اين روزها خيليها از اختلاس 3000 ميليارد توماني صحبت ميكنند. اما به نظر ميرسد اغلب آنها دقيقا نميدانند چه اتفاقي افتادهاست. براي اينكه كمكي به شناخت مساله كرده باشم مجموعه اطلاعاتي كه از موضوع دارم را تلاش ميكنم به زبان ساده اما خلاصه توضيح بدهم شايد به درد بچههايي كه علاقمندند اطلاعات دقيقتري داشته باشند بخورد. (ببخشيد اگر فضايش با نوشتههاي رايج اين وبلاگ متفاوت است)
قبل از هر چيز بايد بدانيم LC يا همان اعتبار اسنادي چيست؟ معمولا در معاملههاي بزرگ كه فرايند مذاكرهو توافق و پرداخت پول و حمل و بازرسي و تحويلگيري و … زمانبر و طولاني است فروشنده از خريدار ميخواهد تعهد بدهد كه در انتهاي اين فرايند اگر همه چيز مطابق توافق بود كل پول را پرداخت كند. براي اين كار به بانك مراجعه ميكنند و بانك يك ضمانتامه به ارزش مبلغي كه معامله بر اساس آن انجام ميشود در وجه فروشنده و به تاريخ موعد پايان معامله صادر ميكند. يعني به فروشنده تعهد ميدهد كه معادل اين مبلغ را در زماني كه آنها با هم توافق كردهاند از حساب خريدار برداشته و به حساب فروشنده واريز كند. به اين سند LC ميگويند.
طبعا بانك صادر كننده LC بايد پيش از تعهد دادن از طرف خريدار مطمئن شود كه او توان مالي كافي براي اجراي تعهداتش را دارد يعني يا پول نقد در حساب داشته باشد يا وثيقه ارائه بدهد يا اينكه از نظر بانك بر اساس سوابقش اعتبار مالي او در حدي باشد كه بانك حاضر به ريسك شده و از طرف او تعهد بدهد. فرق اصلي LC با چك در همين ويژگي تعهد اعتبار خريدار از طرف بانك است. چون معمولا معاملات بينالمللي اين گونه پيچيدگيها را دارند اغلب LCها ارزي هستند يعني براي مبادله پول بين دو كشور استفاده ميشوند. اما LC ريالي هم داريم. يعني اگر دو طرف يك معامله ايراني باشند هم ميتوانند از بانك بخواهند LC ريالي براي آنها صادر كند.
خوب حالا در اين اختلاس چه اتفاقي افتاده؟ شخصي به نام مهآفريد خسروي و شركايش تعدادي شركت ثبت ميكنند. اين شركتها با هم معاملاتي انجام ميدهند. يعني قرادادهايي بين خودشان امضا ميكنند و از بانك ميخواهند براي اين معاملات LC ريالي (نه ارزي) صادر كند. پس اولا اغلب معاملات واقعي نبوده يعني خريدار و فروشنده يكي بودهاند ثانيا چون LC ريالي بوده نيازي به كنترلهاي ارزي بانك مركزي و وزارت بازرگاني هم نبودهاست. آنها اين كار را از سال 85 شروع كرده و همه LC ها در يك شعبه بانك صادرات كه در مجتمع فولاد خوزستان قرار داشته صادر شدهاست. رئيس اين شعبه شريك گروه بوده و در ازاي دريافت رشوه دو تخلف زير را انجام ميدادهاست:
1- LC ها را در دفاتر شعبه و سيستم نرمافزاري بانك مركزي ثبت نميكردهاست پس كسي خارج شعبه از صدور آنها خبردار نميشدهاست.
2- صدور LC ها بدون سنجش ميزان اعتبار درخوسات كننده (اميرخسروي) بوده يعني اين آدم نه به اين ميزان پول در حساب داشته و نه وثيقه ارائه ميكردهاست.
به عبارت ديگر ميتوان گفت همه اين LC ها جعلي بودهاند. با اين روش حدود 130 LC در مجموع به ارزش 2800 ميليارد تومان صادر شده كه رسانهها آن را به 3000 ميليارد گرد كردهاند. اما اين معنايش اين نيست كه همه اين مقدار پول به دست آنها افتاده زيرا به هر حال LC خودش پول نيست بلكه تعهد مشروط به پرداخت آن است و اگر اينها ميخواستند اين اسناد را نقد كنند چون در حساب پول نداشتند عملا مثل چك بيمحل گند كار در ميآمد. به همين دليل آنها LCها را قبل از اينكه موعد سررسيدشان برسد «تنزيل»ميكردند. يعني مثلا اگر يك LC به ارزش 1 ميليارد تومان و با مهلت يك ساله داشتند پس از شش ماه آن را به بانك ديگري برده و به مبلغ 900 ميليون تومان ميفروختند. يعني از اصل مبلغ كه قرار بود يك سال ديگر دستشان را بگيرد صرفنظر ميكردند و با كمي تخفيف شش ماهه پول را ميگرفتند به اين كار تنزيل ميگويند و در نظام بانكي كار رايجي است. تقريبا شبيه همان كاري كه الان خيليها با پشتنويسي و خريد و فروش چكهاي بيمحل در بازار ميكنند. به اين روش موفق شدهاند آن 2800 ميليارد LC را به مبلغ 1750 ميليارد تومان تزيل كنند. يعني معادل اين مبلغ پول نقد دستشان را گرفتهاست.
حالا سوال اين است كه اينها چطور LC جعلي را به بانكهاي ديگر ميفروختهاند. طبق قانون، بانكي كه يك LC را تنزيل ميكند بايد اصل بودن آن را از بانك صادر كننده LC استعلام كند يا اينكه در سيستم نرمافزاري بانك مركزي اصالت آن را كنترل كند و چون اين LC ها نه در سيستم و نه در دفاتر بانك صادرات ثبت نشده بودند منطقا بايد لو ميرفتند اما به دو دليل اين اتفاق نيفتاده:
1- معمولا بانكها در ثبت اطلاعات LCهاي ريالي اهمال ميكنند به همين دليل نبودن سوابق يك سند در سيستم الزاما نشانه جعلي بودن آن نيست و در اين گونه موارد شعب بانكها تلفني با هم چك ميكنند. يعني مسئول بانك تنزيل كننده به رئيس شعبه بانك صادرات در مجتمع فولاد خوزستان (يعني همان شريك دزد) زنگ ميزده و استعلام ميكرده كه طبعا پاسخ را ميشود حدس زد.
2- اين LCهاي جعلي در شعب 7 بانك مختلف تنزيل ميشدهاند كه اكنون محرز شده دست كم در دو بانك ملي (شعبهاي در منطقه آزاد كيش ) و سامان مسئولان شعبي كه تنزيل ميكردهاند خودشان شريك اين باند بودهاند.
اين شعبه خاص بانك صادرات (به دليل درجه 3 بودن) حق صدور LC بالاي 2 ميليارد تومان را نداشته در حالي كه اغلب LCها بالاي اين رقم بودهاند. همچنين شعب مناطق آزاد هم كه بيشترين سهم را در تنزيل داشتهاند هم قانونا حق تنزيل LCهاي خارج از منطقه آزاد را نداشتهاند. سوال اين است چطور اين اسناد در اين رقمهاي درشت در شعب محدودي صادر ميشده اما اين بانكها به ويژه صادرات و ملي و سامان (و ظاهرا پارسيان) متوجه نشدهاند. منطقا مبادله چنين ارقام بزرگي در يك شعبه كوچك توجه برانگيز بايد باشد. باز در بانك صادرات چون صرفا LC صادر ميكرده و پولي از حسابش نميرفته شايد بشود پذيرفت اما بانكهاي ديگر كه LC را ميخريدهاند يعني پول از حسابشان خارج ميشده خيلي عجيب است كه متوجه موضوع نشدهاند.
اما قسمت هاليوودي داستان نحوه لو رفتن آن است. در همه بانكها رايج است عملكرد رئيس شعبه را بر اساس ميزان نقدينگياي كه در شعبهاش جذب كرده ارزيابي ميكنند و بر همين مقياس سالانه پاداشهايي به آنها ميدهند. رئيس طمعكار شعبه بانك صادرات كه رشوه ميلياردي ميگرفته نتوانسته از پاداش چند ميليوني شب عيد صرفنظر كند و براي اينكه نقدينگي شعبهاش را زياد نشان دهد رقم كارمزدي كه براي بعضي LCهاي جعلي درشت ميگرفته را در دفاتر شعبه ثبت ميكردهاست. يعني در دفاتر شعبه كارمزد براي LCهايي ثبت ميشده كه خود LC ها وجود نداشتهاند. اين مغايرت ساده سرنخ لو رفتن داستان در بانك صادرات بودهاست.
نكته جالب ديگر اينكه اميرخسروي با اين پولها سهام شركتهاي دولتي را ميخريدهاست. يعني در خريد سهام اين شركتها ظاهرا خلافي رخ نداده اما منبع مالي آن، پول ناشي از اختلاس بانكي بودهاست. داستان از اينجا به بعد سياسي هم ميشود. سوالهاي اصلي سياسي كه اين روزها بين خود حكومتيها مطرح ميشود اينها است:
1- چرا اغلب سهام دولتي خريداري شده توسط اميرخسروي از طريق مذاكره يا رد ديون بوده (نه مزايده يا عرضه در بورس) آن هم عمدتا با سفارش مسئولان بالاي دولتي؟
2- چطور دولت و نهادهاي نظارتي كنجكاو نشدند بدانندكسي كه در عرض شش سال بيش از 4000 ميليارد تومان سهام شركتهاي دولتي را ميخرد منشا درآمدش كجا است؟
3-همين آدم و شركايش يك سال قبل مجوز تاسيس بانك آريا را ميگيرند و برخي چهرههاي نزديك به معاونان رئيسجمهور هم در تاسيس اين بانك حمايت مالي و اداري ميكنند و بانك ملت هم با فشار همين مقامات، پذيرهنويسي اين بانك را با برخي تخلفات انجام ميدهد. هيچ كدام از اينها نميدانستند اين آدم پولش را از كجا آورده؟
4- ظاهرا يكي از اعضاي خانواده اميرخسروي همراه با يكي از مديران سابق دولتي و يكي از سرمايهداران نوظهور (انصاري) چندين هزار هكتار زمين در اطراف تهران را تقريبا رايگان به دست آوردهاند آيا اينها نشانه وابستگي اين گروه به مسئولان دولتي نيست؟
5- مدتها است كه از بانك مركزي خواسته ميشود براي نظارت بر LCهاي ريالي دستورالعملهاي مناسب تدوين و ابلاغ كند آيا بيتوجهي بانك مركزي ربطي به اين اختلاس نداشته؟
اين شرحي از كليت داستان است كه تقريبا از نظر من قطعي است چيزهاي ديگري هم هست كه شنيدههاي نه چندان موثق هستند. ببشخيد طولاني و احتمالا خستهكننده شد. بيشتر براي كمك به دوستان علاقمند نوشتم كه چارچوب موضوع دستشان بيايد. فكر ميكنم نياز به تاكيد هم نباشد كه اين مطلب با هدف تحليل نوشته نشده و صرفا شرح ماوقع است.
انتخابات مجلس به دليل روال غيرحزبي آن، بيشتر يك انتخابات محلي است به همين علت نتايج آن معمولا منشا تغييرات جدي در آرايش سياسي نميشود. تنها قسمت سياسي انتخابات مجلس عملكرد شوراي نگهبان است كه فاشكننده تمايلات بالاترين مقامهاي نظام بوده و تا حدود زيادي موازنه آتي قدرت در پارلمان را مشخص ميكند. همچنين نتايج انتخابات مجلس در شهرهاي بزرگ (تهران و تا حدودي اصفهان و مشهد) شاخصي براي سنجش قدرت جناحهاي سياسي محسوب ميشود. به همين دليل اهميت انتخابات آتي مجلس نيز در نتيجه آن نيست بلكه در تفسيري است كه از عملكرد شوراي نگهبان (تمايلات مقام عالي) و نتايج تهران (وزنكشي قدرت) ميتوان داشت.
برعكس، انتخابات رياستجمهوري يك رخداد كاملا سياسي است. اگر تاريخ سه دهه جمهوري اسلامي را ببينيد نقاط عطف آن و آغاز و پايان ادوار سياسي كاملا با دورههاي رياست جمهوري منطبق هستند. نامزد شدن افراد، حمايتها، استراتژيهاي تبليغاتي و نتايج آرا همگي مبتني بر تحليل سياسي بوده و در نهايت خود نيز به رخدادي سياسي بدل ميشوند.
الان براي پيشبيني و گمانهزني خيلي زود است اما در شرايط امروز ميتوان حدس زد افراد زير در انتخابات رياست جمهوري سال 92 كانديدا ميشوند:
1- قاليباف: سال 88 به او امر شد كه خود را نسوزاند قاعدتا اين دورانديشي براي سال 92 بوده، اما بعيد است او هيچ وقت رئيس جمهور ايران شود. در فضاي قطبي شده ايران آدمهاي فاقد پايگاه اجتماعي مشخص كه ميخواهند ژست فراجناجي بگيرند توان رايآوري محدودي دارند. شانس قاليباف در انتخابات چند قطبي (شبيه وضعيت سال 84 ) خيلي بيشتر خواهد بود كه بعيد است در سالهاي آينده چنين انتخاباتي در ايران برگزارشود.
2- علي لاريجاني: اين بازي 7+8 و وحدت اصولگرايان و محوريت مهدوي كني براي رئيس جمهور كردن اين آقا است. او هم مشكل قاليباف را دارد با اين تفاوت كه برخلاف او حتي خوشادا هم نيست.
3- سعيد جليلي: احتمالا محور وحدت بدنه اصولگرايان جوان و نيروهاي نظامي و همه آنهايي خواهد شد كه احمدينژاد را به كاخ رياست جمهوري رساندند. به نظر من رئيس جمهور آينده ايران است. بعيد است مشايي و امثال او وارد بازي انتخابات شوند و در اين صورت جليلي نزديكترين گزينه به احمدي نژاد هم خواهدبود. تركيب پوپوليزم و نظاميگري و مظلوم نمايي هنوز هم براي پيروزي در انتخابات رياست جمهوري جواب ميدهد.
4- دكتر عارف: آنقدر عاقل نيست كه در اين دام نيفتد و آنقدر جاهطلب هست كه به خودش بگويد «راي اصلاحطلبان را كه جمع ميكنم بخشي از راي خنثيها را هم كه دارم دكتر هم هستم با سابقه عالي اجرايي و استاد تمام دانشگاه تهران، ريشهايم كوتاه و موهايم خوشحالت است و با رهبري هم كه مشكلي ندارم پس انتخابات به دور دوم بكشد رئيسجمهور شدهام» اما به نظر من هيچ شانسي ندارد.
1- تا پيش از ازدواج با نسرين (10 سال پيش) حجاب براي من «مساله» نبود. حساسيتهاي نسرين مرا هم حساس كرد. به مرور به «مساله» توجه كردم. وجه تاريخي ماجراي حجاب اجباري برايم جالب شد و درباره آن تحقيق كردم كه بخشي از نتايجش سه چهار سال پيش با عنوان داستان اجباري شدن حجاب در ايران در سايت «ميدان زنان» منتشر شد. سراغ كشف حجاب در دوران پهلوي اول و لغو آن در دوران پهلوي دوم هم رفتم و مباني سياسي و فقهي حجاب در اسلام، الان صدها فيش در اين زمينه دارم. قوانين و ضوابطي كه بعد از انقلاب وضع شدند و مستقيم يا غيرمستقيم به حجاب اجباري اشاره داشتند را گردآوري و بررسي كردم. خودم فكر ميكنم حجم كاري كه كردهام بسيار گستردهبود. چرا به اين موضوع اين همه توجه داشتم؟ چون هر چه جلوتر ميرفتم بيشتر به اين نتيجه مي رسيدم كه «حجاب اجباري» يك وضعيت سياسي مولد بحرانهاي جدي در حوزههاي ديگر است.
2- زياد شنيدهايم كه مساله حجاب، اولويت سياسي ندارد. گويندگان اين جمله آنقدر اين عبارت را با بداهت ميگويند كه مخالفانش اعتماد به نفس نقد را از دست دادهاند. آنها ميگويند وقتي جان آدمها هيچ ارزشي ندارد و آدمها كشته و زندان ميشوند وقتي خيليها نان ندارند بخورند چه اهميتي دارد چه لباسي تنشان كنند. اما نميگويند وقتي ميليونها آدمها پذيرفتهاند كه حتي نميتوانند تصميم بگيرند چه بپوشند و زاويه خشتك و طول آستينشان چقدر باشد چگونه ميتوانند آزادي سياسي و حقوق بشر طلب كنند!
3- حجاب اجباري تنها عرصهاي است كه قدرت سياسي (ديكتاتوري) و قدرت اجتماعي (سنت) همآغوش با هم، خواست خود را تحميل ميكنند. رهبران اپوزيسيون ترجيح ميدهند از كنار سركوب روزمره و مزمن زنان و دختران در خيابانها (از جمله همين روزها، نه فقط در تهران كه در همه شهرهاي كشور) با سكوت بگذرند. نقش و موضع افراد درباره اعدامهاي 67 (به درستي) به يك محك آزاديخواهي بدل شده اما فراموش ميشود سركوب ديگري هم بسيار گستردهتر و اثرگذارتر در دهه 60 اتفاق افتاد و كسي از نقش رهبران آن روزگار در اين سركوب سوال نميكند. جالب نيست كه تنها شباهت «صدا و سيماي جمهوري اسلامي» ، «سيماي مجاهد» و «رسا» در حجاب اجباري گويندگان آنها است؟
4- تقليل دادن مساله حجاب اجباري به يك تكه پارچه بر روي سر، نشانه ذهن ساده و عقل ناورزيده است. حجاب اجباري منشا اصلي مجموعهاي از تغييرات الزامي و سركوبگرانه در شخصيت انسان «ايراني» است. اگر زن است دروني شدن انقياد، كنترلپذيري، فقدان اعتماد به نفس، تحقيرپذيري، لذتگريزي، ترس از ديگري و … شخصيت او را ساخته و اگر مرد است تجاوزدوستي، لهله براي تن زن، تخيل بيمار، ديكتاتورمآبي غيرتمندانه، تطهير خشونت مقدس و … در شخصي او دروني شده است. واضح است كه اين توصيفات در آدمهاي مختلف كم و زياد دارد، استثنا دارد ولي در خودآگاه و ناخودآگاه ايراني معاصر واقعيت دارد. آدمي با اين مختصات چگونه ميتواند حامل انديشهاي نسبتا مدرن باشد؟
5- معتقدم هيچ اجباري در مجموعه اجبارهاي متنوع و دردناك سه دهه اخير به اندازه «حجاب اجباري» زيست ما را تغيير ندادهاست. محرم و نامحرم، تفكيك زن و مرد، تقبيح روابط دختر و پسر، خانهنشين كردن زنان، بحران سكس و رويه ديگرش فاجعه تجاوز و آزار و مزاحمت (خبرهاي آشناي اين روزها)، گرسنگي جنسي و تراكم عقدههاي ارضا نشده، عادي شدن خشونت و سركوب روزانه و انبوه به نام ناموس و غيرت و دهها خرده مساله ديگر مسائل فرعي هستند كه ريشه آنها حجاب احباري است. فكر ميكنم حجاب اجباري فراگيرترين، اثرگذارترين و ملموس ترين چهره سركوبگر ديكتاتوري است و به همين دليل اولويت دارد.
6- شايد عجيب باشد اما هميشه فكر كردهام مطالبه حجاب اختياري، مطالبهاي پرطرفدارتر از آرمانهاي روشنفكرانه نظير آزادي بيان است. واضح است كه پرطرفدار بودن يك مطالبه به معناي گستردهتر بودن صف مبارزان سياسي حامي آن نيست. چه كسي ميتواند انكار كند تعداد دختراني كه هر روز و هر سال عليرغم آگاهي از هزينهها همچنان با پوششي مخالف خواست حكومت به خيابان ميآيند بارها و بارها بيشتر از تعداد هواداران جنبش سبز است كه هر چندماه يك بار در سكوت پيادهرو نوردي مي كنند؟ مخالفت با اين حرفهاي من، عادت سادهاي است. ذهنهايمان به مخالفت با اين ادعا عادت دارد چون مبارزه را صرفا در شكل نمايش سياسي آن مقبول ميداند.
7- شكل روابط انساني جامعه ما و ساختار خانوادهاي كه به آن عادت كردهايم كاملا در تناسب با ساختار سياسي حاكم برجامعه است. حجاب اجباري اصليترين ابزار حكومت براي خلق اين نظام روابط انساني و تثبيت و تقويت خانواده مردسالار ايراني است. حكومت شلاق حجاب را دست مرد داده تا به نيابت از او (چه با چهره خيرخواه و آرامش طلب چه با چهره غيرتمند و مردانه) بخشي از تكليف سركوب را عهدهدار شود. مردان شلاق به دست و زنان شلاق خورده يا شلاق ديده مگر ميتوانند حامل دموكراسي و آزادي باشند؟ نميخواهم دوقطبيهاي سادهانگارانه ايجاد كنم اما فكر نميكنم تا زماني كه نتوان براي حق پيش پا افتاده «آزادي پوشش» مبارزه كرد تلاش براي حقوق روشنفكرانه و نخبهگرايانهاي مانند آزادي بيان و اجتماعات فايدهاي داشته باشد.
آیت الله مصباح یزدی گفت:
خدمتی که امثال شهید مطهری به بشریت کردند، خیلی فراتر از خدماتی که است که مخترعین و مکتشفین از جمله ادیسون داشته اند و اینها را نمی شود با هم مقایسه کرد.
احمدي نژاد مقابل رهبري ايستاده است در اين ترديدي نيست اما فكر نميكنم اين بخشي از يك برنامه براي تغيير سيستم سياسي رسمي يا اقدامي در چارچوب مخالفت ريشهدار با رهبري باشد. در اينكه احمدينژاد به ولايتفقيه اعتقاد چنداني ندارد ترديد ندارم (اصولا بعيد ميدانم احمدي نژاد به چيزي جز قدرت اعتقاد داشتهباشد) اما براي احمدينژاد مطلوب است كه با رهبري فعلي تعامل كند زيرا پايگاه قدرت تشكيلاتي آنها مشترك است. شيفتگان هر دو نفر (نه هواداران و علاقمندان) يعني كساني كه حاضر هستند به فرمان آنها وارد ميدان شده و هزينه بدهند تقريبا يك گروه مشترك هستند و هر دو نفر اين را ميدانند. انتخابات 88 اين به هم گره خوردگي را بيشتر كردهاست.
احمدي نژاد فقط ميخواهد به رهبري هزينه تصميماتش را تحميل كند و با همين قهر چند روزه به همه نشان داد رهبري را هم بازيگري در كنار بازيگران عرصه سياست ميداند نه بيشتر. بازيگري كه بايد آمادگي پرداخت هزينه اقداماتش را داشته باشد. اين كاري است كه او با همه ميكند و به قول فوتباليها از تمام فضاي زمين بازي استفاده ميكند و همين باعث ميشود كه بازيگر فعال باشد (در مقابل بازيگر منفعل). او به احتمال زياد از چند روز آينده به روال عادي كارش بازميگردد اما خوب ميداند كه موفق شده رفتار از اين به بعد رهبري را تحت تاثير قرار دهد.
اما به نظر من احمدينژاد اشتباه ميكند، اولا رهبري بازيگر بسيار قدرتمندتري در قياس با او است چون ابزارهاي بسيار بيشتري دارد ثانيا گروكشي شيفتگان مشترك، صرفا يك توهم است. اين شيفتگان اگر در بزنگاه انتخاب قرار بگيرند بين رهبري و احمدينژاد، اولي را برخواهند گزيد. درست است كه قرار دادن شيفتگان بر سر اين دوراهي، براي رهبري هزينههايي دارد اما هزينهاش براي احمدينژاد كشنده است. ظاهرا ديكتاتور كوچك ما، دچار خطاي «بيشبرآورد» شدهاست.
ساعت حدودا 10 صبح بود. كنار جاده در شهر كوچكي (يا شايد روستاي بزرگي) ايستاده بودم. منتظر بودم چاي در ليوان يك بار مصرف خنك شود. گرماي دلنشين افتاب فروردين را روي پوستم با لذت حس ميكردم. آن طرف جاده يك رديف خانه بود. پشت رديف خانه ها دشت تا دوردست سبز بود. از آن سبزهاي درخشان كه محصول تلاقي آقتاب صبحگاهي و جوانههاي گندم است. از يكي از خانهها زن و مرد جواني بيرون آمدند. لباس نوي ساده داشتند. ترگل ورگلي روستايي از آنها كه احترام آدم را جلب ميكند توي چشم ميزد. يك جور هوسناكي پنهان دست هم را گرفته بودند. معلوم بود اولين نوروز با هم بودن را تجربه ميكنند يعني يك جور احساس بزرگ شدگي از طرز راه رفتنشان پيدا بود كه خاص ديد و بازديدهاي نوروز اول است آنها كه زود ازدواج كردهاند ميفهمند چه ميگويم. شاد بودند، دستكم لبخند گرمي روي صورت داشتند. با چشم دنبالشان كردم تا انتهاي رديف خانهها رفتند.
گزارش سایت رهبري از بازديد وي از نمایشگاه «همت مضاعف و كار مضاعف»، ویژه فناوریهای راهبردی:
شركتشان در ارومیه است و از چند مهندس و دكتر اهل همین شهر تشكیل شده. ICهای دو میلیمتریاش را توضیح میدهد و میگوید برای نخستینبار، لیسانس یك محصول را به ژاپنیها فروختهایم. در آخر جملهای میگوید كه همه را سر حال میآورد: «من به این حرف اعتقاد دارم. به امید خدا و دعای شما و تلاش متخصصا حتماً عملی میشه. ایشالا یه روزی مییاد كه هر ایرانی تو خونهاش دو تا نوكر و كلفت دارد؛ یكی آمریكایی، یكی انگلیسی»
از كرامات آيتالله مرعشي نجفي به نقل از فرزندشان:
-
آیت الله مرعشی نجفی، احترام خاصی برای والدین قائل بودند؛ خودشان میفرمودند«وقتی مادرم مرا میفرستاد تا پدرم را برای خوردن غذا صدا کنم، بعضی وقتها میدیدم پدر به خاطر خستگی، در حال مطالعه خوابش برده است. دلم نمیآمد ایشان را بیدار کنم، همانطور که پایش دراز بود، صورت خودم را به کف پای پدرم میمالیدم تا ایشان بیدار میشد.
-
داخل شدم زیر نور ضعیفی که از پنجره به داخل افتاده بود دیدم آیت الله مرعشی نجفی پیراهنش را بالازده و شمکشان را به منبر سیدالشهدا(ع) میمالند، آقا متوجه شدند که کسی داخل شده است، نزدیک رفتم و گفتم آقا چیزی لازم دارید آقا گفتند نه، آمده بودم که شفایم را از سیدالشهدا(ع) بگیرم. ایشان فردای آن شب برای عمل جراحی عازم تهران بودند و جای عمل جراحی را به منبر میمالیدند تا سیدالشهدا(ع) او را شفا داده و عمل موفقیت آمیز باشد.
-
استنباط من از تظاهرات ديروز: شهر شلوغ است هنوز!
-
اينكه ميزان استقبال مردم از تجمعات و تظاهرات را به عنوان نشانه و سنجه حرارت و شدت مخالفتها بدانيم اشتباه است. اين اشتباه را حكومت پس از 22 بهمن سال گذشته كرد و 25 بهمن امسال نتيجهاش را ديد. ميزان استقبال مردم تابع معيارهاي متعددي نظير شرايط روز، شدت خشونت و نوع برخورد با بازداشت شدگان تظاهرات قبلي، زمان و مكان اعلام شده، آب و هوا و مسائل ديگري است.
-
دوستاني كه در مركز حوادث نيستند (اعم از داخل نشين و خارج نشين) تلاش ميكنند به واسطه اينترنت و يكي دو رسانهاي كه با واسطه به بازتاب حوادث ميپردازند استقبال مردم را برآورد كنند. اين كار مانند اين است كه كسي در اتاقي تاريك و بي پنجره نشسته باشد و بخواهد از سوراخ كليد در، روشنايي بيرون را حدس بزند. اگر بيرون خورشيد در حال درخشيدن باشد اما كسي انگشتش را روي سوراخ كليد بگذارد او فكر ميكند بيرون تاريك است اما اگر بيرون شب باشد و كسي يك كبريت پشت سوراخ كليد روشن كند او حدس ميكند بيرون هوا آفتابي است. حالا نه به شدت اين مثال اما ذات رسانه تمايل به اغراق و قطبي كردن است.
-
سوال اصلي كدام است، اينكه چه تعداد آدم هستند كه شجاعت كتك خوردن و كشته شدن و زندان رفتن را دارند يا مساله اين است كه شجاعت و شهامت اين آدمها و هزينههايي كه ميپردازند در كدام فرايند سياسي منجر به تغيير اوضاع مملكت ميشود؟ قضيه را به دعواي قرمز و آبي بدل نكنيد مساله اصلي «تغيير» است نه «تعداد».
بر اساس شواهد موجود و شنيدهها و ديدهها، جمعبندي من اين است كه موسوي و كروبي و همسرانشان به زندان (احتمالا در يك محيط نظامي) منتقل شدهاند. بعيد است كه در خانه حصر شدهباشند.
