Skip to content
25 سپتامبر 2014 / نيما نامداري

عاشقانه در صبح

برخلاف بسیاری از آدم‌ها که حملات دلی و رعشه‌های عاشقانه‌‌شان در حزن غروب و سکوت شب اتفاق می‌افتد برای من صبح و سرزندگی ابتدای روز، آبستن دلتنگی و حس فقدان است. در آن لحظات باز کردن چشم که سعی می‌کنم از شدت نور در اتاق، زمان را حدس بزنم، روشن کردن شعله زیر کتری، خزیدن به حمام، ایستادن زیر دوش و رفتن خواب با قطرات آب، لغزاندن تیغ روی پوست و نقاشی کردن با کف ریش روی صورت، پیچیده حوله دور تن، پر کردن ماگ از قهوه یا لیوان از چای، انتخاب لباس امروز و پوشیدن، نم نم خوردن چای یا قهوه در بین این کارها و به تنظیم بودن یا نبودن مقدار شکر فکر کردن، به خود یادآوری کردن که «مشکل» را فراموش نکنی (یعنی موبایل، شارژر، کلید و لپ‌تاپ را خانه جا نگذاری!) در تمام این لحظات جانکاه آماده شدن برای هجرت روزانه از خلوت و امنیت خانه به ناامنی و آشوب بیرون، حواس من به کسی بوده که روی تخت خوابیده و روز من با نگاه به روی ماه او آغاز شده، خورشیدی که هر روز با باز شدن چشم من طلوع می‌کرد، منشا حرارت و روشنایی و شروع هر روزه. چه در روزهایی که در تمام این لحظات خواب بود و من آهسته و آرام در خانه را باز می‌کردم و می‌بستم و حال خوش بودنش را با خودم می‌بردم به کار و زندگی و شلوغی بیرون، چه روزهایی که وقتی از حمام بیرون می‌آمدم صدای صبحانه مفصل درست کردنش را می‌شنیدم. از خانه که بیرون می‌آمدم ماشین را که روشن می‌کردم، راه که می‌افتادم، رادیو یا ضبط را که روشن می‌کردم، در طول مسیر و در فرایند پریدن در امواج زندگی روزمره، در تمام این لحظات آن که مرا جلو می‌برد به من امید می‌داد به من میل بیدار شدن و آماده شدن و روز را آغاز کردن و تا شب پیش بردن می‌داد او بود. گمان می‌کنم من هم همین اوی او بودم و این خوش‌حال‌ترم می‌کرد. به هر حال خوشحالم که برای من هیچ وقت هم‌خانه-هم‌خوابه نبوده حتی این روزها که صبح‌های من خالی و غمزده و بی‌ امید شده‌.

5 سپتامبر 2014 / نيما نامداري

یارانه‌ها و احمدی نژاد، راهی برای بازگشت

من در یک مقاله طولانی که برای بی‌بی‌سی نوشته‌ام تلاش کرده‌ام به برنامه توزیع نقدی یارانه‌ها از نظر سیاسی نگاه کنم و نشان دهم امکان بازگشت احمدی‌نژاد در سال ۹۶ جدی است. مقدمه و جمع‌بندی مقاله را در ادامه آورده‌ام. اگر خواستید مقاله کامل و اطلاعات آماری تفصیلی که جمع‌بندی بر اساس آن نوشته شده را بخوانید به سایت بی‌بی‌سی فارسی (اینجا) بروید.
 مقدمه
سال گذشته در این روزها حسن روحانی سرمست از پیروزی در انتخابات در حال برنامه‌ریزی برای تشکیل دولت و انتخاب وزیران خود بود. تقریبا همه ناظران سیاسی متفق‌القول بودند که مهم‌ترین علت پیروزی حسن روحانی در انتخابات، نارضایتی مردم از وضعیت کشور بود. روحانی از نظر رای‌دهندگان، بهترین نماد مخالفت با محمود احمدی‌نژاد در بین نامزدهای موجود بود. اما آیا باید دوران محمود احمدی‌نژاد را به سرآمده دانست؟ آیا ممکن نیست بخشی از مردم در انتخابات ریاست جمهوری سال ۹۶ دوباره به سراغ احمدی‌نژاد بروند؟ در این نوشته تلاش شده‌ صرفا از منظر اقتصادی به این سوال پاسخ داده‌ شود.
بسیاری معتقدند مسکن مهر، تحریم‌های بین‌المللی و پرداخت یارانه‌های نقدی، سه میراث دردسرساز احمدی‌نژاد برای دولت بعد از خود بود‌ه‌اند. اکنون که تقریبا یک سال از آغاز به کار دولت روحانی گذشته، سیاست او برای مواجهه با تحریم مشخص شده‌، همچنین توقف طرح مسکن مهر هم رسما اعلام شده‌ اما هنوز معلوم نیست تصمیم او برای یارانه‌های نقدی چیست. در این یک سال تغییری در این سیاست داده نشد و به نظر نمی‌رسد دولت برنامه‌ای هم برای تغییر داشته‌باشد.
در بودجه سال ۹۳ در حدود ۴۰ هزار میلیارد تومان برای پرداخت یارانه‌های نقدی اختصاص داده شده‌‌است. این مبلغ تقریبا معادل یک سوم درآمدهای دولت در سال ۹۳ است. دولت برای کاهش سنگینی این بار بر دوش خود تلاش کرد شهروندان را وادار به انصراف از دریافت یارانه کند. اما قمار تبلیغاتی و سیاسی روحانی شکست خورد و در حدود ۷۵ میلیون نفر مجددا برای دریافت یارانه ثبت‌نام کردند. بدین ترتیب نه تنها از نظر اقتصادی گشایشی برای دولت حاصل نشد بلکه از نظر سیاسی هم این نتیجه برای دولتی که با رای کمتر از ۵۱ درصد رای دهندگان به روی کار آمده‌بود یک شکست محسوب شد. شکستی که اعتماد به نفس دولتی‌ها را کم و آنها را مجاب کرد برنامه احمدی‌نژاد را مانند گذشته ادامه دهند و ماهانه ۳۵۰۰ میلیارد تومان را به حساب ۷۵ میلیون ایرانی واریز کنند.
اما چرا این میراث احمدی‌نژاد هنوز هم روی دست روحانی باقی‌مانده و او از زمین گذاشتن آن می‌ترسد؟ می توان گفت همه چیز به انتخابات ریاست جمهوری سال ۹۶ و ترس از بازگشت احمدی‌نژاد ربط دارد. برای اثبات این ادعا باید وضعیت معیشتی خانواده‌های ایرانی را پیش و پس از دولت احمدی‌نژاد بررسی کنیم. احمدی‌نژاد از تابستان ۸۴ تا تابستان ۹۲ رئیس جمهور ایران بود. یعنی سال ۸۳ آخرین سالی بود که دولت خاتمی مسئولیت آن را برعهده داشت و سال ۹۱ هم آخرین سالی بود که احمدی‌نژاد مسئول اقتصاد کشور بود. به همین دلیل برای مقایسه وضعیت اقتصادی مردم قبل و بعد از دولت احمدی‌نژاد، باید وضعیت درآمد مردم در سالهای ۸۳ و ۹۱ را با هم مقایسه کرد. برای این کار می شود به اطلاعات رسمی مرکز آمار ایران مراجعه کرد.
جمع‌بندی
۱- جمعیت روستایی ایران بسیار فقیر است. ۶۰ درصد خانواده‌های روستایی حتی با احتساب یارانه نیز سالانه کمتر از ۱۰ میلیون تومان درآمد دارند.
۲- در حالی که متوسط درآمد خانوارهای روستایی سالانه کمی بیش از ۱۰ میلیون تومان است به طور متوسط ۲۷ درصد درآمد جمعیت روستایی از محل یارانه‌های نقدی تامین می‌شود.
۳- برای ۱۰ درصد خانوارهای شهری و ۴۰ درصد خانوارهای روستایی یعنی در حدود ۱۴ میلیون نفر، حذف یارانه نقدی به معنای کاهش شدید یعنی از دست دادن حداقل یک سوم درآمد خانواده است.
۴- برای ۵۰ درصد خانوارهای شهری و ۹۰ درصد خانوارهای روستایی یعنی در حدود ۴۶ میلیون نفر، حذف یارانه نقدی به معنای کاهش معنادار یعنی از دست دادن حداقل ۱۵ درصد درآمد خانواده است.
۵- تنها برای ۲۰ درصد خانوارهای شهری یعنی در حدود ۱۱ میلیون نفر، حذف یارانه نقدی به معنای کاهش ناچیز یعنی از دست دادن حداکثر ۱۰ درصد درآمد خانواده است.
۶- در دوران احمدی‌نژاد، قدرت خرید خانواده‌های شهری ۱۷ درصد و خانواده‌های روستایی کمتر از ۱۹ درصد افزایش یافته‌است. این افزایش صرفا به واسطه پرداخت یارانه‌های نقدی ممکن شده و اگر این یارانه‌ها نبودند قدرت خرید روستاییان ۱۶درصد و شهرنشینان ۳ درصد نسبت به قبل از دولت احمدی‌نژاد کاهش می‌یافت.
۷- بزرگترین برندگان سیاست‌های دولت قبل، فقرای شهرنشین بوده‌اند که احتمالا حاشیه‌نشینان شهرهای بزرگ هستند. قدرت خرید دهک اول شهری در این ۸ سال ۱۱۰ درصد افزایش یافته و حتی اگر یارانه‌ پرداخت نمی‌شد باز هم قدرت خرید این دهک ۴۵ درصد رشد می‌کرد.
۸- بزرگترین بازندگان سیاست‌های دولت قبل، دو دهک با درآمد بیشتر یعنی دهکهای نهم و دهم چه در مناطق شهری چه در مناطق روستایی بوده‌اند. به خصوص ثروتمندان روستایی بیشترین کاهش قدرت خرید را در این دوران تجربه کرده‌اند.
اکنون می‌توان فهمید چرا با وجود نقدهای جدی به سیاست پرداخت یارانه‌های نقدی، دولت روحانی توانایی و جرات توقف این سیاست و یا حتی تغییر مسیر آن را ندارد. سفره بخش عظیمی از مردم در سالهای اخیر آنچنان خالی شده که همین یارانه به ظاهر اندک نقشی کلیدی در سیرکردن شکم آنها پیدا کرده‌است. عملکرد سیاسی و اقتصادی دولت احمدی‌نژاد باعث شده توان اقتصادی مردم به شدت کاهش یابد اما با دوپینگ یارانه‌ها عملا بسیاری از مردم هنوز شدت تخریب توان درآمدزایی خود را متوجه نشده‌اند.
اگرچه در ایران آمار دقیق و رسمی خط فقر محاسبه (یا منتشر) نمی‌شود اما برخی برآوردهای غیررسمی نشان می‌دهد در صورت توقف کامل پرداخت یارانه‌های نقدی در حدود ۶۲ درصد جمعیت کشور به زیر خط فقر نسبی و ۲۳ درصد به زیر خط فقر مطلق سقوط خواهند کرد. فقر نسبی به معنای نداشتن حداقل استانداردها برای گذران زندگی و فقر مطلق به معنای محرومیت از حدقل تغذیه در حد زنده ماندن (۲۳۰۰ کالری در روز) است.
یارانه‌ها مانند یک تله عمل می‌کنند که احمدی‌نژاد با زیرکی در مسیر دولت بعد از خودش کار گذاشته‌است. اگر روحانی بخواهد یارانه‌ها را متوقف کند با کاهش شدید قدرت خرید مردم و گسترش بیشتر فقر و نارضایتی روبرو خواهدشد و در تله احمدی‌نژاد خواهد افتاد. زیرا در چنین شرایطی طبیعی است که بسیاری از روستاییان و طبقات کم درآمد شهری به ویژه حاشیه‌نشینان شهرهای بزرگ به لشکر منتظران بازگشت احمدی‌نژاد بدل خواهندشد. اما اگر روحانی تصمیم بگیرد وضعیت فعلی را ادامه دهد حداقل یک سوم درآمد دولت (که به واسطه تحریم‌ها کاهش شدیدی هم پیدا کرده‌) صرف پرداخت یارانه شده و عملا بودجه‌ای برای طرح‌های توسعه‌ای و عمرانی کشور باقی‌ نمی‌ماند. این به معنای کسر بودجه دولت و تداوم رکود خواهدبود.
حتی اگر دولت روحانی تصمیم بگیرد یارانه بخشی از مردم را که در دهک‌های بالایی قرار دارند حذف کند تنها دو دهک بالای شهری در وضعیتی هستند که حذف یارانه تاثیر قابل توجهی در زندگی آنها نداشته و این اقدام موجب نارضایتی آنها از دولت نخواهدشد. اما تعداد این دو دهک کمتر از ۱۵ درصد جمعیت کشور یعنی در حدود ۱۲ میلیون نفر بوده و احتمالا بخش قابل توجهی از آنها اساسا برای یارانه ثبت نام هم نکرده‌اند. به همین دلیل حذف این دو دهک هم کاهش قابل توجهی در سنگینی بار کمرشکن بودجه ۴۰ هزار میلیارد تومانی یارانه‌ها ایجاد نمی‌کند.
در حالی که هر روز اخباری از احتمال حضور احمدی‌نژاد در انتخابات سال ۹۶ به گوش می‌رسد روحانی چاره‌ای جز ادامه پرداخت یارانه‌ها ندارد. به این امید که بهبود شرایط سیاسی و لغو تحریم‌ها به رونق اقتصادی منجر شده و سهم یارانه‌ها در درآمد خانواده‌های ایرانی آنقدر کم شود که حذف آن منجر به افزایش جدی فقر نشود. در غیر این صورت به احتمال زیاد پرداخت یارانه‌های نقدی به همین شکل فعلی تا بعد از انتخابات آتی ریاست جمهوری ادامه خواهدیافت.
30 اوت 2014 / نيما نامداري

مردان و ماه‌نامه زنان

سال گذشته مطلبی به مناسبت آغاز انتشار ماه‌نامه «زنان امروز» و به یادبود ماه‌نامه تعطیل شده و قدیمی «زنان» نوشتم. این مطلب با جرح و تعدیل اساسی در شماره  اخیر یعنی شماره ۳  زنان امروز منتشر شده‌است.  متن کامل این مطلب در ادامه آمده‌است:

به عنوان یک مرد ایرانی می‌گویم مردان ایرانی هنوز خیلی کار دارند تا از مردسالاری فاصله بگیرند. خیلی مانده تا بشود گفت ما مردان ایرانی به زنان نگاه برابر داریم. بسیاری از ما اگرچه اعتقادات و باورهای‌مان کم و بیش فرق کرده و مانند اجدادمان زنان را جنس ضعیف نمی‌دانیم اما در عمل هنوز هم در خیلی از لحظات زندگی آن گونه عمل می‌کنیم که اجدادمان می‌کردند. البته این ناشی از طینت بد یا فریبکاری نیست، شاید در مورد بعضی باشد اما اغلب مردان تحصیل کرده بی‌آنکه بخواهند و بدانند مردسالارانه رفتار می‌کنند. مردسالاری و نگاه نابرابر آنچنان در ذهن ما ریشه دارد و زندگی ما آنچنان با مردسالاری در هم تنیده شده که فقط با تغییر اصول و باورهای فکری نمی‌توان انتظار تغییر در رفتارها را داشت.

مثالی بزنم، اغلب پدرانی که می‌شناسم اعتقادی به تبعیض بین فرزندان دختر و پسر ندارند اما در عمل مدام نگران دختر خود هستند که مبادا جایی برود که خوب نباشد یا کاری بکند که خطرناک باشد. به عبارت دیگر اگرچه آن کنترل خشن و جبارانه سابق وجود ندارد اما نوعی کنترل حمایت‌گرانه جایش را گرفته که نتیجه‌اش با گذشته فرقی ندارد. این پدرها نمی‌گذارند دختر‌شان تنها جایی برود و به شدت نسبت به رفت و آمد او حساس هستند نه به خاطر اینکه به دختر خود اطمینان ندارند (که البته گاهی هم ندارند) بلکه به خاطر اینکه نگران امنیت دخترشان هستند. این پدرها معمولا برای دختران‌شان اسباب‌بازی فقط عروسک می‌خرند و خود را موظف می‌دانند در تک‌تک تصمیم‌های شخصی دخترشان اعمال نظر کنند. از نظر این پدرها دختر بهتر است دانشگاهی برود که نزدیک خانه باشد زیرا خوابگاه برای یک دختر جوان محیط مناسبی نیست آن هم در یک شهر غریب! همین پدرها ترجیح می‌دهند ماشین دست دختر ندهند تا رانندگی یاد بگیرد چون حالا وقت زیاد است و در این خیابان‌های شلوغ، مردان هم از رانندگی هراسان‌ هستند چه رسد به یک دختر جوان و شکننده، اما همین پدرها بعید است پسر نوجوان‌شان را از رانندگی منع کنند.

در نتیجه همین رفتار، دخترها ضعیف و فاقد مهارت‌های لازم برای زندگی در جامعه بار می‌آیند. صدها مثال از این گونه رفتارها در مردان ایرانی می‌شود ارائه کرد که اگرچه نیت مردسالارانه و زن‌ستیزانه پشت آن نیست اما کارکرد آن در نهایت به نفع مردسالاری و به ضرر قدرت‌یابی زنان است.

به گمان من علت این رفتارها فقدان«آگاهی جنسیتی» در مردان است. آگاهی جنسیتی به معنای توانایی ردیابی ریشه‌ها و اثرات نگاه مبتنی بر جنسیت در تعاملات روزمره و موقعیت‌های عادی زندگی است. این آگاهی کمک می‌کند فرد بتواند تاثیر جنسیت در موقعیت اجتماعی افراد و فرایند اجتماعی شدن آنها را درک کند. مثلا تنها با داشتن آگاهی جنسیتی است که می‌توان مرز میان مراقبت و کنترل را دریافت. با آگاهی جنسیتی است که می‌توان فهمید چگونه زبان گفتاری ما باورهای ضدزن را بازتولید میکند. آگاهی جنسیتی به ما کمک می‌کند سقف شیشه‌ای بالای سر زنان شاغل را ببینیم و متوجه شویم چگونه ناخواسته ستون زیر آن سقف شده‌ایم.

اگاهی جنسیتی به ما کمک می‌کند در موقعیتهای مختلفی که به صورت روزمره آنها را تجربه می‌کنیم به تاثیر جنسیت خود و دیگران در رفتارهای‌مان فکر کنیم. مثلا وقتی که در جلسه کاری با همکاران هستیم، وقتی در حال رانندگی با یک راننده زن روبرو می‌شویم، وقتی پدر هستیم و برای دختر‌مان اسباب‌بازی می‌خریم، وقتی برادر هستیم و همراه با خواهر‌مان به خرید رفته‌ایم، وقتی مدیر هستیم و جمعی از جمله زنانی را مدیریت می‌کنیم، وقتی با یک فروشنده زن در فروشگاه چانه می‌زنیم، وقتی استاد هستیم و به دانشجویان دختر درس و نمره می‌دهیم، وقتی در مهمانی هستیم و بر سر سفره درباره آشپزی سخنرانی می‌کنیم، وقتی در تاکسی هستیم و زنی کنارمان نشسته‌است، وقتی در دانشگاه با هم‌کلاسی‌ها اردو رفته‌ایم، وقتی زنی برای مصاحبه استخدام روبروی ما نشسته‌است، وقتی نیمه‌شب است و کودک تازه متولد شده ما گریه می‌کند، وقتی با همسرمان دعوای سختی کرده‌ایم، وقتی … آگاهی جنسیتی به ما یاد می‌دهد در تک تک این موقعیتها و هزاران موقعیت دیگر به این فکر کنیم که اگر مرد نبودیم یا طرف مقابل زن نبود رفتار ما احتمالا چه تفاوتی با رفتار فعلی می‌داشت. آن وقت می‌توانیم متوجه شویم که مردسالاری و کلیشه‌های جنسیتی چگونه زیست ما را در خود فرو کشیده‌است.

اما فقدان اگاهی جنسیتی در ما مردان ایرانی (طبعا استثنا هم وجود دارد) باعث شده که نتوانیم از پاره‌ای اصول و انگاره‌های متداول در دفاع ازحقوق زنان فراتر برویم. باورهای ما تغییر پیدا کرده اما این تغییر در باورها منجر به تغییر ملموس در رفتارهای‌مان نشده‌است چون فاقد توانایی منتزع شدن از موقعیت مردانه و نگریستن با فاصله به رفتارهای خود هستیم. یعنی بلد نستیم عینک مردانه را برداریم و با عینک غیرجنسیتی به رفتارهای‌مان نگاه کنیم.

یکی از مهم‌ترین کارکردهای ماه‌نامه زنان در ۱۶ سالی که منتشر می‌شد کمک به مردان ایرانی برای نگریستن با عینک زنانه بود. ماه‌نامه زنان به مسائل مبتلابه جامعه با نگاه زنانه می‌نگریست و این برای مردان نعمت بود که تفاوت نگریستن با عینک زنانه و نگریستن با عینک مردانه را متوجه شوند. مثلا تا وقتی که نگاه مردانه به خانه‌داری را با نگاه زنانه به خانه‌داری مقایسه نکنید به مفهوم تقسیم کار جنسیتی درون خانه پی نخواهیدبرد و تا وقتی این تقسیم کارجنسیتی ناعادلانه را به درستی درک نکنید رفتار شما درون خانه از مردسالاری فاصله نخواهد گرفت. مطالعه مستمر ماه‌نامه زنان به بسیاری از مردان جوان ایرانی کمک کرد که بتوانند با مقایسه تفاوت میان نگاه زنانه و نگاه مردانه به موضوعات، آگاهی جنسیتی خود را افزایش داده و از این طریق یاد بگیرند که چگونه می‌توان در رفتارهای روزمره دید جنسیتی نداشت و جنسیت را در تصمیم‌گیری و قضاوت، دخالت ندارد.

نکته دیگری که باید به آن اشاره کرد نقشی است که ماه‌نامه زنان در نقد سبک زندگی ایرانیان داشت. یکی از محاسن ماه‌نامه زنان این بود که دایره نقد خود را به سیاست‌گذاری‌ها و قوانین محدود نکرده و دامنه تحلیل و موشکافی خود را به جزئیات زندگی روزمره ایرانیان گسترش داده‌بود. وضعیت قانون‌گذاری و سیاست‌گذاری رسمی در حوزه مسائل زنان در ایران به قدری بد است که کسی در نقد آن و تلاش برای تاثیرگذاری بر فرایندهای رسمی به نفع زنان تردید ندارد. اما اهمیت این بخش نباید منجر به فراموش کردن نقد سبک زندگی ایرانی شود.

سبک زندگی ایرانی به دلایل متعدد دارای وجوه زن‌ستیزانه جدی است. درکی که ما از یک زندگی ایده‌ال داریم در بسیاری از وجوه خود مردسالارانه‌است. زندگی ایده‌ال برای ایرانی‌ها عمدتا گونه‌ای از زندگی‌است که نقش اول آن را مردان موفق و ثروتمند ایفا می‌کنند و زنان در نقش مکمل به عنوان مادر و همسر به حمایت از شوهر خود می‌پردازند. در این زندگی مرد پشت فرمان و زن در صندلی کناری است، در این تصویر مرد موفق و کامیاب و زن راضی و سپاس‌گذار است. این تصویر محصول نوع نگاه ما به سبک زندگی است و ریشه‌های ستبر آن در فرهنگ و اقتصاد و سیاست ما تاریخی هزاران ساله‌دارد. بسیاری از تنش‌هایی که در دهه‌های اخیر در خانواده‌های ایرانی ایجاد شده ناشی از شکل‌گیری برخی مخالفت‌ها با این سبک زندگی در زنان و تلاش آنها برای تغییر و متقابلا مقاومت اغلب مردان در برابر تغییر است.

نقد مستمر و منصفانه سبک زندگی ایرانی کارکرد مهمی بود که ماه‌نامه زنان داشت و به مردان ایرانی کمک می‌کرد دریابند صدای تغییرطلبی که از زنان درون خانواده خود می‌شنوند یک صدای تنها نیست، بلکه مطالبه رو به گسترش بخش قابل توجهی از زنانی است که در سبک زندگی فعلی جایگاه مناسبی برای خود پیدا نمی‌کنند. فهمیدن این موضوع موجب می‌شود تحلیل مردان از شخصیت زنان تغییر کرده و در صحت شناخت خود از ذهنیت‌های زنان تردید کنند. این تردید، گام نخست پذیرش تغییر است.

به همین دلیل معتقدم فقدان این ماه‌نامه در هشت سال اخیر تنها زنان ایرانی را متضرر نکرده‌است، بلکه مردان را هم از یک منبع شناخت و آگاهی که به بهبود درک آنها از زنان و اصلاح رفتارها و باورهای‌شان کمک می‌کرد محروم کرده‌است. به همین به عنوان مردی که ذهنیت‌ها و باورهایش نسبت به زنان در سالهای گذشته تغییر جدی داشته و تلاش کرده‌است رفتار‌هایش نیز به عدالت و انصاف و عقل نزدیک‌تر شود خود را سپاس‌گذار ماه‌نامه زنان می‌دانم.

19 ژوئن 2014 / نيما نامداري

طبیب مرد، درد ماند و ما فراموش‌کارانیم

۱- روزنامه اطلاعات را باز می‌کنم. سالها است که تنها صفحه مهم این روزنامه صفحه آگهی‌های ترحیم و تسلیت است. اغلب آگهی‌های امروز مربوط به درگذشت دکتر شجاع‌الدین شیخ‌الاسلام‌زاده است. رئیس سازمان نظام پزشکی درگذشت پدر ارتوپدی ایران، عالم عامل، استاد فرزانه و آیینه تمام نمای اخلاق و پزشک وارسته را تسلیت گفته‌است. مقامات مسابقه تسلیت گذاشته‌اند.
۲- دکتر شیخ‌الاسلام زاده وزیر بهداری دولت هویدا بود. او بعد از تحصیل در آمریکا به ایران برمی‌گردد. اولین کسی بود که استفاده از پروتز به جای اندام‌های معیوب را در ایران رایج کرد، ۵۰ سال پیش! یکی از موسسان بیمارستان پارس و از حاذق‌ترین ارتوپدهای ایران بود. در اواخر دولت هویدا و اوائل دولت آموزگار مدتی وزیر بهداری شد.
۳- انقلاب می‌شود و زندان‌ها و اعدام‌ها آغاز می‌شود. صادق خلخالی شیخ‌الاسلام زاده را محکوم به اعدام می‌کند. شانس می‌آورد که دو سه روز بعد از صدور حکم، ریاست دادگاه انقلاب از خلحالی گرفته می‌شود و به محمدی گیلانی داده می‌شود. حاکم شرع جدید حکم را به حبس ابد، مصادره تمامی اموال و طبابت رایگان تغییر می‌دهد. خلحالی عصبانی می‌شود:« از نظر من شیخ الاسلام زاده محکوم به اعدام بود اما نمی دانم چطور شد که به او حکم حبس ابد داده اند. در شرایطی که در مقابل یک گروهبان یا یک سرباز متهم شدت عمل به خرج می دهیم درباره تبهکاران درجه یک و مجرمان اصلی چرا باید انعطاف نشان دهیم؟ اینها مجرمانی هستند که به نظر من احتیاج به محاکمه هم ندارند.»
۴- دوران جنگ است و جنگ مجروح دارد. شیخ‌الاسلام زاده که پزشک زندان شده در طبابت مجروحان جنگی مشارکت می‌کند. شیخ‌الاسلام زاده روزی از درون زندان اوین به همسرش آذر آریان‌پور می‌نویسد :« آذر جان! خبر نویدبخش این که حاجی گیلانی اخیرا در زندان اوین مرا دید و گفت که فلانی با امام راجع به تو صحبت کردم و زمینه برای تغییر حکم حبس ابد فراهم است. ..فقط عشق خودت را از من دریغ نکن! آذر جان برگرد! من به وجود تو احتیاج دارم». اما آذر و سه فرزندش به آمریکا می‌روند و هیچ گاه بر نمی‌گردند. شیخ‌الاسلام زاده بعد از عفو از همسرش جدا شد و تا آخر عمر تنها بود. آذر آریان‌پور کتاب درخشانی دارد به نام «پشت دیوارهای بلند: از کاخ تا زندان» که زندگی‌نامه خودنوشت او است و داستان ازدواج و زندان را هم در آن شرح می‌دهد.
۵- دکتر شیخ‌الاسلام ‌زاده تا مدتی شبها در اوین و روزها در بیمارستان پارس بود. با مامور می‌امد و با مامور برمی‌گشت. بعد از مدتی عفو کامل شد (گمان می‌کنم در اوائل ریاست جمهوری خاتمی) اما تا سالها بعد کماکان ممنوع الخروج بود. چند سال اول باید هفته‌ای دو بار به دادستانی می‌رفت و امضا می‌داد. در سالهای بعد که این محدودیت‌ها برداشته شد هم دیگر رغبتی به ترک ایران نداشت و تا آخر عمر تنها در ایران ماند.
۶-آمارها می‌گویند در سال اول انقلاب ۱۹۰۰ نفر اعدام و تیرباران شدند. همچنین در دهه ۶۰ بیش از ۱۵ هزار نفر به جوخه اعدام سپرده شدند.
۷- بعید می‌دانم کسی دیگر به دنبال مجازات و انتقام باشد. اما قضاوت تاریخ و درخشش حقیقت و اصالت وجدان، کماکان برای من یکی موضوعیت دارد شما را نمی‌دانم.
7 ژوئن 2014 / نيما نامداري

نپوتیزم در دانشگاه امام صادق

یکی از بزرگ‌ترین ایرادات نظام جمهوری اسلامی خویشاوند سالاری نهادینه شده (systematic nepotism) در‌آن است. یکی از پیشتازان این موضوع آیت‌الله محمدرضا مهدوی کنی است.
نام آیت‌الله مهدوی کنی به دانشگاه امام صادق گره خورده‌است. دانشگاه امام صادق در اصل قرار بود رویای دانشگاه اسلامی را محقق کند. در ابتدای انقلاب بیش و پیش از هر کس آیت‌الله منتظری به دنبال این ایده بود. به سعی او در نخستین گام زمین و ساختمان مرکز مطالعات مدیریت که قبل از انقلاب با سرمایه‌گذاری برخی سرمایه‌داران معروف از جمله لاجوردی‌ها ایجاد شده بود مصادره و به این دانشگاه اسلامی اختصاص یافت. مرکز مطالعات مدیریت با همکاری دانشگاه هاروارد دوره‌های آموزش مدیریت برگزار می‌کرد و تنها چیزی که از آن مرکز هنوز باقی مانده نام «پل مدیریت» است که هنوز هم به آن منطقه اطلاق می‌شود.
پس از برکناری مهدوی کنی از وزارت کشور، آیت‌الله منتظری او را به عنوان نماینده خود مسئول ره‌اندازی دانشگاه امام صادق می‌کند. از آن زمان این دانشگاه به مهم‌ترین محل استقرار آیت‌الله بدل شده و مهم‌ترین کادرهای جمهوری اسلامی از این دانشگاه بیرون آمده‌اند. دانشگاهی که کاملا مستقل بوده و وزارت علوم هیچ گونه نظارتی بر آن ندارد. این دانشگاه مالک شرکتی است به نام جامعه الصادق که دارای زیرمجموعه‌هایی نظیر کارخانه‌های پوشاک جامعه و داروسازی حیان و مجتمع میلاد نور در شهرک غرب و همین‌طور مرکز خرید نوساز و بزرگی در تقاطع ولی‌عصر و طالقانی به نام نور است (یک بار هم باید درباره رانت‌های این شرکت چیزی بنویسم).
اما خویشاوندسالاری! خود آیت‌لله که رئیس مادام‌العمر دانشگاه هستند حتی محل زندگی او هم در محوطه دانشگاه است. همسر او خانم قدسی سرخه‌ای هم از بدو تاسیس واحد خواهران دانشگاه رئیس مادام‌العمر این واحد شده‌اند. برادر بزرگ‌تر هم یعنی محمدباقر باقری کنی قائم مقام رئيس دانشگاه‌‌هستند. همین برادر قائم مقام دو پسر دارد. یکی علي باقري (فارع‌التحصيل و استاد اقتصاد دانشگاه امام صادق) كه معاون سعيد جليلي (فارع‌التحصيل و استاد علوم سياسي دانشگاه امام صادق) در شوراي عالي امنيت ملي بود و تا یک سال پیش نامش به دليل مذاكرات هسته‌اي زياد شنيده مي‌شد. پسر دیگر هم مصباح‌الهدی باقري كني (فارع‌التحصيل و استاد مدیریت دانشگاه امام صادق) كه داماد رهبر ايران و همسر خانم هدی خامنه‌ای است او هم چند سالی مدیر طرح و برنامه دانشگاه و رئيس دانشکده مديريت آن بوده‌است.
آیت‌الله سه فرزند دارند. دختر بزرگ‌شان صدیقه مهدوی کنی (فارع‌التحصيل و استاد علوم قرآنی دانشگاه امام صادق) قائم‌مقام مادر در واحد خواهران هستند. همسر این خانم آقای ابراهیم انصاریان تنها عضو خانواده است که در دانشگاه امام صادق سمت مهمی ندارد در عوض مسئول دفتر آیت‌الله در مجلس خبرگان هستند. این زوج دو فرزند دارند زهیر انصاریان (فارع‌التحصيل و استاد فلسفه دانشگاه امام صادق) که مدتها مدیر اداره گزینش دانشجویان بود و ضحی انصاریان (فارع‌التحصيل دانشگاه امام صادق) که در واحد خواهران دانشگاه امام صادق شاغل است.
دختر کوچک آیت‌الله هم مهدیه مهدوی کنی است (فارع‌التحصيل و استاد تاریخ اسلام دانشگاه امام صادق) که هم اکنون مدیر گزینش واحد خواهران و نیز مدیر مدارس دخترانه غیرانتفاعی وابسته به دانشگاه است. همسرش حجت‌الاسلام سیدمصطفی میرلوحی هم عضو هئیت علمی و مدیر کل روابط عمومی و امور بین‌الملل دانشگاه امام صادق است. این زوج سه فرزند دارند. فرزند اول سیدمحمدحسین میرلوحی که فعلا دانشجوی دانشگاه امام صادق و ضمنا داماد حجت‌الاسلام پناهیان (واعظ مورد علاقه مصباح یزدی و جبهه پایداری) است. دو فرزند دیگر هنوز مدرسه می‌روند.
آیت الله یک فرزند پسر هم دارند به نام محمد سعید مهدوی کنی (فارع‌التحصيل و استاد ارتباطات دانشگاه امام صادق) که ریاست هسته گزینش دانشگاه را برعهده دارد ولی عملا مدیریت اجرایی دانشگاه برعهده او است. همسر او هم در همین دانشگاه کار می‌کند. این زوج سه فرزند دارند که آنها هم هنوز به سن دانشگاه نرسیده‌اند که وارد دانشگاه خانوادگی شوند.
می‌بینید که همه اعضای خانواده از این دانشگاه مدرک گرفته‌اند، آنجا استاد شده‌اند و همان‌جا مدیریت کرده‌اند. این گونه است که مهم‌ترین کانون کادرسازی جمهوری اسلامی که مالک موسسات معظم اقتصادی است به محفلی خانوادگی بدل شده‌است. اهمیت آنچه در دانشگاه امام صادق رخ داده فراتر از موضوع نپوتیزم است اما باز کردن آن و تحلیل تبعات سیاسی این وضعیت، نیازمند فرصت و جراتی است که من فعلا ندارم.

13 آوریل 2014 / نيما نامداري

مای ما و مای اینها

یکی از جاهایی که درآمریکا بسیار دوست دارم کتابخانه‌های عمومی است. گذشته از آرشیو عالی کتاب و موزیک و فیلم در این کتاب‌خانه‌ها آنچه برای من خیلی جذاب است کارکرد پاتوقی این کتاب‌خانه‌ها است. آدم‌ها کتاب‌خانه می‌روند برای اینکه کمی در سکوت روزنامه بخوانند، فیلم ببینند، اینترنت‌گردی کنند، کتابی ورق بزنند، یا اینکه در ده‌ها گونه کلاس و گروه و برنامه‌ای که برای آدم‌های مختلف پیش‌بینی شده از آموزش کامپیوتر به سالمندان گرفته تا دور هم جمع شدن و جک گفتن، از همه اینها لذت ببرند. همین باعث می‌شود کتاب‌خانه‌های عمومی به پاتوق محله تبدیل شوند و آدم‌ها به محله خود فراتر از یک آدرس، وابسته شوند.  محله بخشی از هویت بسیاری از آمریکایی‌هاست.

این را می‌شود گسترش داد. عناصر متعددی هستند که در هویت یک آمریکایی نقش ایفا می‌‌کنند: محل زندگی، مذهب، نژاد، محل تحصیل، انجمن و کلوپی که عضوش هستند، ملیت، تبار، جنسیت، محل کار، نوع کار، سیاست، تیم ورزشی مورد علاقه، فیلم‌های مورد علاقه، گروه‌های کتاب‌خوانی و … شاید به نظر ما احمقانه بیاید که مثلا طرفداری از یک تیم چرا باید بخشی از هویت یک فرد باشد ولی من آمریکایی‌هایی را دیدم که اگر از آنها بخواهی خودشان را معرفی کنند می‌گویند فلانی هستم طرفدار فلان تیم! یا اینکه صرف دوست داشتن یک ستاره سینما می‌تواند منجر به عضویت در کلوپ هواداران شود و کارت عضویت و برنامه‌های معاشرت و … مساله مهم این است که این هویت‌های چندگانه به آمریکایی‌ها امکان می‌دهد با هم سریع‌تر و راحت‌تر پیوند برقرار کنند.  این هویت‌های متنوع مثل چسبی است که این جامعه چهل تکه را درلایه‌های متعدد به هم پیوند داده‌است. درست است که یک هویت مشترک همه جامعه را به هم پیوند نداده اما هزاران هویت کوچک، شبکه‌ای از هویت‌های تودرتو را ایجاد کرده که استحکام اجتماعی و احساس تعلق به یکدیگر را در بین آنها قوی کرده‌است. به همین دلیل تعارض‌ها و تضادها سریع‌تر و مسالمت آمیزتر حل می‌شوند و آدم‌ها خود را متعلق به جامعه‌ای می‌دانند که  برای بهتر شدنش باید احساس مسئولیت کرد. دو آمریکایی هر قدر هم با هم متقاوت باشند خیلی بعید است که در هویت‌شان جز مشترکی پیدا نکنند و به واسطه همین اشتراک تلاش نکنند به هم مرتبط شوند.

در ایران اما سایه هویت‌های فراگیر خیلی سنگین است و هویت‌های فرعی و محلی و کوچک معمولا مجال عرض اندام ندارند. شخصا وقتی می‌خواهم خودم را توصیف کنم می‌بینم غیر از ملیت، در مابقی عناصری که برای توصیف خودم استفاده می‌کنم «دیگران» نقشی ندارند، نه عضویت در جایی، نه وابستگی به روندی، نه تعلق خاطر به نماد مشترکی و … اینها در سطح تمایل و نظر شخصی می‌ماند و به تعلق به یک گروه یا مجموعه منجر نمی‌شود. به همین دلیل نقشی در احساس وابستگی من به جایی که از آن می‌آیم ایفا نمی‌کنند. گاهی فک می‌کنم اگر نوستالژی و خاطره را از ما بگیرند به چه چیز جایی که از آن می‌آییم وابسته‌ایم؟

البته مذهب داستانش فرق دارد. مذهبی بودن با نبودن به نظرم تنها عاملی است که ذیل ملیت، هویت‌های ما را شکل داده‌ و از بخت بد این عامل بیش از آنکه پیوند دهنده باشد تعارض ساز است. وقتی به خودم نگاه می‌کنم می‌بینم مهم‌ترین پیش‌قضاوت شکل دهنده به تعامل من با دیگر ایرانی‌ها، همین است که مذهبی هستند یا نه، و بسیار متاسفم که در اعلب اوقات این پیش‌قضاوت درست عمل می‌‌کند. به هر حال فکر می‌کنم این دو هویت فراگیر (ملیت و مذهب) عملا باعث شده‌اند که هویت‌های محلی و کوچک دیگر (قومیت، محل زندگی، سیاست، علایق، کار و …) سرکوب شوند و به همین دلیل از خودم می‌پرسم ما ایرانی‌ها اگر مجبور به هم‌زبانی نبودیم و اگر تجربه مذهبی (له یا علیه) مشترک نداشتیم دیگر چه تعلقی به هم داشتیم؟

پ.ن: واضح است که در این نوشته از یک برداشت شخصی درباره یک وضعیت غالب حرف می‌زنم نه استثناها و موقعیت‌های خاص، چه در اینجا چه در آنجا.

4 ژانویه 2014 / نيما نامداري

بابک زنجانی، سرمایه‌داری که باز هم بر دار می‌شود

منتشر شده در بی‌بی‌سی فارسی

شاید بهتر باشد از همین ابتدای مطلب تکلیف خواننده را روشن کنم که نه قصد دفاع از بابک زنجانی را دارم و نه لزوما او را بی‌گناه و سالم می‌دانم. اما آنچه این رزوها بر بابک زنجانی می‌رود نمونه خوبی از سرمایه‌دار ستیزی حاکم بر ذهن ما است. 

مجموعه اطلاعاتی که این روزها در رسانه‌ها منتشر شده نشان می‌دهد بابک زنجانی سرمایه‌دار جوانی است که سرمایه اولیه‌اش را با ریسک پذیری شخصی و شم تجاری قوی به دست اورده اما در ادامه راه با برقراری ارتباط با صاحبات قدرت سیاسی، ثروت خود را افزایش  چشمگیر داده‌است. حال با چرخش ایام و گردش قدرت، بدشانسی آورده و پرونده او دست‌آویز تسویه حساب سیاسی بین گروه‌ها و گرفت ژست فساد ستیزی بخشی از صاحبان قدرت شده‌است.

این داستان تازه‌ای نیست. مه‌افرید امیرخسروی، محمدرضا یوسفی، شهرام جزایری، محمدرضا زنوزی، رسول تقی گنجی، برادران مدلل، برادران افراشته‌پور و فاضل خداداد هم که مردم با اسم‌شان آشنا هستند داستان کم وبیش مشابهی داشتند. آن ۵۲ نفرسرمایه‌دار فراموش شده پیش از انقلاب نظیر برخوردار، ایروانی، خیامی، خسروشاهی، ابتهاج، لاجوردی، یزدانی،نمازی و … هم که در سال ۵۸ در یک اطلاعیه چهار خطی شورای انقلاب به اتهام «سرمایه‌دار وابسته به طاغوت» اموال‌شان مصادره شد داستان مشابهی داشتند.

اصولا در تاریخ معاصر ما حکایت سرمایه‌دارانی که به اتهام وابستگی به قدرت، منفور روشنفکران و به تبع آنها بخش تحصیل‌کرده جامعه بوده‌اند داستانی تکراری است. اما مشکل وقتی آغاز می‌شود که هر چه در این تاریخ می‌گردیم داستان سرمایه‌داری که وابسته به قدرت نباشد و منفور نگردد پیدا نمی‌کنیم. شاید مشکل در سرمایه‌دار نیست که به قدرت چسبیده بلکه در ساختار سیاسی ناپایدار و اقتصاد متلاطم و فرهنگ چپ‌زده‌ای است که سرمایه‌دار را ناچار به برقراری ارتباط با قدرت می‌کند.

«سرمایه‌دار» در گفتارنخبگان ما فحش و دفاع از سرمایه‌داری، خودکشی سیاسی است. متهم ردیف اول همه فسادها و بی‌عدالتی‌ها در مملکت ما سرمایه‌داران هستند. تسلط اندیشه چپ بر ذهن و زبان ما به قدری گسترده و ریشه‌دار است که تصور دفاع از یک سرمایه‌دار محال به نظر می‌رسد.

معمولا کسی از نقش سرمایه‌داران در توسعه ثروت ملی، ایجاد اشتفال، افزایش رفاه عمومی جامعه و … صحبتی نمی‌کند. خوب و بد این وظایف به پای دولت نوشته می‌شود، بیکاری کم شود از دولت تشکر می‌شود زیاد هم شود باز از دولت انتقاد می‌شود. کمتر کسی توجه می‌کند که دولت صرفا سیاست‌گذاری می‌کند و در نهایت این صاحبان سرمایه و بنگاه‌های اقتصادی هستند که در چارچوب آن سیاستها و به اتکای توان یا ناتوانی خود وضعیت رفاه اقتصادی جامعه را تعیین می‌کنند. مردم اغلب وقتی یاد سرمایه‌دارها می‌افتند که بی‌خانمان‌ها و فقرا را می‌بینند و احساس عذاب وجدان می‌کنند ولی به جای آنکه از خود مایه بگذارند فحشش را به سرمایه‌دار زالو صفتی می‌دهند که حق این فقرا را خورده است!

نگاهی به کامنتهای پای اخبار مربوط به بابک زنجانی در صفحات اینترنتی بیاندازید. خواهید دید کسی در اینکه او دزد و فاسد و شیاد است تردیدی ندارد. هیچ یک از فعالان حقوق مدنی یا وکلای مستقل که به درستی بر اجرای دقیق آیین دادرسی و احترام به حقوق متهم اصرار دارند در دفاع از حقوق بابک زنجانی سخنی نمی‌گویند. کسی که هنوز دادگاه نرفته و حتی تا همین چند روز پیش حتی متهم هم نبود، روزانه صدها نوشته و خبر درباره دزدی‌ها و کلاه‌برداری‌هایش منتشر می‌شود بی‌انکه معلوم باشد چقدر این اخبار و شنیده‌ها صحیح و دقیق است. روزی که حکم اعدام مه‌آفرید امیرخسروی هم منتشر شد کسی به این حکم اعتراص نکرد. حتی آنان‌که برای جلوگیری از اعدام قاتلین هم فعالیت می‌کنند (و کار درستی هم می‌کنند) حاضر نیستند برای ممانعت از اعدام یک سرمایه‌دار تلاشی کنند.

این سرمایه‌داران محتمل است که گناه‌کار باشند، به احتمال قریب به یقین از رانت بهره برده‌اند، می‌شود مطمئن بود عمدتا فرهیخته و تحصیل‌کرده نیستند، بعید است اهل مبارزه و اصلاح‌طلبی و آزادی‌خواهی باشند، همه اینها درست، اما سوال این است که الگوی سرمایه‌داری مطلوب روشنفکران ایرانی چگونه است؟ آیا گونه‌ای از سرمایه‌داری ایرانی وجود دارد که اگر اموالش مصادره و زندگی‌اش به خاک سیاه نشست دل ما خنک نشود؟