دوم سوال این است که کدام روزنامه بیشترین افزایش خرید را در این چند روزه تجربه کرده است پاسخی که با آن روبرو شدم برایم جالب بود، روزنامه کارگزاران! تلاش کردم دلایلی برای این مساله بیابم:  

۱- کارگزاران و اعتماد  تنها روزنامه هائی هستند که مانند شرق تمام رنگی منتشر می شوند. به نظر می رسد رنگ و چاپ خوب برای خواننده اهمیت دارد که نشان دهنده ارتقا ذائقه حرفه ای خواننده است.  

۲- کارگزاران و آینده نو بیشترین صفحات ورزش، فرهنگ و اندیشه را دارند. تصور می کنم خوانندگان شرق بیشتر به این حوزه ها تمایل دارند. با توجه به نوپا بودن آینده نو و کم بودن تیراژش (به نحوی که در بعضی دکه ها هنوز توزیع نمی شود) در روزهای آینده باید شاهد افزایش تیراژاین روزنامه هم باشیم.    

۳- روزنامه های اعتماد ملی و اعتماد بیشتر سیاسی هستند. به نظر می رسد خوانندگان شرق به هر دلیل (دلزدگی یا ناامیدی و یا استفاده از رسانه های دیگر مثل اینترنت یا ماهواره) اولویت اول خود را سیاست نمی دانستند.   

۴- کارگزاران نزدیک ترین مواضع اقتصادی و سیاسی را با روزنامه شرق دارد.   

۵- روزنامه سرمایه بیشتر یک روزنامه تخصصی اقتصادی محسوب می شود وبه همین دلیل جایگزین شرق محسوب نمی شود.   

واضح است که این جمع بندی نادقیق و بر اساس مشاهدات یک نفر آن هم در بخش محدودی از تهران است.  

 نوشته شده در پنجشنبه 1385/06/23ساعت 21:1 


  

زماني كه احمد خرم وزير راه و ترابري بود يك روز در جلسه اي بحث جذب نيروي متخصص براي سازمان هواشناسي مطرح بود. دكتر نوريان رئيس سازمان هواشناسي كه به نظر من از مديران خوب مملكت است مي گفت از يك طرف نيروي به درد نخور مازاد داريم كه عملا بار اضافه به دوش سازمان شده اند از طرف ديگر براي استخدام  نيرو هم بايد از هفت خواني بگذريم كه درهمان خوان اول كه آزمون استخدام ادواري بود گير خواهيم كرد. در پاسخ خرم دستور داد نيروهاي مورد نيازشان را بدون آزمون استخدام ادواري با مسئوليت وزير جذب كنند و به شدت از مصوبه دولت براي اين آزمون انتقاد كرد. بعدها عين اين انتقاد را با واسطه از چند وزير ديگر هم شنيدم. برايم جالب بود بدانم مگر خود اين وزرا در هيات دولت نبوده اند كه قبل از تصويب با اين مصوبه مخالفت كنند؟ اين سوال را اخيرا از يكي از مديران سابق كه الان بازنشسته شده پرسيدم پاسخ جالبي داد. مي گفت به دليل اينكه معمولا اين گونه پيشنهادها از طرف سازمان مديريت و برنامه ريزي مطرح مي شود وزرا ترجيح مي دهند رابطه خود را با رئيس سازمان بد نكنند تا در زمان بودجه ريزي و تخصيص اعتبارات هوايشان را داشته باشد پس از تصويب هم عملا به مصوبه اي كه موافقش نباشند عمل نمي كنند. همين طور هم شد و سال گذشته دولت مصوبه خود در مورد آزمون استخدام ادواري را لغو كرد. اين خبر را خواندم ياد داستان بالا افتادم:  

معاون اول رئيس جمهور در بخشنامه اي كليه دستگاه هاي اجرايي را مكلف كرد حداكثر تا پايان مهر ماه امسال نسبت به تمديد قرارداد با آن دسته از كاركنان شركتي و خدماتي خود كه تا پايان سال 84 در آن دستگاه مشغول به كار بوده اند، اقدام كنند   

نوشته شده در سه شنبه 1385/06/21ساعت 13:2   


شرق هم …   

روزنامه شرق و ماهنامه نامه توقیف شدند. چه بگویم که تازگی داشته باشد واکنشها و بهتها و دلتنگیهایمان هم کلیشه ای و کسالت بار شده چه کنیم؟ چه می توانیم بکنیم؟ خسته نباشند! دست کم بیش از ما برای آرمانهایشان تلاش می کنند اگرچه اجر دنیوی هم بی اثر در این پایداری نیست.  آمارتیا سن( برنده نوبل اقتصاد۱۹۸۸) می گوید: نیل به توسعه در گرو رفع تنگناهای عمده ناآزادیهای موجود است: فقر، استبداد، فرصتهای اقتصادی محدود، محرومیتهای نهادینه شده اجتماعی، به فراموشی سپردن خدمات عمومی، عدم تساهل و فعالیتهای بازدارنده دولتهای دخالتگر از جمله این ناآزادیهاست.  

 نوشته شده در دوشنبه 1385/06/20ساعت 22:16   


گير به ملت  

دو مورد مخالفت جدی که اگر نگویم در گلویم می ماند:  

۱- وزیر کشور گفته است که در مجموع جرايم طي پنج ماهه گذشته نسبت به مدت مشابه سال گذشته، شش درصد كاهش يافته و اين در حاليست كه در همين مدت 9 تا 10 درصد جرايم به عنف و مهمه نيز نسبت به مدت مشابه سال قبل، كاهش داشت. تصور می کنم این آمار قابل اتکا نباشد چون معلوم نیست بر اساس کدام شاخص یا مدل محاسبه شده است. تا جائی که من می دانم تنها شاخص در دسترس در زمینه جرایم شکایتها به کلانتریها و تماسهای ۱۱۰ است. اگر اطلاعات وزیر هم براساس همین شاخص باشد می تواند گمراه کننده باشد به عنوان مثال باید سنجید روند اطمینان به کلانتریها برای طرح شکایت و یا امید به پیگیری از سوی ۱۱۰ تغییری کرده یا نه آن وقت شاید بتوان قضاوتی کلی انجام داد.  

۲- آقائی گفته اند: فن‌آوري اطلاعات با توجه به علل پيدايش معضلات اجتماعي نظير فقر و بيكاري، با افزايش علم و اطلاعات و تاثير مستقيمي‌ كه بر فرهنگ و اقتصاد بر جا مي‌گذارد، در بلند مدت مي‌تواند باعث ريشه كن شدن اين معضلات باشد. من البته چون گوینده را می شناسم از شنیدن این حرف تعجب نکردم اما دوستان ایسنا که این خبر را نشر می دهند با خودشان فکر نمی کنند که اگر داستان این گونه است چرا تمام دنیا سیاستهای مختلف رشد اقتصادی و تخصیص یارانه و  برنامه های توسعه انسانی را رها نمی کنند و بچسبند به سرمایه گذاری بر روی فناوري اطلاعات! من كه چند سالي هست در زمينه فناوري اطلاعات كار مي كنم تا كنون حتي به يك مقاله برنخورده ام كه فناوري اطلاعات را باعث رفع فقر و … دانسته باشد. اين گونه كلي گوئيها هنر نيست.  

 نوشته شده در یکشنبه 1385/06/19ساعت 13:44   


اصلاح قانون کار 

علی معظمی نازنین نگران تغییر قانون کار است و طرح اخراج کارگران افغانی را مقدمه این تغییر می داند. سه نکته به ذهنم رسید:  

۱.   من کارگاه پروژه های عمرانی زیادی را در کشور از نزدیک دیده ام و شرایط غیر انسانی حاکم بر کارگران افغانی دلم را به درد آورده است. حقوق ناچیز, شرایط  طاقت فرسا و روابط غیرعادلانه با کارفرما شرایطی را ایجاد کرده که من آن را صرفا استثمار مهاجرین افغانی می نامم. ایرانیها هیچ منتی بر افغانیهای پناه آورده به خود ندارند که هیچ, فردا روزی که ملت افغان وزن پر رنگ تری در مناسبات منطقه بیابند ما ایرانیها خود را از حمایت آنها محروم کرده ایم. من هر گونه اخراج افغانیها با تنبیهات اقتصادی را مضر می دانم و از طرحهای تشویقی  حمایت می کنم و معتقدم خروج کارگران افغانی از حیث اقتصادی الزاما مثبت نیست دست کم باعث افزایش قیمت تمام شده در بسیاری از صنایع کشور می شود.  

۲.   نمی دانم چرا دوستانی نظیر علی تلاش می کنند منتقدان قانون کار را عده ای پول پرست بی اخلاق تصویر کنند و بلافاصله هم به ادبیات چپ تاریخی متوسل شده و از مسائلی نظیر تضاد نیروی کار و سرمایه صحبت می کنند. من تصور می کنم بحث خیلی ساده تر از این حرفهاست بار نظام تامین اجتماعی را نباید به دوش بخش خصوصی یا سرمایه گذار انداخت. مثالی می زنم: کسی نمی گوید که کارگران نباید کف حقوق داشته باشند بحث بر سر این است که مکانیزم تعیین حداقل حقوق نباید به این شیوه دستوری و از جیب کارفرما باشد روش اصولی آن ایجاد چتر حمایتی بیمه بیکاری و ارتقا کف مستمری آن است. واضح است که در شرایط آزاد, کارفرما نمی تواند حقوقی کمتر از حداقل مستمری بیمه بیکاری بپردازد زیرا آن وقت کارگر ترجیح می دهد  خانه بنشیند و مستمری گرفته و کارفرما از دانش و مهارت او محروم می شود. مثال دیگر: هنگامی که یک بنگاه اقتصادی زیان ده است معمولا با کاهش هزینه نیروی انسانی منابع خود را صرف بهبود تکنولوژی یا بازاریابی و … می کند در این دوران بدترین سناریو برای پرسنل تعدیل شده بیکاری و طبعا استفاده از بیمه است واضح است که آن بنگاه در صورت رونق دوباره  ترجیح می دهد از همان پرسنل سابق خود که دانش و مهارت خاص آن بنگاه را کسب کرده اند استفاده کند.  

۳.   منطقی است که سوال کنید حالا که نظام تامین اجتماعی ما ضعیف است چه باید کرد؟ کدام مکانیزمها می توانند روند گذار به نظام تامین اجتماعی مناسب را با کمترین هزینه برای کارگر و کارفرما تسهیل کنند؟ مدل رفتاری دولت, بروکراتها و گروههای ذینفع در این شرایط چیست؟ اتفاقا من معتقدم سمت و سوی بحث باید به پاسخ همین سوالها معطوف شود نه تضادها و تصورات نخ نما شده چپ. جنس این سوال به همان اندازه که اقتصادی است سیاسی است. جواب قطعا تداوم وضع موجود نیست (چیزی که ظاهرا علی معظمی خواستار آن است) فکر می کنم پاسخ این سوال را باید با اتکا به روشهای تحلیل در سیاست گذاری عمومی Public Policy به دست آورد.  

  نوشته شده در شنبه 1385/06/18ساعت 11:49


در ستایش شرم
 

هان, ای شرم  

سرخی ات پیدا نیست!  

هاملت, پرده سوم  

رنگ شرم سرخ است, رنگ خشم و عصیان. در تجربه حس شرم, سرخی حاصل خشم به خود و در پی آن, تمایل به عصیان علیه خود است. خود چه به مثابه یک فرد و چه یک گروه یا سازمان یا طبقه و یا یک ملت. از همین رو چه کمیاب می نماید این سرخی! آن هم برای ما ایرانیان که چه بسیار از نگریستن به خود و نقد خود گریزانیم و بنابر این چه اندک سرخ می شویم.  

جملات بالا توضیحات پشت جلد کتاب « در ستایش شرم , جامعه شناسی حس شرم در ایران»  است که حسن قاضی مرادی برای چاپ سوم کتابش نوشته است. کتاب کم حجمی که می توانست کم حجمتر باشد و خلاصه حرفش این است که حس شرم به معنای نقد بنیادین بخشهائی از شخصیت انسان بر اساس ارزشهای اخلاقی عام اما مبتنی بر انتخاب فردی موجب اعتلای فرد و جامعه می شود اما جامعه ایرانی با این معنا از شرم بیگانه بوده و به جای آن حسهای تقصیر, گناه, حیا و خجالت را درک می کند که هیچ کدام مایه نقد و اصلاح جدی شخصیت فرد نمی شود. اگرچه کتاب کمی ته مایه چپ دارد و به قول مولوی گاهی پای استدلالش چوبین می شود اما اساس حرف نویسنده جالب و قابل تامل است اینکه کتاب ظرف دو سال به چاپ سوم رسیده هم نشان دهنده جدی گرفتن این حرف در بخشهائی از خوانندگان کتابهای نخبه گرایانه است. به هر حال خواندنش را توصیه می کنم. کتاب را نشر اختران چاپ کرده و قیمت چاپ سوم آن که در بهار 85 منتشر شده 1650 تومان است.  

مصاحبه ای با نویسنده در مورد کتاب و نقدی جالب در مورد آن  

نوشته شده در جمعه 1385/06/17ساعت 20:9


تنظیم بازار مرغ
 

معاون وزير بازرگاني با خوشحالي اطلاع داده است  که طرح ضربتي تنظيم بازار مرغ به اجرا در آمده كه طي آن ۲۰هزار تن مرغ به قيمت كيلوئي حدود ۱۳۵۰تومان به مردم فروخته مي شود. با توجه به اينكه قيمت واقعي مرغ در بازار الان در حدود ۱۹۰۰تومان است مي توان فرض كرد كه دولت در هر كيلو مرغ در حدود ۵۵۰ تومان يارانه به مردم مي دهد البته به اندازه ۲۰هزار تن يعني اگر اختلاف هر كيلو ۵۵۰تومان را در ۲۰۰۰۰ تن ضرب كنيم مي شود ۱۱ميليارد تومان يارانه اي كه دولت براي تنظيم بازار مرغ داده است. حالا فرض كنيد دولت اين يارانه را نمي داد يعني مردم معادل همين يارانه مصرف را كمتر مي كردند چون طبعا اين افزايش قيمت بايد باعث كاهش مصرف مي شد. با قيمت كيلوئي ۱۹۰۰تومان  مي توان محاسبه كرد كه مردم حدود ۵۸۰۰۰۰۰ كيلو مرغ كمتري مصرف مي كردند و اگر فرض كنيم جمعيت  كشور ۵۸ ميليون نفر باشد (كه محاسبه ساده تر شود) مي شود به ازاي هر نفر ۱۰۰گرم، به عبارت ديگر يك خانواده ۵ نفره نيم كيلو مرغ در سال كمتر مصرف مي كرد. اين نوع يارانه دادن و دخالت در بازار منطقي است؟   

جائي ديدم كه سرانه مصرف مرغ در كشور ۱۵تا ۱۷كيلو براي هر نفر است بايد ممنون دولت باشيم كه حاضر نيست شهروندانش حتي ۳ درصد مرغ كمتري نوش جان كنند حتي به قيمت زير پا گذاشتن تمام اصول اقتصادي و كاستن از انگيزه توليد و سرمايه گذاري در كشور  

نوشته شده در چهارشنبه 1385/06/15ساعت 13:28


 

چند روز پیش در حاشیه یک جلسه اداری یکی از مدیران عالی دولت نقل می کرد که طرحی از طرف ریاست جمهوری به وزارت راه داده شده که بر اساس آن نوعی قطار پیشرفته و فوق العاده سریع در مسیر تهران مشهد فعال خواهد شد. این قطار که مگلو (Maglev) نامیده می شود با نیروی الکترومغناطیسی حرکت کرده و به همین دلیل سرعتی بالای 500 کیلومتر در ساعت دارد. آن مدیر این طرح را نمونه ای از بلند پروازیهای خام دستانه احمدی نژاد می دانست و نگران تکرار تجربه منوریل این بار در سطح ملی بود. من هم با شناختی که از ویژگیهای نظام اداری و توان مهندسی کشور دارم تردیدی در ناموفق بودن این طرح ندارم اما با تاکیدی که راوی بر جدی بودن طرح می کرد و نیز سابقه احمدی نژاد در اصرار بر طرحهای بلندپروازانه ناچار باید این طرح را جدی گرفت.  

می دانم که این مدل قطار فعلا در دنیا در قطعات اغلب کوتاه ساخته شده و مجموع طول در حال بهره برداری آن در دنیا کمتر از ۷۰۰یا ۸۰۰ کیلومتر است. البته معنای این حرف ناموفق بودن آن نیست بلکه گرانی آن توسعه اش را محدود کرده است. مثلا در چین (که سرزمین فوق العاده ارزانی است) هزینه ساخت مسیر این قطار بدون هزینه واگن در حدود هر کیلومتر ۴۰میلیون دلار تمام شده است. البته این قطار بدون آلودگی و صدا بوده و هزینه بهره برداری آن خیلی کمتر از قطارهای فعلی است. می توان حدس زد که مگلو تهران به مشهد حداقل ۳۰میلیارد دلار سرمایه گذاری اولیه احتیاج دارد. اگر فرض کنیم عمر مفید این قطار ۳۰سال است (که عملا کمتر بوده) و فرض کنیم میانگین قیمت بلیط این قطار در ۳۰سال آینده ۱۵۰دلار باشد روزانه باید ۲۵۴۰۰ نفر مسافر در تمام این ۳۰سال جابجا کند تا دقیقا در هنگام پایان عمر مفید خود به نقطه سربه سری برسد. فراموش نکنید که هزینه بهره برداری را اصلا صفر فرض کرده ایم. تا جائی که من می دانم هم اکنون میانگین مسافر جابجا شده به صورت هوائی, زمینی و ریلی بین تهران و مشهد روزانه ۶۰۰۰نفر است. با این اوصاف برای کشور فقیری مثل ایران این طرحها چه معنائی دارد. آیا مگلو هم حق مسلم ماست؟   

نوشته شده در سه شنبه 1385/06/14ساعت 23:4


كلاس منبر
 

ديروز همایشی در مورد ترافيك تهران رفته بودم كه توسط پايگاه مديريت دانش شهري برگزار مي شد. حرفهاي كلي بي حساب و كتاب عمده مطالبي بود كه توسط سخنرانان گفته شد به غير از صحبتهاي مشاور شهردار كه ساختار مناسبي داشت و تلاش مي كرد با عدد و رقم از چند طرح مشخص كه توسه مترو و خطوط ويژه اتوبوس بود دفاع كند. جالب بود كه مهندس رئوفي ( در زمان دولت قبل دبير شوراي عالي ترافيك بود و الان بازنشست شده و شركت خصوصي دارد ) و دكتر ذکائی آشتياني (عضو هيات علمي دانشكده عمران شريف ) بر خلاف انتظاري كه داشتم بدون هيچ آمادگي قبلي و كاملا في البداهه به گفتن حرفهاي كلي و اغلب قابل نقد پرداختند. اين عادت منبر رفتن براي دانشگاهيان  در ايران تبديل به اپيدمي شده، سخنراني منبري براي من چند ويژگي دارد كه اينها هستند:  

 1.      بداهه گوئي، يعني نداشتن نوشته و پاور پوينت 

2.      استفاده افراطي از آمار بدون ذكر منبع 

3.   مقايسه هاي كلي بدون هم جنس كردن شاخصها مثلا اينكه بگوئيم تعداد خودروها در تهران زياد است بدون اينكه سرانه مالکیت خودرو به ازاي هر 1000 نفر را مقايسه كنيم يا شاخصهاي مالي را مقايسه كنيم بدون آنكه آنها را با تقسيم كردن به يك شاخص اقتصاد ملي مانند درآمد سرانه يا سرانه GDP هم جنس كنيم. 

4.   مدام از حركات دست و صورت و تغيير لحن و صدا براي القا موضوع استفاده كردن به عبارت بهتر تبديل كردن body language  به ابزاري براي براي استدلال 

5.   تاكيد بر بديهي بودن خيلي از حرفهايمان ، مثلا خيلي حق به جانب بگوئيم در كجاي دنيا خط ويژه براي خودروهاي چند سرنشين وجود دارد؟ 

6.      از شوخي و كنايه استفاده زياد كردن 

7.   وسط سخنراني جملات پرسشي طرح كنيم كه مخاطب عام دارند و طبعا مي توانند با بينهايت پاسخ متفاوت روبرو شوند مثلا بپرسيم كه از كجا معلوم اگر 7 خط مترو تهران راه افتاد مشكل ترافيك حل شود؟ 

 من تقريبا در هفته حداقل سه مجلس اين گونه را پاي منبر دانشگاه رفته ها مي نشينم و آخر سر احساس مي كنم چقدر وقت تلف كرده ام.  

نوشته شده در سه شنبه 1385/06/14ساعت 10:45


خطاب به خود
 

مدتي است كه موج وبلاگ نويسي فروكش كرده و وبلاگ داشتن از مد افتاده است با اين شرايط نمي دانم چرا مدتي است هوس كرده ام وبلاگ داشته باشم. اينكه مي گويم هوس از سر دقت است چون فعلا صرفا يك هوس است. با اين تفاوت كه از اين لحظه تسليم هوس شده و چراغ اين وبلاگ را روشن خواهم كرد. طبعا اولين چالش پاسخ به اين سوال است: با اسم خودم بنويسم يا نام مستعار؟ من آشكار گوئي را ترجيح دادم شايد علتش انگيزه هائي باشد كه به اين هوس ميدان دادند. خلاصه شان اينهاست:  

1.   مدتهاست چيزهاي زيادي اين طرف و آن طرف مي نويسم يا نكته هائي به ذهنم مي رسد كه در شلوغي ايام گم مي شوند ميخواهم از فضاي اينترنت براي آرشيو كردن ذهنمم استفاده كنم. 

2.   احساس مي كنم در موقعيت نسبتا جالبي قرار گرفته ام. جوان 27 ساله اي كه اهل سياست است وبه اتكاي فعاليتهائي كه كرده و ارتباطاتي كه دارد در معرض تجربه هاي جالبي از سياست ورزي در ايران قرار داشته و دارد. همزمان بر حسب تصادف ( و شايد چند عامل ديگر…) زودتر از سنم و آنچه كه معمول است در برخي مسئوليتهاي مديريتي مياني قرار گرفته ام كه نگاه مرا در تحليل آنچه در مملكت مي گذرد اندكي صيقل داده است. به اقتضاي كارم ناچار بوده ام در برخي حوزه هاي پايه نظير اقتصاد و حوزه هاي كاربردي نظير فناوري اطلاعات و حمل و نقل مطالعه و فعاليت كنم. مهندسي صنايع و مديريت خوانده ام كه اعتماد به نفسم در سرك كشيدن به حوزه هائي كه تخصص ندارم را زياد كرده است. خواننده حرفه اي ادبيات و تاريخ هستم. همسرم يك فمينيست ثابت قدم است. اين شرايط باعث مي شود مدام بخواهم در مورد مسائل روز نظر بدهم كه سانسور كردن شان موجب عقده خواهد شد! 

3.   كساني كه مرا مي شناسند مي دانند اصولا آدم مخالف خواني هستم (نام وبلاگ اداي ديني است به اين وجه مميزه ام)  مدتي است احساس مي كنم اين ساز مخالف زدن، شخصيتم را زمخت كرده است نياز به نقدهائي دارم كه گوشه هاي تيز شخصيتم را صيقل دهد. 

4.   احساس مي كنم پديده اي در حال شكل گيري است كه آن را تاريخ وبلاگي مي نامم بر وزن تاريخ شفاهي، يعني بسياري از حوادث و شرايطي كه در فضاي وبلاگهاي فارسي شكل مي گيرد روزي به مستندات تاريخي بدل خواهد شد برخي از اين مستندات ناظر به وقايع بيرون دنياي اينترنت و روايت وبلاگ نويسان از سير روزگار است و برخي اختصاصا به بلاگستان تعلق داشته و تنها در اين فضا قابل مشاهده هستند مثل دعواهائي كه بين وبلاگهاي معروف شكل مي گير يا توصيفاتي كه افراد از اوضاع دروني خود مي كنند. دوست دارم در اين مستند سازي نقش داشته باشم و مسائلي را كه براي ثبت درتاريخ مفيد مي دانم اينجا ثبت كنم طبعا اين مسائل بيشتر مرتبط با حوزه هاي كاريم خواهند بود. 

چون به اسم خودم خواهم نوشت طبعا ملاحظات و خطوط قرمز شخصيم را خواهم داشت و نياز به توضيح ندارد كه برخي از آنها بر اساس مصالح و منافعي خواهد بود كه معيشتم را تحت تاثير قرار مي دهند. این پست را بیشتر برای خودم نوشتم .  

نوشته شده در دوشنبه 1385/06/13ساعت 18:43

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: